

كشف الحيل (جلد3)
مؤلف: عبدالحسين آيتي
نوبت چاپ: سوم
تاريخ چاپ: 1326
چاپخانه: نقش جهان
---------------------------
استنطاق
پوشيده نماند نخستين روزي كه نگارنده با اهل بهاء آشنا شد يكي از نوشتجاتي كه در يزد به من ارائه دادند و آن را وسيله ي تبليغ من ساخته بودند يك جزوه ي دستنويسي بود به نام رساله ي استنطاقيه و پس از مطالعه بسيار تعجب كردم كه مردماني تا اين حد فداكار و از جان گذشته كه در زندان در حضور شاهزاده ي بزرگي چون كامران ميرزا نايب السلطنه پسر مرحوم ناصر الدين شاه اين طور زبان آوري و تبليغ كنند و اظهار اشتياق به كشته شدن نمايند و هر يك پس از ديگري اقرار بر بهائي بودن خود كرده نترسند از اينكه جانشان در مخاطره افتد البته اينها مؤيد من عندالله بوده و هستند اما از آنجا كه خدا نخواست حتي اين مطلب بر من پوشيده بماند پس از چهل و پنج سال در اين روزها كه به تجديد چاپ كشف الحيل موفق مي شوم ناگهان رساله ي استنطاقيه به خط خود مستنطق به توسط آقاي سحاب كه به وسيله جناب سيد عبدالله ميرخان به نظر رسيد تا اينكه از طرفي خودم بفهمم اين هم از همان كفر و فكروهاي اهل بهاست كه هر چه در خلوت دلخواه خودشان بوده نوشته و به نام رساله ي استنطاقيه به اين و آن نشان مي دهند و حال آن كه حقيقت نه آن است كه اهل بهاء گفته و مي گويند بلكه حقيقت اين است كه در اين نسخه است و به نظر خوانندگان مي رسد و براي اينكه اين هم مانند ساير مطالب مورد هو و جنجال اين مردم دروغگوي متقلب نشود و نگويند اين رساله جعل است و جعل و تصنعي كه مخصوص خودشان است به ما نسبت ندهند به بانگ بلند مي گويم از حالا تا يك سال مهلت مي دهم كه هر كس از اهل بهاء و غيره منكر صحت اين استنطاق است بيايد تا در حضور دو نفر از اشخاص محترم و بي غرض اصل نسخه را ارائه دهيم و صحت آن را ثابت نمائيم و دروغ و قلابي بودن رساله ي خود را ساخته ي ايشان را مدلل داريم و اصل نسخه هم با بعضي مدارك ديگر كه در دست مانده در يكي از كتابخانه هاي ملي خواهيم سپرد تا سيه روي شود هر كه در او غش باشد و چون گراور كردن تمام نسخه مقدور نيست سه صفحه از اول وسط و آخر آن گرآور شده اينك تحت نظر عامه مي گذاريم.
---------------------------
استنطاقنامه از بابيها
نسخه نفيس و مهم استنطاق از بابي ها كه در سنه هزار و سيصد قمري هجري در زماني كه مرحوم كامران ميرزا وزير جنگ و حكمران تهران بوده در نظميه به وسيله ميرزا حسن حان مستنطق به عمل آمده اين نسخه را ميرزا مهدي منشي اداره نظميه از روي اوراق رسمي يوميه حاوي اطلاعات بسيار مهم و ممتنع است من جمله استنطاقي است كه از ميرزا ابوالفضل گلپايگاني مبلغ معروف و صاحب كتاب فرائد به عمل آمده و حاكي از تلون اوست كه در اينجا از سيد علي محمد شيرازي جسته و صريحا لعنت نموده است و همچنين طرز فكر و سوابق احوال و اتصال سياسي بقيه را روشن مي كند.
اسامي اشخاصي كه در اين مجلد از آنها استنطاق شده به شرح زير است:
1- حاجي سيد علي اكبر معروف به حاجي سيد مهدي يزدي
2- ملا علي اكبر شهميرزادي
3- ميرزا محمد رضا يزدي
4- ميرزا ابوالفضل گلپايگاني
5- آمحمد جعفر خاتم ساز شيرازي
6- كربلائي مهدي طهراني
7- بابا حسين
8- حيدر علي بيك كردبچه
9- ميرزا زين العابدين درويش
10- مرتضي قالب تراش قمي
11- سيد اسدالله ارسي دوز قمي
12- ابوالقاسم اصفهاني عطار
13- ملااحمد كاشاني
14- محمد حسين پينه دوز اصفهاني
15- مشهدي باقر قزويني
16- استاد حسن بناكاشي
17- ابراهيم خان
18- استاد حسين كاشي دباغ
19- استاد حسين نعلبند كاشي
20- ملامحمد عطار
21- سيد علي ارسي دوز كاشي
22- مشهدي حسين عطار قزويني
23- ميرزا حبيب الله كاشاني
24- مشهدي نصرالله تنباكو فروش جهرمي
25- حاجي آقا كاشي قهوه چي
اين عده به جز دو سه نفر كه باسواد و علم بوده و محرم خارجي داشته يا به هواي رياست و استفاده هاي مادي و معنوي بوده اند بقيه همه از عوام كالانعام اند گر چه دو سه نفر هم از صفت انعام انعام داشته اند كه از راه حق منحرف و بدين روش و دين باطل گرويده اند. اسكندريه و طنطه و زقايق باشد و دو سال در هندوستان سه چهار سال در اسلامبول و حلب و ديار بكر و ماردين و سويرك و ارفه و موصل و تكريت و بصره و كود و اماره
س - در بلاد ايران چقدر بوده ايد ج - تا بيست سال كه طفل بودم س - در ايام سياحت چند سال در ايران آمديد ج - يك سال يا چهارده ماه يا پانزده ماه س - در اين مدت كسب يدي مي كرديد يا تجارت ج - بلي بعضي اوقات كسب مي كردم س - كسب يدي يا تجارت ج - داد و ستد خرازي فروش شال فروش همه جور كسب مي كردم س - چند وقت است به طهران آمده ايد ج - دو ماه است س - از كجا آمده ايد ج - از روسيه س - چند وقت در روسيه بوديد ج - ظاهرا دو سه ماه يا چهار ماه س - به چه خيال به روسيه رفته بودي ج - از اسلامبول آمده بودم به روسيه س - در اسلامبول چه مي كرديد تفصيلاتي را كه گفتم س - اينجا كه آمده بوديد ديگر براي چه آمديد ج - والده دارم آمدم او را ببينم اينجا كه رسيدم ديدم هوا سرد است ماندم س - از قراري كه ما شنيده ايم توقيع از شخص بزرگي آورده ايد ج - به جهت كي س - به جهت سلسله ي بابيه ج - خير چاپارخانه دولتي زياد است من چرا س - شما به عكا نرفته ايد ج - چرا رفته ام و حضرات را هم ديده ام س - چه ديديد ج - چه مي خواهيد ببينم چه طالبيد كه من بگويم س - از ظهور حسيني و قائم و دليلي كه آنها مي آورند به صدق قول خودشان ج - دليلي كه آنها مي آورند يا دليلي كه من موقن باشم س - دليلي كه قبول عامه داشته باشد ج - هيچ دليلي قبوليت كل عالم را ندارد اگر مي داشت اين مذاهب مختلفه در عالم نبود س - شخصي كه اظهار امري مي كند بايد دليلي بياورد و به آن دليل اثبات حقيت خودش را بكند ج - از من مي پرسيد كه من ادعائي ندارم اگر از مدعي مي پرسيد برويد از خودش بپرسيد س - ما چون شما را آدم بي غرض دانستيم و مي دانيم و شما هم فرموديد كه من در عكا رفته ام و حضرات را ديده ام مي خواهم از شما بپرسم كه آنها حرفشان چيست در مذهب هم كه بخلي نيست چه ضرر دارد كه شما ديده ايد و ما نديده ايم از براي ما صحبت كنيد ج - راستي را حقيقت حالشان بر من معلوم نشد س - من از حقيقت حالشان نپرسيدم زيرا كه حقيقت امر را جز خدا نمي داند ج - از قراري كه شنيده ام كتب آنها به دست دولت و به دست وزراء و به دست شما آمده كتب را ملاحظه كنيد من از عهده تقرير ايشان برنمي آيم س - لا اعتبار في القرطاس ما مي خواهيم از زبان شما چيزي بشنويم شايد دشمنان اين طايفه كتابي نوشته باشند و به دست دولت داده و انتشار بدهند ج - الحمدلله دولت ما معتبر است نسخه از او بردارند و بفرستند از خود او استفسار كنند س - ما كار به مطلب دولت نداريم حرف از خودمان مي زنيم و مقصودمان است كه چيزي بفهميم شايد ما هم مجاهد باشيم چه ضرر دارد كه شما هادي ما باشيد ج - اين اقل الساداة اين ايام مذاكرات مذهبي و عقايد قلبي را جايز نمي داند چرا كه بعضي اهل غرض امر مذهبي را داخل به امورات دولتي كرده اند و در اين هنگام محض اطمينان خاطر اولياي دولت مذاكرات مذهبي تكليف اين اقل الساداة نيست با آن كه تا حال سي سال است كه از اين طايفه نفس بر خلاف دولت كشيده نشده و آه مظلوميت خودشان را بلند نكشيده اند كه مبادا دولت مكدر شود س - ما هم اين گفتگو استنطاق را محض اين مي كنيم كه رفع شبهه شود والا اگر شما حالا از اين مقوله صحبت بكنيد شايد باز به بعضي از اغراض حمل بشود ج - اين اقل السادات با اينكه خود اقدام كردم به پاي خود به باب حكومت آمدم با وجود اين عجب است كه باز شما همچو گمان كرده ايد كه در من غرض است چه غرضي غرض با كه غرض با چه الحمدلله كه عمر بيشترش گذشته است و آخر عمر است چه غرضي چرا س - شما به پاي خود مگر جز براي رفع شبهه به حكومت آمده ايد و الله رفع شبهه نخواهد شد مگر به گفتگوي و مطلب فهميده نخواهد شد مگر به مذاكره ج - بنده به جهت رفع شبهه و فتنه و فساد حكومتي از خود و اقران خود به باب حكومت آمده ام رفع شبهه حكومتي كه شد رفع شبهه مذهبي مي شود س - به چه قسم شما مي خواهيد رفع شبهه حكومتي بكنيد ج - اگر حكومت اذن مي دهد من در باب حكومت مدتي مي مانم تا معلوم شود كه ما اهل فتنه و فساد نيستيم يا اينكه از امثال خودم هر كه را بخواهند يك نفر يا دو نفر يا بيشتر يا كمتر در حكومت مي گذاريم و از تمام سراير امور خودمان به حكومت اطلاع مي دهيم مشروط بر اينكه حكومت هم ما را حفظ كند امر عقايد مذهبي و قلبي را نفسا بعد نفس شرائطي كه در ورق عليحده نوشته مي شود هر كس مي خواهد مكالمه مذهبي بكند به تصديق چند نفر خارجي از اهل ملت ديگر تا حقيقت مذهب كشف شود اصل مقصود همين است س - بنده با شما از طرف دولت حرف مي زنم و به شخص شما هم اطمينان مي دهم پيش خود با شما گفتگو نمي كنم شخص من به اين آيه بقرآن مجيد مؤمنم كه درباره قوم يهود مي فرمايد ضربت عليهم الذله و المسكنه و مي بينم كه اين شخص بزرگوار در هزار و سيصد سال قبل اين كلمه را گفته (مقصود حضرت رسول است) و هنوز ذلت يهود در تزايد است در تمام كره ارض و بعد از آن كه ايمان به حضرت رسول آوردم و يقين حاصل شد از براي من كه مي فرمايد من كنت مولاه فهذا علي مولاه فرموده اوست تعبدا اوصياي او را تا قائم منتظر قبول كردم و بعد از آن كه اين مطلب را قبول كردم اقوال آن حضرت در باب علاماتي كه در باب ظهور فرموديد قبول كردم و شما كه مي گوئيد حضرت حجت ظاهر شده به چه دليل مي فرمائيد ج - اين ذليل به جميع آيات قرآنيه و به جميع ما جاء به النبي مؤمنم و حال حاضر را از اين جايز نمي دانم و اگر كسي از علماء با اين فاني سخني داشته باشد در محضر جمعي از منصفين صحبت بدارند س - ما خودمان حالا مي خواهيم گفتگو بكنيم كار به منصف و غير منصف و ديگران نداريم يك جزئي از آنچه را كه مي خواهيد در حضور منصفين بگوئيد به بنده هم اظهاري بكنيد شايد بنده هم چيزي بدانم و بفهمم ج - بنده شما را از منصفين مي دانم وليكن از شما متوقعم كه مطالب دينتان را با اين اختلال حالي كه از براي اين فقير هست به ديگري رجوع كنيد و از ديگري استفسار نمائيد س - شرائطي را كه مي خواستيد ذكر كنيد بفرمائيد تا رفع شبهه شود. ج - اولا معلوم است كه ما از دولت اطمينان كامل مي خواهيم كه ما را حفظ كند ثانيا شرط مكالمه اين است كه به مغالطه نگذرد به قدر نيم ساعت متكلم صحبت نمايد و مخاطب ساكت باشد بعد از آنكه سوال او تمام شود او جواب بگويد و يكي آن كه طرف سؤال و جواب نفسي نباشد كه من ملاحظه شأن و احترامات كنم و از او خائف باشم و چند نفر كه به كلي خارج و عاري از اين قانونند مصدق نشوند و از سفراي خارجه در صحبت عقليه و نقليه و كتب قبليه و بعديه و شرط ديگر آن كه متكلم با مخاطب بدون مداخله غير ثانيه دو به دو صحبت كنند س - خود شما مدعي اثبات مطلبيد يا ديگري را مي فرمائيد ج - اين عبدا بدا مدعي مطلبي نيستم وليكن تدافع هر گونه تهمتي را از خود در هر مجمعي به اين شروط مي كنم كه در عقايد اقل السادات فسادي نيست و الا خود مدعي نيستم اگر بودم خود رجوع مي كردم س - بنده عرض نمي كنم كه شما خود مدعي هستيد و چنين مجلس هم فقط از براي يك نفر شما بر پا نمي شود مگر اينكه بخواهيد خودتان به نفس نفيس رفع بعضي شبهات و اثبات حقيت بابيه را بكنيد ج - اين ذليل سي سال است سياحم و از بعضي ديانت ها خوب مطلعم مخصوص از ديانت بابي ولي در مقام اثبات اين طايفه نيستم مگر آنچه را كه مي دانم مي گويم س - شما كه خودتان به باب حكومت مي آئيد از براي رفع شبهه اگر در اين سلسله نيستيد با آنكه كسي شما را نخواسته بود چرا مي آمديد و الان اگر از اين طايفه نيستيد آدم عاقل اين كار را نمي كند كه شروط قرار بدهد و سفرا را حاضر كند محض اينكه مطلب ديگران را بگويد ج - بلي بنده خود به پاي خود آمده ام نه به اراده خود شنيدم كه حضرت والا استفساري از اين ذليل فرموده بنده از اين جهت به حكومت آمدم ابدا مدعي اين مطالبات نيستم كه سياح را با اين گونه مطالب چكار س - حضرت والا به چه جهت استفسار شما مي فرمود و حال اينكه شما مي گوئيد من مرد سياحي هستم ج - عجب است از شما كه اين مطلب از بنده سؤال مي كنيد خوب بود از حضرت والا سؤال نمائيد حال آن كه از بنده سؤال مي كنيد آنچه به خيالم رسيده اين است چون بنده نظر به زمستان و برودت هوا يكي دو ماه در اينجا توقف كردم گمانم آن كه شايد بعضي حكايت سياحتيه را كه ذكر كرده ام به بعضي از اهل غرض حكايت كرده باشند و آنها گمان كرده اند كه اين اقل السادات را خيال منبر و محراب است از اين جهت بعضي لباسها بر او پوشانيده بحضرت والا عرض كرده اند با اينكه حين حركت بنده بود توقف نمودم به خدمت حضرت والا شرفياب شدم تا اين كه شخص حاضر را گمانها در حقش نبافند و به حضرت والا معروض ندارند و امناي دولت را به شبهات گوناگون خاطرشان را مشوش نسازند و نگذارند به آبادي مملكت و رفاهيت رعيت بپردازند س - شما با اين همه فرمايشات مي خواهيد بگوئيد كه معتقد نيستيد به اينكه حضرت قائم ع ظهور كرده است ج - اين ذليل را از شما اين گونه سؤالات توقع نبود گويا حديث مشهور در نظر نداشتيد كه مي فرمايد لو علم اباذر ما في قلب سلمان كفره او قتله آيا تكليف اين فاني است كه سراير قلب خود را معروض دارم از خود شما انصاف مي طلبم بعد از آن كه مي گويم بما جاء به النبي موقنم ديگر اين سؤالات تكليف نيست س - شما مي فرمائيد كه من نظر به برودت هوا در زمستان يكي دو ماه در اينجا توقف كردم كه شايد بعضي حكايت سياحتيه را ذكر كرده ام بعضي شنيده اند و به بعضي از اهل غرض حكايت كرده اند و آنها را گمان اينكه شايد اقل السادات را خيال منبر و محراب است به اين واسطه آمده ام رفع شبهه نمايم بنده هم غرضي از اين سؤال نداشتم ج - آنچه در استنطاق اول ذكر شد مجددا ذكر مي كنيد اولا بدانيد نه اينكه بگويم حكما اين طور بوده همچو گمان شد چه كه شنيده شد جناب ملا محمد رضاي همداني (اوصله الله الي جزائيه في الدنيا و الاخره) در بالاي منبر از هر فرقه و طايفه بد مي گويد و لعن مي كند من جمله اين اقل را نسبت ها داده و منصب ها از براي اين فاني برقرار نموده با آنكه مرا نديده و حرفي از من استماع نكرده است س - شما در اين موقع عارضيد يا معروض ج - اين ذليل نه عارضم و نه معروض در اين مقام بلكه محض خاطر حكومت آمده ام كه از من راضي باشند و رفع اشتباه شود س - شما به چه نوع رفع شبهه مي كنيد تا به آن نوع حكومت ساكت شود ج - به همان نوع كه عرض كردم هر قدر حكومت بخواهد توقف مي كنم تا ثابت شود و اگر طريقه ديگر مي دانيد آن طور عمل مي كنم و اگر ميل حكومت به رفتن بنده بوده است كه بنده خيال رفتن را داشتم مسافرم نه مجاور س - اگر شما تا به قيامت اينجا بمانيد باز امر مخفي و رفع شبهه هم نمي شود مگر آنچه را از شما سئوال مي كنند يا انكار يا اقرار مطابق سؤال جواب بدهيد ج - از شما سؤال مي كنم آيا حكومت بايد سراير و عقايد رعايا را سؤال نمايد يا انتظام مملكت و رفاهيت رعيت ملحوظ فرمايد س - چون بناي عقايد سلسله بابيه از روز اول بر فساد بوده از اين جهت مي خواهند سؤال كنند كه آيا شما از آن سلسله هستيد يا خير ج - خير اين بنده از اهل سلسله عقايد فساد نيستم س - من غرضم اين است كه اين طايفه بنايشان اين است شما خودتان را مفسد نمي دانيد يا اين طايفه را ج - من خود را كه مفسد نمي دانم و با بعضي از اين حضرات كه در اراضي روم ملاقات شد آنها را هم مفسد نمي دانم ديگر اگر مشتبه شده العلم عند الله س - ما بعين شورش اين طايفه را ديديم شما اگر از اين طايفه نيستيد انصاف مي دهيد كه شورش كردند و بناي آنها بر فساد است و اگر هم داخل در اين سلسله هستيد و كتمان مي كنيد عقايد آنها را آن هم امري است عليحده ج - بنده از ابتداي اين شورشها اطلاعي ندارم مدتي از قبل تا حال در صفحات عثماني بعضي كلمات اينها را ديده ام جميع بر متابعت حكومت و طلب رضاي حكومت و موافق رأي حكومت است س - عقايد اينها را صحيح و درست فهميده ايد يا خير ج - بعضي مناجات ها ديده ام از اين حضرات در ممالك روم من جمله مناجات مختصري در حق قبله عالم ديده ام كه دعا كرده اند اگر مقتضي بدانند مناجات را عرض كنم و در همين جا تست كنيد س - آن مناجات چيست
ج - هو المقتدر علي ما يشاء باسمه المهيمن علي الاسماء يا الهي الرحمن و المقتدر علي الامكان اسئلك بنفسك بان تحفظ السلطان ثم اسئلك بان لا تنظر اليه و جريرات من سبقه في الملك بل الي بحر جودك و سماء فضلك و شمس الطافك اي رب كفه عنه اكف السوء باليد التي جعلتها فوق ايادي خلقك انك انت المقتدر المتعالي العلي الحكيم استدعا آن كه اگر بخواهند اين مناجات را تفسير نمايند به اهل غرض وا نگذارند تفسيري از خود بنده بخواهند س - مفسرين از قرار گفته شما ملاهاي ما هستند و آنها هم نبايد غرضي داشته باشند ج - مقصود از اهل غرض علماي اعلام نبودند وليكن اهل غرض نفوسي هستند كه خودشان را به علما موسوم مي دهند س - از كتب و بيان بابيها چيزي در دست شما هست يا خير ج - نزد بنده چيزي از كتب آنها نيست ولي شنيده ام كه به دست حكومت خيلي افتاده است س - چون آخر استنطاق است و بايد آخر استنطاق را به اسم خودتان امضا كنيد ثانيا مذاكره مي كنم آيا شما حاضريد از براي اينكه اگر دولت مجلسي منعقد بكند به شروطي كه خواسته ايد اثبات حقيقت اين معني كنيد يا خير ج - اين فاني مكرر در همين استنطاق عرض كرده ام مثبت مذهبي نيستم وليكن به شروط مذكوره آنچه از عقايد حضرات خبر داشته باشم مي گويم س - اين لازم به انعقاد مجلس و شروط نيست من قبل از آن كه شروع به نوشتن استنطاق بشود از خود شما سؤال كردم كه شما معتقد نيستيد به ظهور حضرت قائم فرموديد معتقدم به اينكه ظهور كرده و حالا اين نوع اشكالات است كه مي آوريد ج - اين نوع مكالمات مغرضانه است از دولت مستنطق ديگري را راجي و مستدعيم س - شما خود مي دانيد كه من غرضي ندارم و آنچه را كه من مي گويم از دو لب شما شنيده ام اگر دروغ مي گويم بگوئيد دروغ مي گوئي ج - اصل همين بيان شما عين غرض است و الله الذي لا اله الا هو كه اصل اعتقاد و سراير خود را نگفته ام س - يعني در استنطاق يا غير استنطاق ج - چه در استنطاق و چه در غير استنطاق بحق وحده لا شريك له كه سر خود را در باب مذهب به شما و غير شما نگفته ام س - من سؤال از سراير مذهبي شما نكردم از همين دو كلمه سؤال كردم كه عرض كردم حال اگر نسبت دروغ به من مي دهيد بدهيد نقلي ندارد از همين تقريرارت شما معلوم مي شود لازم نيست به تصريح ج - حاشا و كلا نسبت دروغ به شما و احدي نداده ام و نمي دهم وليكن به شما مشتبه شده است و آنچه مي فرمائيد و در استنطاق است همان است كه گفته ام.
محل امضاي سيد علي اكبر معروف به حاجي سيد مهدي يزدي
---------------------------
سؤال و جواب با ملاعلي اكبر (ايادي(
س - شما اصلتان كجائي است ج - شه مرزادي س - اسم پدر شما چيست ج - ملاعباس س - عيال داريد ج - بلي س - اولاد چند تا داريد ج - چهارتا س - در كدام مدرسه تحصيل كرده ايد ج - مدرسه معير و مدرسه مادرشاه و مدرسه محمديه س - چند وقت است كه در طهران مي باشيد ج -بيست و دو سال است س - چند وقت است داخل سلسله بابيه شده ايد ج - ابدا داخل اين سلسله نشده ام ولي معاشرت كرده ام س - چند وقت است كه با ايشان معاشر هستي ج - از سالي كه حضرت والا حضرات را گرفتند مرا هم گرفتند س - اگر شما در اين سلسله نبوديد سبب چه بود كه شما را بگيرند ج - محض معاشرت يك مجلس با اين حضرات مرا هم گرفتند س - بعد از آن كه شما را گرفتند و مستخلص شديد ديگر با اينها چرا معاشر شدي ج - در انبار مباركه حضرات بعضي صحبتها مي داشتند كه اسباب تحير و وحشت مي شد گفتم به چه بينه شما اين صحبت ها مي نمائيد گفتند بينه و برهان داريم موقوف است به اينكه كتب اين حضرات را ببينيد و در انبار ممكن نيست تا اينكه بعد از شش ماه مستخلص شديم بيرون كه آمديم تا مدت سه چهار سال با اين طايفه ابدا معاشرت نكردم و بعد را حاجي محمد اسماعيل كاشي در منزل بنده آمد و شد كردند و كتب حضرات را هم آوردند و پيش من بود مطالعه در اين كتب مي نمودم و مطالعه اين كتب اسباب زيادتي حيرت من شد آن چه را كه غير اين طايفه نسبت به اين طايفه مي دادند بر خلاف ديدم در همان كتب آنچه مستحضر شدم حضرات بابيه قائل به ظهورند و به طبق ادعاي خودشان بينه هم در دست دارند و بينه ايشان مي گويند پنج قسم است - آيات مناجات - شئونات علميه - خطبات - زيارات و اينها را مختصري ديده ام و از اينها بينه حسي و معجزه حسي خواستم مي گويند معجزه حسي داريم اگر مي خواهيد ببينيد بايد برويد نزد رئيس ما و از او بخواهيد آنچه را كه مي خواهيد و مي گويند رئيس به قبله عالم نوشته كه مرا بخواهيد و علما را هم بخواهيد تا اتيان شود آنچه را كه شما معجزه مي دانيد و مي گويند قبله عالم اقدام نكرده است تا مطلب بر همه كس معلوم شود و آورنده نوشته را هم كشتند و شما اگر معجزه حسي مي خواهيد بايد برويد نزد رئيس اين دعاگو چون استطاعت رفتن نداشتم نرفتم و محض مجاهده همين قدر اكتفا كردم س - از قراري كه شنيده ام آنچه را كه براي قبله عالم نوشته براي تمام سلاطين روي زمين نوشته اما همان تنها قبله عالم اقدام به رسيدگي نفرمودند يا تمام سلاطين روي زمين ج - بنده شنيده ام كه به تمام سلاطين نوشته اند ولي نمي دانم چه نوشته اند و چه شده اطلاع ندارم س - البته اگر اقدام كرده بودند شنيده مي شد پس معلوم مي شود كه اقدام نكرده اند ج - اقدام و عدم اقدام را بنده هيچ اطلاع ندارم س - تا آن قدر كه مجاهده كرده ايد مطالب اينها را حق فهميده ايد يا باطل ج - نه حقيقت بر من معلوم شده نه بطلانش نه بد از آنها مي گويم نه خوب اگر محمد و آل محمد از آنها بيزارند من هم از آنها بيزارم و اگر غير از دين محمد ديني را آورده اند من از آن دين بيزارم و من ساكت هستم تا وقتي كه بطلان يا حقيت آنها بر من معلوم شود س - شما چون در تمام اينها سير كرده ايد مي خواهم بدانم كه اين امري را كه اظهار مي كنند فقط از براي اسلام از شيعه و سني است يا از براي تمام مذاهب ج - مي گويند از براي تمام اهل عالم است س - نصارا و يهود كه هنوز داخل اسلام نشده و اقرار نبوت پيغمبر ما ندارند چگونه تصديق مي كنند به ظهور حضرت قائم و ظهور حسيني ج - مي گويند جمعي از نصارا و مجوس و يهود اين امر را قبول كرده اند و من هم چند نفر يهودي را ديده ام كه امر اين سلسله را قبول كرده اند و به واسطه قبولي اين امر به حضرت رسول و حضرت عيسي ايمان آورده اند س - در زمان حضرت رسول نجاشي كه به خدمت حضرت رسول هديه فرستاد و همچنين پادشاه يمن آيا در اين مدتي كه اين شخص اظهار امري كرده يكي از سلاطين اگر حقيت او را مي دانستند يا مردد مي شدند در تفحص حالت او برنمي آمديد وانگهي اين آياتي را كه اين شخص آورده و متمسك به اين آيات شده يا مخالف آيات قرآن است يا موافق اگر مخالف است باطل اگر موافق است كه ما چيز تازه اي نديديم و رجعت تقيه ظاهر كنند ظهور خودشان را (كذا) ج - اطلاع از مطالب تمام اين حضرات ندارم كه بدانم سلاطين با او چه كرده اند و اين حضرات مي گويند كه قائم مأمور است به اسرار و بواطن شريعت پيغمبر را ظاهر كند يعني مطالبي را كه خلق تا به حال نفهميده و مسطور (مستور) بوده است و مي گويند هيچ ولي مأمور نبوده كه به درب خانه هاي مردم برود كه تا احكام دين از اصول و فروع را از او اخذ كنند چنانچه پيغمبر غير از مكه و مدينه جائي نرفته است س - اين شخص در اطراف عالم آنچه را كه مي گوئي از اينكه هر طايفه مقر به امر اينها شده اقلا پنجاه هزار جمعيت دارد چنانچه حضرت رسول در وقتي كه عدد امتش به سيصد نفر رسيد بناي جنگ را گذاشت اين شخص هم جمع كند امت خود را بناي جنگ و اظهار امر خود را كند ج - خودم در جمعيت اينها اطلاعي ندارم وليكن روزنامه را ديدم از انگليس كه به زبان عربي ترجمه شده بود آن شخص انگليسي بعد از تحقيق از بدو بروز اين طايفه تا هشت سال قبل را نوشته بود كه تا حال بيست هزار از اين طايفه را كشته اند و تبعه ي كه الان هستند دويست هزار نوشته است و آن روزنامه الان به حضور حضرت والا است من از اين حضرات سؤال كردم كه با اينكه دويست هزار جمعيت اين طايفه مي شود چرا به اين درجه تحمل صدمه و اذيت از اين خلق مي كنيد جواب دادند كه اصل بناي اين مذهب به نزاع نيست مي گويند اصل رئيس اين امة آمده است كه عالم را متحد كند چنانچه در كلمات اينهاست ليس الفخر لمن يحب الوطن بل لمن يحب العالم در جاي ديگر مي گويد ليس الفخر لحبكم انفسكم بل لحبكم ابناء جنسكم آنچه من فهميده ام و آنچه اين حضرات مي گويند ابدا مقصود نزاع نيست بلكه مقصود اين است كه افراد بشر به رضا و ميل خودشان بعد از تحقيق امر دين و مذهب را بفهمند نه به اكراه س - از اين قرار همچو معلوم مي شود اينها حتي صدمه زدن به سگ و ساير حيوانات ديگر از قبيل خر و گاو را منافي آيات خود مي دانند ج - بلي همين طور است س - از قراري كه من شنيده ام كه روزه ي اينها از نوزده روز زيادتر نيست و روز عيد فطر ايشان روز عيد نوروز است و همچنين دو زن را بيشتر از براي يك مرد حرام مي دانند ج - من اين مطلب را نمي دانم ولي اينها كارشان از اذكار و اوراد آنچه را كه من ديده ام يك ذكر نوزده و نود و نود و پنجي دارند كه مطابق عدد (واحد) (ولله) مي باشد چون عدد واحد نوزده و واحد يكي از اسماء الله مي باشد لهذا بعضي از اذكار را مطابق اين اسم در ميان خود دارند (ولله) چون عددش نود و پنج مي خواهند هم مطابق اسم خدا باشد و هم معنا لله باشد س - مي خواستيد بنا را بر عدد احد بگذاريد كما آن كه در سوره مباركه قل هو الله احد ج - به نظرم مي آيد كه لفظ احد هم داشته باشد
محل امضاي ملاعلي اكبر
---------------------------
سؤال و جواب با ميرزا محمدرضا
س - اصل شما كجائي است ج - اهل يزد س - چند وقت است از يزد آمده ايد ج - شش سال متجاوز است س - در اين مدت شش سال به چه كار مشغول بوديد ج - كتابت كردن س - اهل و عيال هم داريد ج - صبيه دارم در اينجا كه آن هم شوهر دارد س - در اين مدت هم با كسي مراوده داشتيد ج - به واسطه كتابت كردن كه پولش را گرفته صرف نمائيم بسيار كم س - معاشرت و مجالست يكي از شروط پيدا كردن معاش است چگونه مي شود كه معاشرت نشود و پول پيدا شود ج - اين حرفي است صدق و حق همين قدر معاشرت مي كردم كه كتابي گرفته نوشته شود و امر بگذرد در اين بين هم با بعضي اشخاص معاشر بودم س - با آنها كه معاشر بوديد و كتابت كرديد كيها بودند ج - چندي براي مانكچي گبر كه قريب يك سال و نيم باشد كتابت مي كردم س - چند ماه در مسجد شاه كتابت كرديد ج - در اين مدت شش سال س - در اين مدت كه از براي متفرقه كتابت مي كردي با چه نمره اشخاص مراوده داشتي ج - با كسبه كه داد و ستد داشتم معاشر و همه جور خلق را ديدم س - شما را براي چه اينجا آوردند ج - كسي ما را نياورد خودمان آمديم به طهران ولي در اينجا به اسم بابي بودن آوردند س - مگر شما از سلسله بابيه هستيد ج - چون كه در اسلام فرق مختلفه هست بنده محضا لله بدون اغراض نفسانيه در اين فرق سير كرده تا معلوم شود كه واقعا كدام حقند و آنقدر كه خدا به ما ادراك داده بود از هر جائي في الجمله ادراك شد س - از اين فرقه بابيه چه فهميديد و چه مي گوئيد ج - چون كه ما اثنا عشري هستيم ما قائمي داريم كه مهدي موجود است و منتظريم ظهور او را از اين طايفه چنين ظاهر شد كه آن مهدي موعود ظاهر شده ما در تفحص برآمديم كه اين مطلب راست است يا دروغ درصدد تحقيق اين كار برآمديم از اين حضرات از آن جمله با حاجي محمد علي نام هراتي در يزد معاشر شديم و او به تدريج بعد از چندين روز كه آشنا بوديم معلوم شد از اين طايفه است چون بنده بعضي حرفها كه لايق نيست مثل اين كه مي گفتند اين طايفه منكر پيغمبرند و يك زن به چند شوهر حلال است و مال مردم را مباح مي دانند و مسكرات را حلال مي دانند شنيده بودم مخصوصا اول از حاجي اين سؤال را كردم كه مسكرات حلال است يا حرام او با كمال انكار اظهار كرد كه حرام است و بنده يقين داشتم كه اين طايفه بعضي شراب مي خورند جواب داد كه از اين طايفه نيستند يا عاصي هستند مثل اينكه بعضي از امت رسول الله ص عاصي هستند و شراب را مي خورند مطلب به طول انجاميد تا آخر كتاب باب را اضطرارا بيرون آورد كه معروف است به بيان و يك بابي از او پيدا كرد نشان داد كه در آن باب از ابواب كتاب نوشته بود ان كل مسكر حرام س - آنچه ميعان و حريان دارد حرام مي دانست يا خير ج - خير چيزي مستثنا نشده بود بعد به لسان فارسي ابقوزه و ترياك و دواي بدمزه گويا غليان هم بود كه اينها را حرام شمرده بود گفت ميزان كتاب است به اعمال خلق س - كاسني زياد بدمزه و تلخ است او را هم يقين حرام شمرده ج - اين داخل نباتات است نفس چندان كراهتي از او ندارد س - هر چه را نفس كراهت دارد حرام است يا هر چه را كه كراهت ندارد حرام نيست ج - بعضي از نفوس بعضي از دواها را كراهت دارد و بعضيها كراهت ندارد مثل اينكه بعضيها بخوردن فلوس به هيچ وجه كراهتي ندارند س - شخص صاحب حكم كه كامل است و من جانب الله حكم آورده است به دليل عقل حكم او يا از براي كليه ناس باشد نه بعض دون بعضي ج - صاحب اين حكم الان حاضر است بهتر آن است كه از خودش سؤال شود تا اينكه ما خلافي نگفته و نكرده باشم س - شما چند سال است كه درصدد مجاهده و تجسس اين مذهب هستيد ج - ما از آن زمان طفوليت مجاهد بوديم و از زماني كه اسم باب پيدا شد ما طالب شديم كه بفهميم ولي محض آن تفصيلاتي كه شنيديد و مي دانيد و هم به جهت حفظ جان و مال و دين و دنيا ظاهر نمي كرديم مقتضي هم نبود كه ظاهر كنيم هر وقت ميسر مي شد ظاهر مي كرديم و اگر يك جائي مي فهميديم كه مطمئن هستيم مطلب حق گفته مي شد س - پس برويم به سر سؤال اول كه خودش مي گويد في ان كل مسكر حرام و در همان جا هم حرام كرده انقوزه و ترياك و دواهاي بدمزه را پس اين حكم هم بايد كليت داشته باشد و همين كه كليت داشت متوجه اغلب مي شود و اغلب كه حكم كردند بر بدمزه بودن يك دوائي حكما آن دوا داخل دواهاي بدمزه خواهد بود ج - هر قدر پيغمبري كه ظاهر شد از آدم تا خاتم و همه معجزات دليل بر اثبات حقيت خودشان آمدند بعد از آن كه اثبات كردند حقيت خودشان را بايد هر چه بگويند تعبدا قبول كنند قول او قول اله است وامر او امر اله است س - آيا اين شخص كه ظاهر شده و احكام من جانب الله آورده به چه دليل و بيان و معجزه و كرامت اثبات حقيت خودش را كرده تا ما هم تعبدا قبول كنيم ج - خلق دو فرقه هستند يك طايفه راسخ اند و طالب و مخلص آنها محتاج به دليل نيستند و آن مطيوب آنها را جذب مي كند مثل آهن ربا سوزن را مثل جناب اميرالمؤمنين همين قدر كه رسول الله ص اظهار نبوت فرمود قبول بدون دليل و معجزه و همچنين او پس قرن و فرقه ديگر كه محتاج به دليل هستند زيرا كه آن خلوص در آن ها نيست حال اگر كسي منصب باشد قناعت به آن دليلي كه خداوند به پيغمبر خود عطا فرموده مي كند مثل اينكه خاتم انبيا قرآن را معجزه اعظم خودش قرار داد و گفت هر كس اين معجزه را قبول ندارد مثل او بياورد بعضي ها كه منصف بودند قبول كردند بعضي رد كردند و غلط گرفتند س - آيا حضرت ابراهيم پيغمبر الوالعزم بود يا خير ج - بلي س - در آن جائي كه تعجب مي كند از زنده شدن جسد پوسيده و خداوند عالم مي فرمايد او لم تؤمن جواب عرض مي كند وليكن ليطمئن قلبي بعد خطاب مي آيد (فخذ اربعة من الطير الخ) آن وقت مي گيرد چهار مرغ را و مي كشد و اعضاي آنها را از هم منقطع مي كند بعد هر يكي را به كوهي مي اندازد آن وقت صدا به آنها مي كند آنها به هيكل اول جمع مي شوند و زنده مي شوند و مي آيند پيش او به اذن خدا و همچنين حضرت موسي كه عرض مي كند رب ارني انظر اليك خطاب مي آيد لن تراني يا موسي وليكن انظر الي الجبل پيغمبرهاي ما بي دليل از خدا قبول نكردند و اگر هم قبول كردند محض اطمينان قلب باز سؤال كردند كه درست مطمئن بشوند چگونه ما بي دليل قبول كنيم و حال آنكه از آنها كمتريم ج - اين بنده با شما برادريم در اين باب سمعنا و اطعنا ولي از همه چيز گذشته مضي ما مضي حال اول تحقيق باشد نوشتجاتي كه از براي خلق آمده هيچ لوحي از براي قبله عالم روحي و روح العالمين فداه كه صاحب آورنده لوح كشته شد و اصل آن نسخه در خدمت قبله عالم است و سواد او هم در اين بلد موجود است و ممكن است كه من آن سواد را بياورم و آن لوح موسوم است بلوح السلطان در آنجا نوشته شده كه اي كاش رأي جهان آراي سلطاني بر اين قرار مي گرفت كه اين عبد با علما در يك مجلس مجتمع مي شد هرگاه امر خود را به برهان اثبات كرديم ما را بخود وا گذارند و الا الامر بيد السلطان شايد من قدري از خاطرم رفته باشد رجوع به اصل كه شد معلوم مي شود گذشته از اينها تا حال كسي طالب نشده بود تا به بينه و دليل اثبات حق خود را بكنند تا اينكه خود او طالب شد و نوشت كه امر ما را رسيدگي كنيد و تا به حال مدتي است از آن لوح گذشته و هيچ كس رسيدگي نكرده و في الحقيقة قلب سلطان هم مكدر شده و حق هم داشتند و باز هم كمال امتنان از لطف سلطان داريم خدا اشرار و مفسدين را هدايت فرمايد كه نگذاشتند اين مطلب واضح شود و اين مطلب اختصاص به همين دولت ندارد به تمام دول روي زمين اين اظهار را فرمودند و ما ديديم بسياري از الواح را كه بدول متفرقه فرستاده شد به فضل الله دولت ايران با تمام دول صلح و مودت دارند استدعا دايم كه به طور حقانيت و عدل و به مقتضاي تكليف خودشان كه ظل الله هستند اين مطلب را تحقيق و رسيدگي نمايند تا فتنه و فساد از روي زمين برخاسته و دست اشرار كوتاه شود تا نتوانند اين امر را مشتبه كنند و جميع نوشتجاتي را كه ما سير كرديم هيچ در تمام آنها نديديم مگر اينكه ذكر شده است رفع دوئيت از ميان مخلوق و يگانگي با تمام ناس و اتحاد اهل عالم از آن جمله در لوحي مي فرمايد ليس الفخر لمن يحب الوطن بل لمن يحب العالم و همچنين در صحيفه احكاميه ضبط است كه عاشروا مع الاديان بالروح و الريحان لتجدوا منكم عرف الرحمن و همچنين در كلمات عربيه و فارسيه بسيار از اين كلمات است حتي علمائي كه حكم بر قتل اين طايفه دادند ما مأموريم كه به هيچ وجه عداوتي با آنها نداشته باشيم و اصلا غيبت و بي ادبي نسبت به آنها نكنيم و جوهر اين امر اين است كه اين طايفه بايد به اعمال طيبه و اخلاص مرضيه و صفات حسنه در عالم ظاهر شوند كه جز اينها از آنها ظاهر نشود س - شما اين شخصي كه ظاهر شده و ادعاي ظهور حسيني مي كند همان نفس حسيني مي دانيد يا بالاتر يا كمتر ج - حال كه خود ايشان مذكور فرمودند رجعت حسيني است و عين او مي دانند اگر بالاتر و پائين تر مي گفتند ما هم مي دانستيم ولي نه آن روز كسي حسين را شناخت و نه امروز س - اين حديث نبوي را شما شنيده ايد كه مي فرمايند انا من حسين و حسين مني ج - بلي شنيده ام و اين مسلمي دين است س - به جز حضرت امير كه حضرت رسول ص مي فرمايد انا و علي من نور واحد و به جز اويس قرن كه در حق او فرموده اني اشم رايحة الرحمن من طرف اليمن غير از اين دو بزرگوار كي را سراغ داريد كه بي دليل ايمان آورده باشد ج - چه عرض كنم به نظر من كه نمي آيد ثالثي س - با اينكه شما ثالثي از براي اينها نمي دانيد اين همه مخلوق كه شما خود مي دانيد و من نمي دانم كه از آن جمله خود شما هستيد به چه برهان و دليل قبول كرديد اظهار و ظهور اين شخص را ج - دليل حديث نبوي ص كه مي فرمايد و اشوقاه من اخواني في آخر الزمان اصحاب آن حضرتش تعجب مي كردند سئوال مي كردند كه اينها چه اشخاصي هستند مي فرمودند اينها قومي هستند كه لا يشتهون فضدو لا ذهبا جاي ديگر مي فرمايد اينها متحمل مي شوند صدماتي و اموري را كه متحمل نشدند انبياء سلف و از اين مقوله شايد باز هم باشد كه من به نظرم نيست س - ما به چه دليل معلوم بداريم كه شما از آنها هستيد ج - اگر رسيدگي كرديد همان قسم كه آن شخص خواسته معلوم مي شود و الا باز هم بايد ما را كشت س - مي خواهيم بدانيم كه اينهائي كه اظهار او را قبول كردند همه مثل شما بي دليل قبول كردند يا با دليل كه ما هم برويم مثل آنها با دليل قبول كنيم ج - من از اين اشخاص كه اظهار او را و اين امر را قبول كرده اند و مي كنند نپرسيدم كه بي دليل قبول كرديد يا با دليل س - حالا ما اگر از شما بپرسيم كه شما بي دليل قبول كرده ايد يا با دليل چه خواهيد گفت ج - من حال خودم را مي دانم عرض مي كنم از سايرين چه خبر دارم س - از حال خود بگوئيد تا از خيال آسوده شويم ج - بنده كه خدمت باب و اين ظهور مشرف نشده ام ظاهرا به آيات و كلمات مؤمن شده ام و اعظم معجزه رسول الله فرقان بود و همچنين مسيح اعظم آيات او كتاب است و مثل او هم موسي به واسطه كتاب اولوالعزم شدند بنده اين طور ديدم كه فرقان و انجيل و تورية و صحف و زبور را جميع كتب سماوي را رد بايد كنم يا اينكه اين را هم قبول كنم يا همه را رد كنم اين را هم رد كنم يا همه را قبول كنم اين را هم قبول كنم و اين بنده پيش از آنكه صاحب اين ظهور اظهار اين امر را بفرمايند اول كلامي كه به چشم خود از ايشان ديدم و يقين كردم كه ايشان همان كسي هستند كه باب به من اظهار امر ايشان را كرده و خبر داده است چند سال قبل كه جمعي از اهل يزد و غيره بودند و اطلاع دارند و خودشان در دارالسلام بغداد تشريف داشتند و هنوز اظهار امري نفرموده بودند سلطان به اسلامبول خواستشان و از آنجا رفته بادرنه در ادرنه اظهار امر فرمودند س - پس شما از اين قرار معلوم مي شود خوب بصيرت داريد در اين مذهب هر گاه كسي بخواهد موضعي را براي شما معين بكند كه در آن موضع مشغول مجاهده خود باشيد با اين كه شما از حال همديگر خبر نداريد چگونه مي توانيد به يكديگر اطلاع بدهيد كه در آن موضع بيايند و بمانند و رفع اين ذلت و پريشاني از شما بشود ج - اين بنده به واسطه صدقي كه دارد كسان ديگر از من كناره مي كنند و اطمينان از من ندارند خود بنده حاضرم از براي هر نحوي كه قبله عالم بفرمايند س - شما قائليد به قوه جذابه و همچنين ما هم قائليم به اين حديث كه مي فرمايد الاروح جنود مجنده ذره ذره كاندرين ارض و سماست - جنس خود را همچو كاو كهرباست ج - واقعش اين است كه مي ترسند ظاهر نمي شوند س - اگر توقيعي بيايد آن آورنده توقيع و امر به هر كسي فردا فرد مي رساند يا جميع آنها را يكجا جمع مي كند و آنجا مي خوانند ج - به هر يك فرد فرد مي رساند و در مجمع هم مي خواند و به همديگر هم نشان مي دهند س - همين مطلبي را كه مي فرمائيد و هم آن مطلبي را كه گفتيد كه امر امر به اتحاد است و بايد دوئيت از ميان برداشته شود اين بزرگ دليل ماست كه اينها يكديگر را مي شناسند و از حال هم خبر دارند و اگر بخواهند بگويند ما خبر نداريم اين معطل به يك غرض باطني است مثل زمان سابق كه اظهار نكردند تا وقتي كه شوريدند ج - همين مذاكره در ميان خودمان شده است و اين حاشا و اين انكار و اين ابا از خوف سلطان است و الا هيچ چيزي در ميان نيست من هم همه را مي شناسم اگر بگويم مي گويند فلان خون ما را به هدر داد و حال آن كه مي فرمايد و جمالي تخضب شعرك من دمك لكان عندي اكبر من خلق الكونين و ضياء الثقلين در جاي ديگر مي فرمايد فكر في امرك و دبر في فضلك اتحب ان تموت علي الفراش او تستشهد في سبيلي علي التراب و تكون مطلع امري و مظهر نوري في علاء الفردوس ديگر و استشهد في سبيلي راضيا عني شاكرا لقضائي لتسريح معي في قبال العظمة خلف سرادق العزة حقيقت اين امر اين است كه اگر كسي بخواهد خون اين طايفه را بريزد راضين و شاكرين دست قاتل را ببوسند و سر بدهند آنچه قبل شده از جهال و مفسدين و اشرار بوده مؤمن بالله خلاف رضاي الله از آن صادر و ظاهر نخواهد شد چنانچه ديده شده كسان ديگر را كه به رضاي خود سر داده اند س - در صورتي كه اين همه اوامر بر نترسيدن قتل آمده چه ترسي دارند از نشان دادن يكديگر بر فرض اينكه خداي نخواسته آنها را هم بكشند ج - حقيقت اين رتبه و اين مقام اعلي المقام است ولي نفوس ضعيفه كه به درجه كمال نرسيده اند البته آنها فرار خواهند كرد س - شما كه في الحقيقه از كلماتتان تكميل فهميده مي شود شما چرا از اظهار اين فقره مي ترسيد ج - چون مي بينم كه از اين اظهار راضي نيستند من هم اظهار نمي كنم
محل امضاي ميرزا محمد رضا پسر حاجي حبيب يزدي
---------------------------
سؤال و جواب با ميرزا ابوالفضل گلپايگاني
س - پدر شما كي است ج - ميرزا محمد رضاي مجتهد س - شما تحصيل كرده ايد يا خير ج - بلي حكمت و كلام را ديده ام فقه و اصول را خوانده ام در اصفهان تحصيل مي كردم س - مدت مكث شما در اصفهان چقدر بوده ج - تقريبا سه سال س - چند وقت است كه در طهران مي باشي ج - در اول ماه مبارك 1290 وارد دارالخلافه شده ام س - باعث آمدن شما به طهران چه بود ج - بعضي تعديت در گلپايگان احتشام الملك كرده بود آمديم در طهران كه مطالبه طلبي كه از او داشتيم بكنم س - از گلپايگان يك سر به طهران آمديد يا به اصفهان رفتيد از آنجا به طهران آمديد ج - از گلپايگان يك سر به طهران آمدم س - عيال داريد ج - خير س - در اين مدت ده سال كه در طهران هستيد چه كسب داشتيد ج - تقريبا سه سال در مدرسه حكيم هاشم كه معروف به مدرسه مادرشاه باشد تحصيل مي كردم و به نوع طلبگي امرم مي گذشت بعد از آن آقا محمد هادي نامي صحاف از طايفه بابيه از اصفهان آمده بود به عكا برود با بنده آشنائي پيدا نمود بنده را به دين بابيه دعوت كرد به توسط او با بعضي از علماء و فضلاء طايفه بابيه گفتگو كردم در اين اثنا بنده را حضرت والا احضار فرمودند و اين احضار در نود و سه واقع شد چون يكي از اين طايفه به غرض در حق بنده شهادت داد امر مشتبه شد بنده را حكم به حبس فرمودند شش ماه حسب الامر اعلي حضرت اقدس شهرياري مهبوس بودم با يازده نفر ديگر بعضي مقر بودند و بعضي منكر پس از شش ماه به مرحمتي قبله عالم مرخص شدم بعد از مرخصي به واسطه اينكه اهل اسلام و آشنايان سابق از معاشرت بنده اجتناب داشتند ناچار با بعضي از طايفه بابيه معاشر بودم تاكنون كه به همان حالت باقي هستم س - در اين مدت كه با اينها معاشر بوديد چه حرف تازه اي زدند كه شما را در ترديد انداختند ج - حرف تازه ي اينها مشهور است آنچه دادند گفتگو بوده است با اينها كرده ام آنها حرفي كه مي زنند مي گوينند قائم موعود ظهور كرده و او ميرزا علي محمد شيرازي است در تبريز كشته شد و من به ادله و براهين رد مي كردم و مي گفتم كه قائم موعود محمد ابن حسن است كه پيغمبر ما به ما خبر داده است چه دخلي به ميرزا علي محمد شيرازي دارد كه بيايد همچو دعوي كند س - آنها چه دليلي بر رد قول شما اقامه كرده اند ج - آنها مي گفتند همچنان كه حضرت اميرالمؤمنين مي فرمود من عيسي و موسي و حضرت يحيي هستم اين هم آمد و گفت من محمد ابن حسن هستم و در كتابش هم نوشته است س - حضرت كه مي فرمود من عيسي و موسي و حضرت يحيي هستم بر صدق قول خود معجزات آنها را ظاهر مي كرد از قبيل مرده زنده كردن و انداختن بيل و مار شدن آنها چو جواب مي دادند و چه مي كردند ج - آنها جواب مي دادند كه اولا حجة اعظم كتاب است ثانيا او هم داراي اين معجزات بود س - كي ديد ج - بنده نه ميرزا علي محمد را ديدم و نه عكا رفته ام كه ميرزا حسين علي را ببينم تشخيص اين مطلب موقوف به فرمان دولت است س - شما در اين مدت به عقايد شريعت محمدي ص باقي بوديد يا خير ج - تاكنون كه باقي هستم س - يكي از عقايد متشرعين اين است كه اگر كسي بيايد بر ضد شريعت يا بر طبق شريعت دعوي بكند و نتواند او را به دلايل و برهان و خرق عادت و كشف كرامت بر همه كس معلوم بدارد همچو كسي كافر است ج - بدون گفتگو اين حرف صحيح است س - بر شما كه در اين مدت به اقرار خودت حقيت اينها معلوم نشده چگونه معاشر بودي و حال آن كه معاشر بودن با اينها به قانون شرع ما حرام است ج - در صورت ابحاء بود معاشرت با اينها س - بطلان اينها را در اين مدت فهميديد تا ترديد داريد ج - ترديدي ندارم ولي اگر روبروي اينها بخواهيد اين كلمه را بگويم به حكم تقيه نخواهم گفت س - آنچه بر خودت معلوم شده از قرار اين تقريري كه مي كني پس اينها باطل اند تو به چه جهت پيروي كرده معاشرت مي نمائي ج - بلي عرض كردم اصل معاشرت بنده از راه ابحاء بوده براي حفظ نفس كه ناچار يك طلبه فقير با دو طايفه بزرگ نمي تواند معاندت كرد س - اگر تو تبري كني و داخل در اثنا عشري باشي و از بابيه كناره كني البته در پناه خواهي بود و بيشتر از اذيت محفوظ مي شوي ج - معلوم است در صورت اطمينان به آنچه فرموديد عن صميم قلب تبري خواهم كرد س - در اينجا كسي نيست و حال اينكه اين استنطاق سند خواهد شد اگر قلبا داخل نيستي تبري مي كني ج - خدا لعنت كند رئيس و مرئوس اينها را همان است كه عرض كرده ام در صورت اطمينان س - اگر في الحقيقه اين گفتگو را از روي تقيه مي كني و مذهب بابي داري نترس و بگو زيرا كه از اين بابت شما را نخواهند كشت و ممكن است يك حدي را براي شما قرار بدهند مثل ساير ملل كه هر يك يك محله دارند در آنجا ساكن باشيد و كسي هم به كار شما كاري نداشته باشد ج - چون وثوق به عدالت دولت دارم بدون تقيه عرض كردم تكليف دولت با ديگران دخلي به بنده ندارد.
محل امضاي ميرزا ابوالفضل گلپايگاني پسر حاجي محمد رضا مجتهد
---------------------------
سؤال و جواب با آقا محمد جعفر خاتم ساز
س - اسم پدر شما چيست ج - آقا محمد حسين س - دكان شما كجا است ج - درب خانه معير س - عيال داريد ج بلي س - كجائي هستيد ج - از اهل شيراز س - چند سال است در اين ولايت هستيد ج - شش سال و نيم است يا هفت سال س - چند سر عيال داريد ج - يك زن و يك بچه دارم س - چند سال است داخل سلسله بابيه شده ايد ج - بنده يك برادري داشتم در بيست سال قبل بابي شد من از اينجا رفتم به شيراز دو مرتبه مراجعت كردم آمدم به طهران بعد از چهارده سال برادرم به من تلقين كرد برادرم راهم را در راه شام كشتند س - به چه جهت كشتند ج - خودش و پسرش را براي پول كشتند س - در اين مدت كه داخل اين سلسله شدي چه ديدي و چه فهميدي ج - مي گويند اين سيدي كه آمد قائم بود و ميرزا حسين علي را هم مي گويند ظهور حسيني است س - مگر تو داخل شريعة محمدي ص نبودي كه تو را تلقين و دعوت به اين دين كردند ج - چرا آن وقت بوده ام حالا هم هستم س - در باب ظهور آن سيدي كه گفته من قائم هستم و ميرزا حسين علي كه مي گويد من حسين هستم تو چه مي گوئي ج - به ادعائي كه او مي كند من قائل نيستم س - تو كه داخل شريعة محمدي ص بودي نپرسيدي كه قائم اسمش مهدي است نه ميرزا علي محمد ج - من سواد نداشتم كه اينها را بپرسم س - اينها كه مي گويند اين ظهور ظهور حسيني است در باب ظهور حضرت امير و امام حسن چه مي گويند ج - از آنها چيزي نشنيدم س - به چه دليل و علامت ادعا مي كنند كه آن حضرت قائم بوده و اين حسين است ج - من كه سوادي نداشتم و با اينها مراوده نداشتم س - اين شخصي كه ادعاي ظهور حسيني مي كند و اسمش ميرزا حسين علي بهاء است او را حق مي داني يا باطل ج - خير باطل است س - كسي كه مي آيد اين ادعا را مي كند و بر حق نيست و تو هم باطل مي داني اين شخص ملعون است ج - اگر باشد ملعون نيست و اگر نباشد و ادعا مي كند ملعون است س - به اعتقاد تو اين همان حسين است ج - خير س - به چه دليل مي گوئي نيست ج - به اين دليل كه همه مردد هستند و نمي بينم كسي را كه اعتقاد درستي داشته باشد س - تو هم مردد هستي ج - من مردد نمي فهمم چيست س - يعني شك داري بر حق بودن يا باطل بودن او را ج - من به اعتقاد خودم مي گويم باطل است س - پس تو را به جهت چه به اين اسم گرفتند ج - من چه مي دانم آمدند گفتند تو را مي خواهند من آمدم س - اگر عقيده ي تو بر باطل بودن ميرزا حسين علي بهاست لعن كن ج - لعن صد و بيست و چهار هزار پيغمبر بر همين ميرزا حسين علي بها كه ادعاي باطل مي كند باشد شما مي گوئيد من چه مي دانم
محل امضاي آقا محمد جعفر خاتم ساز شيرازي
---------------------------
سؤال و جواب با كربلائي مهدي تهراني
س - چه كاره هستيد ج - شاگرد بلور فروش س - پدر شما كي بوده است ج - كربلائي محمد علي طهراني س - عيال داريد ج - بلي س - اولاد داري ج - بلي دو تا س - چند وقت است داخل سلسله بابيه شده ج - شصت سال از عمرم مي رود هميشه اينها را گرفته اند اگر يك مرتبه مرا هم گرفته اند كه من داخل اين سلسله بوده ام من هيچ داخل اينها نيستم س - مگر تو از ظهور حسيني و قائمي خبر نداري ج - من خبر ندارم مي گويند اين طايفه همچو مي گويند س - تو چرا نرفتي ببيني راست مي گويند يا دروغ ج - بنده روزي سه عباسي دارم او را ببرم خرج عيال كنم يا بروم رسيدگي ظهور اينها را بكنم س - بر فرض قوه استطاعت اينكه دنبال بكني نداشتي از مراوده با آنها چه فهميدي ج - ميل نكرده ام با آنها س - چرا ميل نكردي ج - دلم نخواست به قول علما كه مي گويند اينها بد هستند من هم رفتم س - الان بعقيده خودت اينها بد هستند يا خوب ج - بد و خوبشان بر من معلوم نشده است س - تو مي گوئي كه علما به من گفتند اينها بد هستند فلان و فلان مي باشند پس در اين صورت چگونه بدي آنها بر تو ثابت نشده است ج - من نرفتم پهلوي علما كه به من بگويند اينها بد هستند همين قدر از مردم مي شنيدم كه مي گفتند علما در حق اينها بد مي گويند س - پس تو در اين شصت سال تقليد از كي كرده ج - از شيخ محمد حسن نجفي س - اگر تو مي گوئي اينها بد هستند و مقلد مجتهدين بودي همچنان كه آنها اينها را بد مي دانند تو هم بد مي دانستي ج - البته آنها بد مي گويند من هم بد مي گويم س - به قلب خودت اينها بد هستند يا خير ج - چيزي نفهميدم كه بدانم بد هستند يا خوب س - اگر از طفل شيرخواره اهل اسلام بپرسي در حقشان بد مي گويد تو در اين شصت سال چه طور است كه نفهميده اي ج - از روي تحقيق بد مي گويند يا لاعن شعور س - بعضي از روي تحقيق و بعضي متابعت آنها را كه تحقيق كرده اند مي كنند ج - بنده از روي متابعت بگويم يا از روي تحقيق س - از روي تحقيق بگو من مدلل مي كنم خلاف آنها را ج - بر من مدلل كنيد به دليل عقل تا از روي تحقيق بگويم س - دليل بر ظهور حضرت قائم چه مي داني ج - همين قدر شنيده ام كه دجال مي آيد س - اولا يكي از عقايد اينها اين است كه حضرت قائم ظهور كرده است بقول تو چه وقت دجال آمد كه ما نديديم ج - دجال كه ظهور نكرده است س - اگر كسي پيش از دجال بيايد و بگويد من حضرت قائم هستم تو او را قبول مي كني ج - من قبول نمي كنم س - پس قائم اينها باطل است به همين دليل ج - بلي س - پس اين ميرزا علي محمد كافر است تو او را لعنت مي كني ج - هر كس كه اين ادعا را الان نمايد و نموده كافر است لعنت خدا بر او باشد س - تو از قرار تقرير من لعنت مي كني يا عقيده خودت اين است ج - غير از عقيده خودم لعنت مي كنم بر باب و بابي و ميرزا حسين علي خدا لعنت كند و خدا لعنت كند كسي را كه ادعاي ظهور حسيني مي كند
---------------------------
سؤال و جواب با بابا حسين
س - چه كاره هستي ج - در ضرابخانه كار مي كنم س - پسر كي هستي ج - پسر آقا حسن س - چند سال است اين ولايت هستي ج - بيست و دو سال مي شود س - چند سال است در سلسله بابيه هستي ج - بيست و هفت سال قبل ميرزا باقر نامي از اهل شيراز در خانه آقا سيد رضاي يخ فروش با من نشست در آنجا مي گفت ميرزا حسين علي هر چه شما نيت بكنيد در دلتان او مي گويد س - نگفت ميرزا حسين علي ادعاي چه مي كند ج - گفت ادعاي حجة مي كند و آنچه را كه من شنيدم اينها مي گويند ظهور حسيني است س - نپرسيدي معني ظهور حسيني چيست ج - چرا پرسيدم گفت همچنان كه پيغمبر فرمودند اما النبيون فانا و در قرآن مي فرمايد لا نفرق بين احد من رسل و همچنين به اين دليل كه اين آفتابي كه هر روز طلوع مي كند و غروب مي كند همان آفتابي است كه در ده سال قبل طلوع مي كرد و غروب س - تو اين قرآني كه مي گويد لا نفرق بين احد من رسل را قبول داري و گوينده اين كلام را پيغمبر مي داني ج - يقين است كه قبول دارم هم گوينده و هم كلام را س - به چه دليل مي گوئي قبول دارم ج - به اين دليل كه يك نفر بي كس و يتيم كه هيچ كس نداشت از ميانه قوم برخواست در صورتي كه بر ضد همه بود كلامي آورد كه شرق و غرب عالم را مسخر كرد و هنوز كلمات او باقي است س - آيا اين شخص بي دليل ادعا كرد يا حجتي هم آورد ج - بلي حجت آورد معجزه هم آورد س - همچو پيغمبري را كه تو به اين دليل اثبات حقيقت او را مي كني آيا وصي لازم دارد كه بعد از خودش مردم احكام خدا را از او بپرسند ج - بلي البته من انكار ندارم س - مي داني وصاياي او كيانند ج - بلي اول اميرالمؤمنين و آخر آنها حجة ابن حسن آيا اين همه وصي كه براي پيغمبر آمدند علامتي براي ظهور حضرت قائم گفتند كه ما به شك نيفتيم يا خير ج - البته گفته اند نمي شود كه نگويند س - چه گفته اند ج لا رطب و لا يابس الا في كتاب مبين اگر فرموده باشند بايد از روي قرآن گفته باشند س - در قرآن فرموده اطيعو الله و اطيعو الرسول و اولوالامر منكم شما اولوالامر امروز كي را مي دانيد و من از علامت ظهور پرسيدم بناي قرآن بر اختصار است ج - عرض كردم مرددم تا آن طوري كه پيغمبر فرموده علماء امتي افضل من انبياء بني اسرائيل من قبول نخواهم كرد تا معلوم بشود كه عالمي است من عند الله و به نماز و روزه و آنچه را كه حضرت رسول فرموده مذعن و موقن هستم س - اين شخص كه آمده مي گويد من همان حسين هستم و تو بيست و هفت سال است كه در طلب او هستي چرا نرفتي به بيني كه عالم من عند الله هست يا خير ج - قوه و استعداد نداشتم س - پس غير از اين يك كلمه كه گفته اند ظهور حسيني است چه حرف تازه اي زده اند كه تو به ترديد افتاده اي ج - همين حرفش حرف تازه است س - تو چرا قبول كردي و حال اينكه ظهور قائم و اميرالمؤمنين و امام حسن را نديده اي ج - قبولم اين است كه مي خواهم وارسم بكنهش برخوردم ببينم به كجا مي رسم
---------------------------
سؤال و جواب با بابا حسين
س - چه كاره هستي ج - در ضرابخانه كار مي كنم س - پسر كي هستي ج - پسر آقا حسن س - چند سال است اين ولايت هستي ج - بيست و دو سال مي شود س - چند سال است در سلسله بابيه هستي ج - بيست و هفت سال قبل ميرزا باقر نامي از اهل شيراز در خانه آقا سيد رضاي يخ فروش با من نشست در آنجا مي گفت ميرزا حسين علي هر چه شما نيت بكنيد در دلتان او مي گويد س - نگفت ميرزا حسين علي ادعاي چه مي كند ج - گفت ادعاي حجة مي كند و آنچه را كه من شنيدم اينها مي گويند ظهور حسيني است س - نپرسيدي معني ظهور حسيني چيست ج - چرا پرسيدم گفت همچنان كه پيغمبر فرمودند اما النبيون فانا و در قرآن مي فرمايد لا نفرق بين احد من رسل و همچنين به اين دليل كه اين آفتابي كه هر روز طلوع مي كند و غروب مي كند همان آفتابي است كه در ده سال قبل طلوع مي كرد و غروب س - تو اين قرآني كه مي گويد لا نفرق بين احد من رسل را قبول داري و گوينده اين كلام را پيغمبر مي داني ج - يقين است كه قبول دارم هم گوينده و هم كلام را س - به چه دليل مي گوئي قبول دارم ج - به اين دليل كه يك نفر بي كس و يتيم كه هيچ كس نداشت از ميانه قوم برخواست در صورتي كه بر ضد همه بود كلامي آورد كه شرق و غرب عالم را مسخر كرد و هنوز كلمات او باقي است س - آيا اين شخص بي دليل ادعا كرد يا حجتي هم آورد ج - بلي حجت آورد معجزه هم آورد س - همچو پيغمبري را كه تو به اين دليل اثبات حقيقت او را مي كني آيا وصي لازم دارد كه بعد از خودش مردم احكام خدا را از او بپرسند ج - بلي البته من انكار ندارم س - مي داني وصاياي او كيانند ج - بلي اول اميرالمؤمنين و آخر آنها حجة ابن حسن آيا اين همه وصي كه براي پيغمبر آمدند علامتي براي ظهور حضرت قائم گفتند كه ما به شك نيفتيم يا خير ج - البته گفته اند نمي شود كه نگويند س - چه گفته اند ج لا رطب و لا يابس الا في كتاب مبين اگر فرموده باشند بايد از روي قرآن گفته باشند س - در قرآن فرموده اطيعو الله و اطيعو الرسول و اولوالامر منكم شما اولوالامر امروز كي را مي دانيد و من از علامت ظهور پرسيدم بناي قرآن بر اختصار است ج - عرض كردم مرددم تا آن طوري كه پيغمبر فرموده علماء امتي افضل من انبياء بني اسرائيل من قبول نخواهم كرد تا معلوم بشود كه عالمي است من عند الله و به نماز و روزه و آنچه را كه حضرت رسول فرموده مذعن و موقن هستم س - اين شخص كه آمده مي گويد من همان حسين هستم و تو بيست و هفت سال است كه در طلب او هستي چرا نرفتي به بيني كه عالم من عند الله هست يا خير ج - قوه و استعداد نداشتم س - پس غير از اين يك كلمه كه گفته اند ظهور حسيني است چه حرف تازه اي زده اند كه تو به ترديد افتاده اي ج - همين حرفش حرف تازه است س - تو چرا قبول كردي و حال اينكه ظهور قائم و اميرالمؤمنين و امام حسن را نديده اي ج - قبولم اين است كه مي خواهم وارسم بكنهش برخوردم ببينم به كجا مي رسم
---------------------------
سؤال و جواب با حيدر علي بيك
س - كسب تو چيست
ج - دكان بقالي داشتم الان بي كار هستم و اول غلام بودم
س - اسم پدرت چيست
ج - حاجي محمد كرد بچه
س - عيال داري
ج - بلي
س - اولاد داري
ج - بلي چهار تا
س - كجا منزل داري
ج - بيرون دروازه قزوين در خانه آقا سيد عبد الهادي قزويني
س - چند سال است كه داخل سلسله بابيه هستي
ج - كله پدر اولين و آخرين دين بابيها سگ بريند من چه كاره ام
---------------------------
سؤال و جواب با ميرزا زين العابدين درويش
س - از چه سلسله هستي ج - از سلسله شاه نعمت الله ولي س - به كي سر سپرده اي ج - پيش حاجي ميرزا كوچك شيرازي س - چند وقت است داخل سلسله شاه نعمت الله شده اي ج - بيست سال است س - در اين مدت بيست و دو سال مجاهده كرده اي يا بر همين منوال باقي هستي ج - مجاهده نكرده ام و نخواهم كرد و بر همين صراط مستقيم هستم س - چند سال است در طهران هستي ج - سه سال و نيم مي شود س - آقا ميرزا كوچك مرحوم كه غروب كرد بعد از او يكي دست ارادت داده اي ج - بعد از او با ميرزا كاظم طاوس س - او هم كه غروب كرده ج - بلي بعد از او متوقف و هنوز دست ارادت به كسي نداده ام س - در اين عالم امكان سير و سياحتي هم كرده اي ج - بلي س - تازه چه ديده اي ج - تازه اي كه قابل ذكر باشد نديده ام س - از ظهور حسيني چه مي شنوي ج - ابدا با اين حضرات معاشرت نكرده ام و نخواهم كرد س - چرا معاشرت نمي كني مگر اين شعر از خاطرت رفته به چشم گير و حقارت نظر به خلق مكن - كه مردمان خدا ممكن اند در او باش ج - طالب مردمان حق هستيم ولي هنوز كسي مرا جذب نكرده س - شما اين سلسله بابيه را كه سير كرده ايد خوب مي دانيد يا بد ج - من خوبي از اينها نديده ام به اين واسطه كه اين طايفه با دراويش بد هستند س - كساني كه با دراويش بد هستند باطل و بي معني مي باشند يا خير ج - بلي باطل و بي معني هستند س - كساني كه بر باطل اند و ادعاي حقانيت مي كنند مثل ميرزا حسين علي بها كه در حق خودش ظهور حسيني قائل است تو كافرش مي داني و شايسته لعن يا مسلمان و شايسته مدح ج - من كافرش مي دانم س - پس لعن در حق كافر واجب است ج - بلي لعن در حق او واجب است بر بيانش و خودش و ميرزا علي محمد شيرازي كه ادعاي ظهور قائمي كرد و بر ميرزا حسين علي كه ادعاي ظهور حسيني مي كند لعنت خدا و نفرين رسول باشد
---------------------------
سؤال و جواب با مرتضي قالب تراش
س - پسر كي هستي ج - حاجي محمد باقر س - كجائي هستي ج - قمي س - چند مدت است كه به طهران آمده اي ج - پنج ماه است س - خيال ماندن داشتي يا خير ج - مقصود از گذشتن معاش بود اگر مي گذشت مي مانديم اگر نمي گذشت نمي مانديم س - براي چه شما را آوردند اينجا ج - تا غروب روز اول كه آوردند نمي دانستم بعد ذكري شد ديدم مشتبه است س - چه ذكري شد ج - ذكري شد كه مرا به اسم بابي بودن آورده اند س - مگر شما از اين سلسله نيستيد ج - خير س - چطور مي شود كه شما را بي جهت بياورند سببي بايد داشته باشد ج - دشمن خلافي از ما نديده خواست ما را بدنام كند به اين اسم كرد س - دشمن شما كي بود ج - نمي شناسم س - پس به چه جهت اين خيال را مي كني ج - از اين قرار كه بشر هم دوست دارد و هم دشمن س - جاي كه به بناي اتهام بود ممكن بود به نحو ديگر اتهام كند ج - ممكنشان نبود س - همين حرفي را كه تو مي زني كه به نوع ديگر ممكن نبود كه اتهام بزنند همين دليل در حق تو ما را به شك مي اندازد چطور رفع اتهام از خود مي كني ج - من كه نمي دانم چطور بكنم هر چه شما بگوئيد من همان را بكنم اگر مقصود لعن كردن است كه من بكنم به هر كس كه مي گوئيد س - اگر چه گمان نمي كنم كه تو نداني ولي مطلب بابيه را به تو كه بگويم كه ميرزا علي محمد شيرازي رفت به مكه آنجا اظهار كرد كه من حضرت قائم هستم بعد از هفت سال در تبريز او را كشتند بعد ميرزا حسين علي بهاء از بغداد رفت بادرنه اظهار كرد كه من همان حسيني هستم كه در كربلا شهيد شد حال تو مثل حضرات بابيه به اين دو نفر اقرار داري و دعوي آنها را قبول مي كني يا خير ج - تفصيلي را كه ما بشنويم چه قسم مي توانيم بگوئيم حق است يا باطل ارمني از هزار و سيصد سال قبل تا به حال به او مي گويند كه دين اسلام حق است هنوز قبول نكرده من چه نوع اين مطلب را قبول كنم س - ارمني اگر تصديق نكرده ما را هم قبول ندارد و به قول تو هزار و سيصد سال است مي شنود و تو اگر سابقه نداشتي چطور به محض شنيدن ساكت شدي و مردد گشتي ج - مطلبي كه در دستگاه دولت ذكرش بشود البته نبايد انكار كرد س - تو مي گوئي كه من سابقه نداشتم پس از كجا مي داني ذكر اين مسئله در دولت شده و دستگاه دولت كشيده ج - استنطاق دليلش س - ما كساني از تو عاقلتر داريم و ديده ايم كه به واسطه آن علاماتي كه از براي ظهور حضرت نوشته اند با اينكه نديده اند همين قدر كه رجوع به عقل خودشان مي كنند اين طايفه را لعن مي نمايند تو يا باشعوري و يا بي شعور اگر نمي فهمي بايد متابعت قول علما را نمائي و اگر عاقلي بايد دليلي بخواهي از اين انكار تو معلوم مي شود كه تو از اين سلسله هستي ج - بنده بي شعورم س - پس بايد متابعت قول علما را بكني چنانچه آنها به اين طايفه لعن مي كنند تو هم لعن بكني ج - بنده را مهلت بدهيد س - تا چند روز ج - تا ميرزا حسن شيرازي را ملاقات كنم
محل امضاي مرتضي قالب تراش
---------------------------
سؤال و جواب با سيد اسدالله ارسي دوز
س - اسم پدر شما كي است ج - آقا سيد اسماعيل قمي س - چند سال است كه شما به طهران آمده ايد ج - سه چهار سفر آمده ام و مراجعت كرده ام اين سفر دو ماه است كه به طهران آمده ام س - چند وقت است داخل سلسله بابيه هستيد ج - بنده داخل همه سلسله شده ام پدر من به من گفت كه شما صلح كل باشيد از اين جهت با تمام ملل و مذاهب راه مي روم س - كسي كه صلح كل داشته باشد بايد با تمام ملل و مذاهب از كفار و غيره مخالطه و آميزش كند تا صلح او ثابت شود شما اين كار را مي كنيد يا خير ج - به قدر قوه ممكن بشود بايد بكنم س - كفار در شريعت ما نجس مي باشند شما كه خارج اين دين نيستيد چگونه با آنها آميزش و مخالطه مي كنيد ج - پدر من نصيحت نمود كه در شريعت اسلام مستقيم باش و در ميان خارجه به احتياط سير كن س - لازم نيست پدر تو بگويد به حسب ظاهر حضرت رسول ص هم مماشات مي فرمود و اين صلح كل عبارت بابيه است مثل اينكه مي گويند ليس الفخر لمن يحب الوطن بل لمن يحب العالم ج - حضرت رسول با يهود معاشرت مي كردند و خوانده ام كه خارج مذهب در خانه حضرت رسول مي رفتند تكليف من اين است كه با همه كس راه بروم س - امروز تو مقلد كي هستي ج - امروز من مقلد حاجي ميرزا حسن شيرازي س - مقلدين از مجتهدين متشرعين سلسله بابيه را بد مي دانند تو بد مي داني يا خوب ج - اگر سندش را ببينم كه بد مي داند من هم بد مي دانم س - حالا ما كار به اينكه بد مي داني يا خوب مي داني نداريم ولي من شما را آدم سياحي مي دانم كه از اين طايفه چه ديدي و حرف تازه چه شنيدي ج - اينها مي گويند اين موعودي را كه شما منتظر بوديد آمد و رفت س - كي بود آن موعود ج - در كتب آنها رجوع كنيد تا بشناسيد و بفهميد س - كتاب آنها در دست من نيست اگر شما ديده ايد بگوئيد ج - اسم كتاب را بگويم س - هم اسمش و هم آنچه كه در اوست ج - كتاب ايشان بيان است س - ما في البيان را بفرمائيد ج - بنده كتابي به نيتي از اينها به دست آوردم و قدري حفظ كردم اين است بديع حمد و ثنا و جوامع شكر و سپاس درگاه احديت پروردگاري را سزاست كه از بين كافه حقايق گويند حقيقت انسانيه را به دانش و هوش كه نيرين اعظمين عالم كون و امكان است مفتخر و ممتاز فرمود و از نتايج و آثار اين موهبت عظمي كه در هر عصر و قرني مرآت كاينات را به صور بديعه و نقوش جديده مرتسم و منطبع نمود چه اگر به ديده ي پاك در عالم وجود نگري مشهود گردد كه از فيوضات فكر و دانش هيكل عالم را هر دوري به جلوه ي و طوري مزين و به لطايف بخشايش جديدي مباهي و مفتخر است و اين است كبري خداوند بي همتا در آفرينش بر جمله ممكنات سبقت و پيشي داشته و حديث اول ما خلق الله العقل شاهد اين مطلب و در صدر ايجاد و در هيكل انساني من حيث الظهور مشخص گرديد پاك و منزه است خداوندي كه به اشرافات انوار اين لطيفه ربانيه عالم ظلماني را غبطه عوالم نوراني فرمود و اشرقت الارض بنور ربها پاك و منزه است پروردگاري كه فطرت انسانيه را مطلع اين فيض نامتناهي فرمود الرحمن علم القرآن خلق الانسان علمه البيان حال اين هوشمندان بشكرانه اين فضل اعظم بايد دست نياز به درگاه رب بي انباز برافراخت و تضرع و ابتهال نمود كه در اين عهد و عصر سنوعات رحمانيه از وجدان نفوس انسانيه طالع و لايح گردد و تا اين نار موقده ربانيه كه مودع در افئده بشريه است مخمود نماند و اين كتاب از دست يكي از بندگان ايشان به دست من آمده است س - شما در حق ايشان مردديد يا معترف باب كليه منكريد ج - بنده مرددم هنوز چيزي بر من معلوم نيست
محل امضاي سيد اسدالله ارسي دوز
---------------------------
سؤال و جواب با ابوالقاسم
س - اسم پدر شما چيست ج - آقا عبدالله س - كجائي هستيد ج - اصفهاني س - چند سال است در طهراني ج - چهارده سال است س - كسب شما چيست ج عطاري س - منزل شما كجاست ج - دروازه حضرت عبدالعظيم س - چند وقت است داخل سلسله بابيه شده ايد ج - داخل اين سلسله نشده ام س - پس چرا شما را اينجا آورده اند و براي چه آورده اند ج - به تهمت بابي بودن س - شما را متهم كردند ج - بلي س - داخل اين سلسله نيستيد ج - خير س - مگر اينها كه بابي هستند بدند ج - نمي دانم ولي يكي دو نفرشان را كه ملاقات كردم مردمان بدي نبودند س - اگر تو خوب ديدي از آنها چه وحشتي داري از اينكه شما را به آنها نسبت دهند ج - چيزي نفهميدم چه وحشتي دارم س - تناقض حرف ميزني يك دفعه مي گوئي به تهمت بابيه آوردند يك دفعه مي گوئي با يك دو نفر از اينها كه ملاقات كرده ام خوب ديده ام يك دفعه مي گوئي چيزي نفهميده ام ج - ظاهر آنها را كه ديدم مردم خوبي بودند ولي در امور دين گفتگو نكردم كه بدانم خوب هستند يا خير س - اگر نصارا با تو به خوشروئي و بشاشي صحبت بدارد خوب آدمي است ج - چون داخل شريعت نبوي نيست من او را بد مي دانم س - اينها كه در سلسله بابيه هستند عامل بودند يا خير ج - بلي هم به شريعت رسول عامل بودند و هم دعا گوي دولت هستند س - پس همچو كسي بايد خوب باشد شما چرا مي گوئيد مرا به تهمت بابي بودن آوردند و اگر معني بابي بودن اين است اينگونه اشخاص بد نيستند ج - عقيده باطنيه اينها را نفهميدم س - اگر تو نفهميدي من از براي تو بگويم ميرزا علي محمد شيرازي آمد و رفت به مكه و اظهار قائميت نمود از آنجا به تبريز آمد آنجا او را كشتند و از وقتي كه اظهار امر نمود تا وقتي كه كشته شد هفت سال طول كشيد و ما حديث داريم كه قائم موعود از وقت ظهور تا وقتي كه كشته مي شود چهل سال طول مي كشد و الان هم مي گويند ميرزا حسين علي بها كه در عكاست ادعاي ظهور حسيني مي نمايد و حال آن كه ظهور حسيني بعد از رجعت حضرت امير و امام حسن است اين عقايد به اين دليلها باطل است يا خير يا شما در اين باب ترديد داريد ج - من ترديد دارم س - به چه كلمه به ترديد افتاده ايد ج - به اين كلمه كه اگر نفسي بيايد و اظهار حجت كند بايد همان امام بيايد و جواب او را بگويد زيرا كه از براي امام حيات و مماتي نيست.
---------------------------
سؤال و جواب با ملا احمد كاشاني
س - اسم پدر شما چيست ج - آقا محمد رضا گدازنده يعني مس آب كن س - چند سال است در تهران هستي ج - ده سال است س - چه كار مي كني ج - روضه خواني و جنس بزازي هم از تاجر مي گيرم مي فروشم س - در مسجد به كه اقتدا مي كني ج - ملامحمد علي كاشاني در سرچشمه به حاجي ملاعلي اصغر لواساني در مسجد حاجي شيخ محمد حسن زياده نماز قضا مي خوانم ديگر به كسي اقتدا نمي كنم س - حضرات بابيه به مجتهدي تا ندانند كه از اهل خودشان است اقتدا نمي كنند ج - اينها را كه من بابي نمي دانم كه اقتدا مي كنم و اينها آدم خوبي هستند س - مگر شما از سلسله بابيه نيستيد ج - خير س - پس چرا شما را گرفته اند ج - اشتباه شده است س - شما ميرزا حسين علي بها را خوب مي دانيد يابد ج - معرفتي به حق او ندارم س - ادعاي ظهور حسيني مي كند يعني مي گويد من همان حسيني هستم كه در كربلا شهيد شده است ج - من همچو آدمي را ملعون مي دانم س - تو ميرزا علي محمد باب و ميرزا حسين علي بها را لعن و صب مي كني ج - بلي خودشان و متابعانشان را لعن مي كنم س - به چه قسم لعن مي كني ج - بر همان ميرزا حسين علي بها و ميرزا علي محمد باب و متابعان هر دو لعنت خدا باشد.
---------------------------
سؤال و جواب با محمد حسين پينه دوز
س - كجائي هستي ج - اصفهاني س - براي چه به طهران آمده اي ج - هشت نه سال است آمده ام كاسبي كنم س - چند وقت است داخل سلسله بابيه شده اي ج - بر پدر بابيها لعنت من كه بابي نيستم س - چه واداشته تو را كه به بابي لعنت كني ج - مردم مي گويند بد است من هم لعنت مي كنم س - اگر بابي بد است مرشدش هم بد است تو چرا بابي را لعن مي كني و مرشدش را لعن نمي كني ج - من كه مرشد بابي را نمي دانم كيست كه لعن كنم اسم او را اينجا مي شنوم س - لابد كسي كه بد است مرشدش هم بد است ج - من صبح تا شام فكر اين هستم كه صد دينار پيدا كنم با عيالم بخورم ج - راست مي گوئي ولي اگر بگوئي بابي هستم كسي تو را نمي كشد ج - به صد و بيست و چهار هزار پيغمبر كه من بابي نيستم س - حال كه بابي نيستي بر ميرزا حسين علي بها لعن كن ج - من كه ميرزا حسين علي بها را نمي شناسم كه لعن كنم اگر يك نفر ديگر لعن كرد من هم مي كنم س - ميرزا حسين علي خود را آن حسيني مي داند كه در كربلا شهيد شده و الان حضرات بابيه بر بيان او معتقد هستند و او را بر حق مي دانند ولي ما مسلمانها او را كافر و باطل مي دانيم ج - من كه نپرسيدم و نديدم حالا مي گوئيد لعنش كن مي كنم س - من نمي گويم به زور لعن كن مختاري مي خواهي بكن مي خواهي نكن ج - من ديدم مي گويند لعن كن چون بابيها بد هستند چون مي گويند بد است لعنش مي كنم س - من مي گويم بد است لعنش مي كني ج - به گفته ي شما خير.
---------------------------
سؤال و جواب با مشهدي باقر قزويني
س - چه كاره اي ج - ديزي پز س - عيال داري ج - ده سال است مرده است س - چند سال است به طهران آمده اي ج - بعد از شش ماه كه شاه به تخت نشست آمده ام س - در اين مدت با كي آشنا بودي ج - خيلي از مردم مرا مي شناسند از قبيل مجيد ماست بند و رجب باب و صفر كوربقال س - براي چه تو را گرفته اند ج - به جهت بابي بودن س - مگر مي دانستند تو بابي هستي ج - من بابي نبودم كه بدانند س - از كجا ثابت كنيم تو بابي نيستي ج - هر طوري كه مي دانيد س - پس چرا اين نسبت را به من نمي دهند و به تو مي دهند ج - به واسطه اينكه دو سال قبل برادرم از اسلامبول آمد گفتند بابي است مرا هم گرفتند كه بابي هستي س - برادرت باكي در اين مدت آشنا بود ج - او از مادر ما سوا بود متصل در مكاره و ارسيه بود س - به تو حرفي نمي زد ج - مردم مي گفتند برادرت بابي است من به او گفتم انكار داشت مي گفت من رفتم چيزي نفهميدم س - تو خودت چند وقت است داخل سلسله بابيه هستي و متابعت ميرزا حسين علي را مي كني ج - من هيچ ميرزا حسين علي را نديده ام و متابعت نمي كنم س - چطور اعتقاد كنم كه تو متابعت نمي كني ج - به اين قسم كه من مي گويم بر پدر ميرزا حسين علي و خودش و دينش لعنت و بر آن كسي لعنت كه متابعت او را مي كند و توي بيان ناحقش آتش گرفت
---------------------------
سؤال و جواب با استاد حسن بناء
س - عيال داري ج - بلي س - چند تا اولاد داري ج - سه دختر دارم س - كجائي هستي ج - كاشاني س - اسم پدرت چيست ج - آقا عبدالكريم عطار در كاشان فوت شده است س - چند وقت است داخل سلسله بابيه شده اي ج - هيچ وقت نشده ام س - از ميرزا حسين علي بها چه شنيده اي ج - هيچ نشنيده ام س - او را خوب مي داني يا بد ج - من نمي شناسم او را س - سبب اينكه مي گويند بابي هستي چيست ج - من آمدم در منزل ميرزا زين العابدين درويش كه جراح هم هست چشمم را معالجه كنم به اين اسم او را گرفتند آوردند من هم همراه او آمدم تا توي ديوانخانه حضرت والا مرا هم گرفتند س - تو خودت از مذاهب بابيه اطلاع نداري كه چه مي گويند ج - خير س - ميرزا زين العابدين بابي است به تو حرفي نزده است ج - به من چيزي نگفت س - تو حالا به عقيده ي خودت طايفه بابي و سلسله بياني و ميرزا حسين علي بها را خوب مي داني يا بد ج - من بد مي دانم س - به چه دليل بد مي داني و ما هم بدانيم كه تو اينها را بد مي داني ج - هر كس همچو چيزي را مي گويد هزار بار لعنت خدا بر او و بر همين ميرزا حسين علي بها كه اعتقاد بر او دارد س - پس چرا در حضور حضرت والا لعن نكردي ج - من تا به حال با يك فراش تكلم نكرده ام و با يك پليس هم كلام نشده ام يك مرتبه مرا به حضور پسر پادشاه بياورند در صورتي كه من زبان نداشتم و از گرسنگي و سرما حالت خود را نمي فهميدم چگونه قدرت تكلم مي داشتم اين بود هر چه پرسيدند نتوانستم جواب بدهم.
---------------------------
سؤال و جواب با ابراهيم خان
س - اسم پدر شما چيست ج - پسر مرحوم ميرزا ابوالحسن خان ايلچي س - سبب اينكه شما رفتيد در خانه مانكچي خبر كرديد چه بود ج - چون ما تنخواهي داريم در هند به جهت تنخواه هند رفته بودم مانكچي را ببينم او را نديدم دو سه نفر گبر در آنجا بودند با دو نفر مسلمان صحبت از ظل السلطان مي كردند كه خوب رفتار مي كند بعد من گفتم شخص بزازي هم نقل مي كرد كه بابيها يك نفر از همكارهاي مرا برده بودند بابي بكنند با او صحبت مي داشتند ديده بود حرف بد مي زنند و نسبت به ملاهاي ما بد مي گويند قبول نكرده بود رفته خدمت آقاي حاجي گفته بود چند نفر بابي مرا برده بودند بابي بكنند ديدم حرفهاي بد نسبت به علما مي گويند و از آنجا رفته بود خدمت آقاي آقا سيد صادق تعريف كرده بود و از بابيها پرسيده بود كه شما مي گوئيد قائم ظهور كرده دجالش كو گفته بودند دجالش آقا سيد صادق و علماي ديگرند س - شما را چه باعث شده كه در خانه مانكچي گبر اينگونه صحبتها بداريد ج - سببش بي تربيتي اهل ايران است كه وقتي به هم مي رسند احوال مي پرسند كه چه خبر تازه داريد س - كي از شما پرسيد كه چه خبر تازه داريد ج - دو نفر گبر و دو نفر مسلمان كه آنجا بودند س - كسي كه كسي را نمي شناسد چرا مي نشيند بعضي صحبتها مي كند ج - آنها صحبت مي داشتند من هم صحبت كردم معطل شده بودم مانكچي بيايد س - آدمي كه نوكري كرده و تربيت شده بي سابقه آشنائي چرا بعضي صحبتها مي دارد ج - مرحوم امين الملك هم كه سالهاي سال تربيت شده بود با آن سن زياد چرا كاغذي را كه قائم مقام از تبريز به شاه نوشته بود و شاه به او سپرده كه به كسي نشان ندهد با وجودي كه مي دانست اگر بگويد سر سلطان است چرا به مرحوم صدر اعظم گفت س - به واسطه خصوصيتي كه به صدر اعظم داشت شما چه خصوصيتي داشتيد كه رفتيد و گفتيد ج - انسان جايز الخطاست و من نمي دانستم كه اين سر است بايد مخفي داشت مثل اينكه آن شاگرد بزاز به همه گفته بود س - آن شخص حكايت خودش را گفته بود ديگر حكايت دستگير كردن بابيها را نكرده بود ج - من از كربلائي حسين بزاز شنيدم دستگير نمودن بابيها را كه گفتم س - او از براي شما گفت شما چرا در آنجا گفتيد ج - من چه مي دانستم كه در آن مجلس بابي هست يا نيست بر خود ميرزا علي محمد باب كه ادعاي قائميت كرد و در تبريز كشته شد و بر ميرزا حسين علي بها كه ادعاي ظهور حسيني مي كند و الان در عكاست لعنت خدا و رسول باشد و زنش را گائيدم سر تا پايش نجاست عمر و بر بيانش كه ناحق است ريدم مذهب من مذهب جعفري است و منكر اين ميرزا حسين علي پدر سوخته زن قحبه ملعون كه برادر حاجي ميرزا رضا قلي است و در عكاست و پدر سوخته به ناحق ادعاي ظهور حسيني مي كند هستم.
---------------------------
سؤال و جواب با حسين كاشي دباغ
س - دكان تو كجاست ج - در دولت آباد س - پدرت كيست ج - آقا صادق دباغ كه مرده است س - كي تو را ارشاد كرد كه داخل سلسله بابيه شوي ج - غلامحسين بقال هر شب مي آمد توي دكان ما غليان مي كشيد و تعريف از بابيها مي كرد گريه مي كرد مي گفت اين بابيها چقدر خوب هستند من گفتم هنوز ادراك به پدر و مادر خود ندارم كه شريعت محمدي دارند چه مي دانم كه بابي كيست س - تو اينها را خوب مي داني يا بد ج - همه عالم را خوب مي دانم س - بابيها را خوب مي داني يا بد ج - من از كسي بدي نديده ام كه بد بدانم و بد بگويم س - اگر كسي به تو بگويد ميرزا حسين علي بها را لعن كن مي كني ج - من كسي را كه نمي شناسم لعن نمي كنم
---------------------------
سؤال و جواب با استاد حسين نعلبند
س - پسر كي هستي ج - مرحوم استاد تقي كاشي نعلبند س - دكانت كجاست ج - دروازه حضرت عبدالعظيم س - چند سال است داخل سلسله بابيه شده ايد ج - من داخل اينها نشده ام س - بابي نيستي ج - خير س - بابي مي گوئي نيستم اينها را خوب مي داني يا بد ج - من سر درنياوردم چه مي دانم اينها بد هستند يا خوب س - هر كس شيعه ي اثنا عشري باشد اين طايفه را بد مي داند تو بد مي داني يا خير ج - البته من شيعه اثني عشري هستم و به دين پدرم باقي مي باشم س - من كه شيعه ي اثني عشري هستم هم اين طايفه را لعن مي كنم و هم بد مي دانم ج - من هم كه شيعه اثني عشري هستم عقيده ام همين است س - اسم ميرزا حسين علي را شنيده اي ج - نشنيده ام س - در اين چند روزي كه در اينجا بودي هيچ نشنيدي ج - ما حرفي نزديم كه بشنويم س - شخص او را لعنت مي كني يا خير ج - من كه نمي شناسم كه لعنت كنم من آن كسي را لعنت مي كنم كه بر خانواده نبوت اعتقاد ندارد س - شبها در كجا جمع بوديد و با كي صحبت مي داشتيد و با كي مراوده داشتي ج - با هيچ كس مراوده نداشتم س - اين عقايد را كي به تو آموخت ج - پدرم آموخته س - اهل شريعت اينها را بد مي دانند كافر و ملعون مي دانند ج - من چه مي دانم اگر هستند هستند من كه سوادي ندارم شاگرد نعل بند هستم
---------------------------
سؤال و جواب با ملا محمد عطار
س - پسر كي هستي ج - پسر حاجي عباس عرب و دكانم نزديك خانه معير الممالك است س - عيال داري ج - بلي س - اهل و عيال تو چند نفر هستند ج - شش نفر هستيم دو عيال و يك دختر و يك پسر و خودم با مادرم س - چند وقت است در طهران هستي ج - ابوي من در طهران سكنا داشت و من هم در طهران متولد شدم س - چند وقت است داخل سلسله بابيه شده اي ج - داخل نيستم ولي در دو سال قبل ملارضا نامي آمد به خانه ي ما منزل گرفت گاهي شبها سؤال و جواب مختلفي مي كرد از آن جمله اظهار ظهور حسيني مي كرد بنده هم رد كردم گفتم اين حرفها معترضه است به اين واسطه از خانه بيرونش كردم. بعد تا يك سال قبل ديدم چند نفري به اين اسم منسوبند بنده درصدد سؤال و جواب برآمدم ديدم از وقايع حقيقت مذهبي خودشان نمي گويند هر قدر مي گويند همين دلالت مي كند بر خوبي تا شاطر محمد تقي نامي آن هم آمد درب دكان من گفت (فلان كس) بعضي از اين صحبتها من هم از اينها شنيده ام يكي دو شب در خانه ما نشستيم با هم صحبت كرديم بعضي از صحبتها او داشت من رد كردم قدري من گفتم او رد كرد بعد در عقايد حضرات خواست گفتم من اطلاع ندارم ميرزا ابوالفضل هست او مي داند برويد پيش او بعد ذكر كردند يك سيدي هم تازه آمده است كربلائي محمد گفت خوب است او را هم ببينم يك مجلس هم با او بنشينيم يك مرتبه به اتفاق رفتيم منزل سيد ساكت نشستيم كربلائي محمد و سيد سؤال و جواب كردند برخواستيم و بيرون آمديم الان عقيده ي من اين است كه اثني عشري هستم بر خارج دين محمد لعنت س - شما ظهور حسيني را قبول داريد ج - بنده قبول ندارم و شك هم ندارم به اينكه ظاهر شده باشد و اعتقاد من اين است كه هنوز ظاهر نشده است س - اگر كسي بيايد بگويد من همان حسيني هستم كه در كربلا شهيد شده قبول مي كني ج - بلي در صورتي كه عين اليقين حاصل بشود س - يعني قبل از ظهور حضرت قائم عين اليقين حاصل بشود ج - بعد از ظهور حضرت قائم و اميرالمؤمنين و امام حسن س - در ظهور حضرت قائم و اميرالمؤمنين و امام حسن اعتقاد تو چيست مي گوئي ظاهر شده اند يا شك داري ج - به عالم يقين مي دانم ظاهر نشده اند س - اگر مي داني ظاهر نشده اند و يقين داري حال اگر يك نفر بيايد بگويد ظهور من ظهور حسيني است تو او را كافر مي داني يا خير ج - بلي به عقيده من كافر است س - پس به شما كي را گفتند كه ظهور كرده و مي گويد ظهور من ظهور حسيني است ج - همين ميرزا حسين علي بها س - تو اين شخص را كافر مي داني به عقيده ي خودت يا خير ج - بلي من او را كافر مي دانم س - همچو كسي را لعن مي كني ج - بلي س - چه قسم لعن مي كني ج - بر همان ميرزا حسين علي بها كه در عكا مي باشد و اينجا اسمش ذكر شد لعنت
---------------------------
سؤال و جواب با سيد علي ارسي دوز
س - خانه شما كجاست ج - خانه قديم كاشان و خانه جديد بيرون دروازه قزوين س - اسم پدر شما چيست ج - آقا سيد رضي س - چند وقت است داخل سلسله بابيه شده اي ج - در كاشان شخص اردستاني به من وارد شد گفت ميهمان مي خواهي گفتم چرا رفت يك شخص يزدي كه ميرزا جعفر نام باشد با ميرزا زين العابدين نامي آورد ايشان از سخنان متفرقه گفتگو كردند و گفتند اگر تو بميري و امام زمان خود را نشناسي جواب جدت را چه خواهي گفت گفتم آن كيست گفتند جماعتي هستند كه كلمات آنها صدق و حق است اگر حرف آنها را بشنوي رستگار مي شوي من اين مطلب را دنبال كردم درصدد تفحص برآمدم با اينكه داخل نبودم معروف شدم تا قبله عالم مرا خواست سه سال و نيم در انبار حبس بودم من هم بعد كه مرخص شدم گفتم حال كه مردم درصدد اذيت من هستند كجا بروم رفتم به كاشان عيال را برداشتم آمدم در اينجا همين جا به كسب ارسي دوزي مشغول شدم س - در اين مدت كه تفحص كردي از اينها چه فهميدي ج - تازه اي نديدم س - اين ظهور حسيني را كه مي گويند چه ظهوري است ج - ميرزا حسين علي را مي گويند ظهور حسيني است س - يعني مي گويند حضرت اميرالمؤمنين و امام حسن و حضرت قائم ظهور كرده حال ظهور حسيني است ج - آنها را نمي گويند ولي مي گويند ظهور حسيني است س - مي گويند اين همان حسيني است كه در كربلا شهيد شده است ج - بلي مي گويند خودش مي گويد من همان حسين هستم س - نفهميدي به چه دليل مي گويند ج - خير س - تو به آنها نگفتي كه جد من حسين بعد از ظهور حضرت قائم امام حسن و اميرالمؤمنين ظهور مي كند ج - من عقلم نمي رسيد بي سواد هستم س - اگر كسي بيايد و بگويد من همان حسيني هستم كه در كربلا شهيد شده با آنكه ظهور حضرت قائم ع نشده باشد تو قبول مي كني يا او را كافر مي داني ج - من كه ملا نيستم بفهمم ملايان ما بايد بفهمند دنبال نكردم بروم ببينم س - تو در حق ميرزا حسين علي بها بد قائلي يا خوب ج - من رفتم ببينم تا بد قائل باشم.
---------------------------
سؤال و جواب با مشهدي حسين عطار قزويني
س - پسر كي هستي ج - پسر حاجي زكي س - چند سال است داخل سلسله بابيه شده اي ج - چند سال قبل شخص درويشي در قزوين با من در اين باب صحبت كرد و من خودم پيش از آن شنيده بودم و هم مي ديدم كساني را مي سوزانند و مي كشند خيال مي كردم كه بايد مذهبي باشد به تجسس برخواستم رفتم تبريز پنج ماه در آنجا بودم پول حلال از كسب پيدا كردم رفتم به اسلامبول از آنجا به عكا رفتم مدتي در عكا بودم يعني چهارده روز صحبت آنها علمي بود نفهميدم چون كه سواد عربي نداشتم بعد مراجعت به قزوين س - اگر تو صحبت آنها را نفهميدي نفهميده مذهب آنها را قبول كردي ج - شما مي گوئيد قبول كردي من كه قبول نكردم در ترديدم س - آنها چه گفتند كه تو را در ترديد انداختند ج - آنها گفتند اين شخص رجعت حسيني است و ظهورش ظهور حسيني است س - به اين مطلب چه دليل آوردند ج - به دليل آن احاديث كه قبل از اين آمده است س - احاديث رجعت حسيني را قبل از ظهور قائم گفته اند هنوز كه حضرت قائم ظهور نكرده است ج - چندي قبل كه گفتند شخصي از شيراز ظهور كرد ادعاي قائمي نمود در تبريز او را كشتند س - شخصي كه رجعت حسيني براي خود ادعا مي كند بايد اعجاز حسيني هم داشته باشد چه معجزه اي براي شما آورده است ج - آنها دليلي كه مي آورند مي گويند در راه سيدالشهدا هفتاد و دو تن شهيد شد در اينجا براي ما بيست هزار نفر كشته گرديد س - جناب سيدالشهدا روز عاشورا نيزه به زمين خشك زد آب بيرون آمد اينها يك همچو معجزه اي دارند ج - حرفي كه مي زنند مي گويند اين مال قديمي بوده حالا را بگوئيد س - آنها كه مي گويند ما به دليل و اخبار قبل مي گوئيم رجعت ما رجعت حسيني است اگر اعتناء به اخبار قبل نباشد اين هم باطل است ج - شما استنطاق و سئوال از من مي كنيد و من فكر نان هستم كه شش سر عيال دارم هفت هشت تومان مايه س - عكا كه رفتي خودت بها را ملاقات كردي ج - بلي يك مرتبه س - در اين يك مرتبه هيچ با تو گفتگو نكرد ج - همين قدر به من نگاه كرد گفت خوش آمدي ولي من هيچ از او سئوال نكردم س - كسي كه سه سال زحمت مي كشد به مطلوب مي رسد هيچ سئوال و جواب با او نمي كند ج - در مقابل شخص بزرگ من نتوانستم صحبت بدارم س - او نپرسيد كيستي از كجا آمده اي به چه كار آمده اي ج - خير همين گفت خوش آمدي ديگر اعتنا نكرد س - سيدالشهدا روز عاشورا با آن حالت جنگ صحبت با عرب بدوي فرمود تو اين همه راه رفتي سبب چه بود كه از تو نپرسيد چه كاره اي ج - ما رفتيم سلام كرديم نشستيم ديگران صحبت مي كردند بعد گفت في امان الله برخواستم رفتم س - در آنجا چند نفر مريد دارد ج - آنجا جاي كوچكي است شصت هفتاد نفر در آنجا مريد دارد ولي در اطراف زياد دارد س - در اين مدت كه زحمت كشيديد آيا اينها را حق مي دانيد يا باطل ج - بطلان آنها كه به هيچ وجه بر من ثابت نشده و حقيتشان هم اين است كه اينها يك حرف مي زنند به ترديد مي افتم يك حرف شما مي زنيد به ترديد مي افتم بر فرض اگر هم كشته شوم قاصر كشته شده ام نه مقصر س - كسي كه به اين مشقت و زحمت برخواست و رفت پيش مقصود ديگر قاصر نيست اگر از آنجا برگشت و باز در ترديد بود آن وقت مقصر است ج - الان در ترديد هستم.
---------------------------
سؤال و جواب با ميرزا حبيب الله
س - پسر كي هستي ج - پسر حاجي ميرزا اسماعيل كاشاني س - پدرت از طايفه بابيه بود ج - بلي س - خودت هم به مذهب پدرت هستي ج - خير س - از سلسله بابيه نيستي ج - خير س - چطور شد كه مذهب پدرت را قبول نكردي ج - من هميشه عقب پي عاري و كسب خودم بوم و هميشه از پدرم تنفر داشتم س - دليل اينكه اين مذهب را باطل مي داني چيست و مي گوئي بابي نيستم ج - با آنها راه نرفتم و چيزي هم نفهميدم س - هر كس كه به اين مذهب باشد بد مي گوئي ج - بلي بر ميرزا حسين علي بها و بر باب و بر پدر خودم اگر به اين راه بوده لعنت از امروز تا به صبح قيامت
---------------------------
سؤال و جواب با مشهدي نصرالله تنباكو فروش
س - اسم پدرت چيست ج - كربلائي محمد حسين جهرمي س - چند وقت است در طهراني ج - دوازده سال است س - چند وقت است داخل سلسله بابيه هستي ج - من داخل اينها نيستم بر پدرشان لعنت س - سبب اينكه اين نسبت را به تو مي دهند چيست ج - كسي كه اين ثبت را داده خودش دو مرتبه عرض كرد كه اين داخل نيست و من سي شاهي از بابت پول تنباكو از ميرزا ابوالفضل طلب داشتم اخوي هم طلب داشت كتابي كه ديوان شاه نعمت الله بود پيش ما گرو گذاشته بود يكروز برادرم گفت خانه مانكچي صاحب سراغ كرده ام كه منزل ميرزا ابوالفضل آنجا است برو طلب خودت و طلب مرا بگير رفتم يك قران گرفتم ديگر نه از احكام و آداب دين بابيه اطلاعي ندارم نه از خود آنها لعنت خدا بر آن كسي باشد كه به غير از شريعت محمد مصطفي ص و يازده فرزندانش ديگري را معتقد باشد بر پدر ميرزا حسين علي بها و ميرزا علي محمد باب و رؤساي ملت باب لعنت و سگ بريند هر كس هم داخل در اين ملت باشد.
---------------------------
سؤال و جواب با حاجي آقا
س - پسر كسي هستي ج - محمد حسين كاشي س - ساكن كجا هستي ج - شش سال است ساكن طهران س - چه كسب داري ج - قهوچي هستم دكانم درب خانه حاجي ملاعلي است س - عيال داري ج - نه زن دارم نه بچه در اين شهر همشيره زاده دارم س - با چه نمره اشخاص راه مي روي و مراوده داري ج - هر كس كه داخل قهوه خانه من شده باشد با او مراوده دارم مدتي هم درويش بوده ام هر كس سلام مي كند جواب مي دهم رد مي شوم س - چند وقت است داخل سلسله ي بابيه شده اي ج - يك وقت كه درويش بودم درويش باقري بود به من گفت اگر راه حق مي خواهي به اين راه داخل شو من گفتم حق آثاري دارد اگر معجزه كرامتي داري بنما گفت من ندارم ديگري دارد ادعا مي كند من هم جواب دادم كه هر وقت مرا جذب كرد اطاعت مي كنم س - حالا تو را جذب كرده است ج - خير س - اگر جذبت نكند پس تو هم داخل در اينها نيستي ج - خير نيستم س - به چه دليل مي گوئي نيستم ج - اگر شخص حرفي را بشنود و گوش دهد كه بداند حق است يا باطل داخل آنهاست س - ما اگر داخل شريعة رسول الله باشيم بايد به اقوال و افعال و اعمال آنها رفتار كنيم و پيغمبر ما به ما خبر داده به موجب اخباري كه در دست ما هست كه بعد از من دوازده نفر فرزندان من جانشين من مي باشند و آخر آنها مهدي قائم است و بعد از آنكه ظهور كرد آن وقت رجعت را از سر مي گيرد و ميرزا حسين علي بها حرفش اين است كه رجعت حسيني كرده و حال آن كه حضرت قائم ظهور نكرده و هر كس داخل شريعت پيغمبر باشد همچو كسي را كه قبل از ظهور حضرت قائم ادعاي حسيني بكند كافر مطلق مي دانند شما او را كافر مي دانيد يا خير ج - هر كس خلاف قول رسول خدا ادعا بكند من او را كافر مي دانم س - از وقتي كه اين حرف را شنيدي كه چرا دنبال حق نمي روي هيچ رفتي ج - هر دفعه كه چند نفرشان را ديدم سؤال و جوابي كردم ديگر دنبالشان نرفتم س - تو يقين بر بطلان او داري يا شك بر بطلان او داري ج - من او را نديده ام كه شك بر بطلان او داشته باشم س - چيز تازه كه آنها مي گويند چيست كه ما نشنيده ايم ج - آنها هم مي گويند دروغ نگوئيد زنا نكنيد اگر بيش از اين چيزي مي شنيدم دنبال نمي كردم و قدم نمي زدم بيش از اين چيزي نشنيده ام س - آنها نمي گويند آخر ما امام هستيم قطب هستيم در سؤال و جوابي كه مي كنند ج - آنها مي گويند ما نداريم ما نيستيم او دارد ولي درويش باقر مي گفت قطب است س - كشف و كراماتي كه خودش ديده بود چيست ج - او به من گفت من كه منكر نبودم كه كشف و كرامتي بكند تو كه منكر هستي برو تا به جهت تو كشف و كرامات كند س - اين سلسله را خوب مي داني يا بد يا مردد هستي ج - نه بدي آنها بر من معلوم شده است نه خوبي آنها تذييل
آنچه را مؤلف در مدت معاشرت و محرميت و رياست تبليغيه اطلاع يافته بيشتر محبوسان به وسيله ي لعن صريح از حبس نجات يافتند و آنها هم كه لعن نكردند پس از نجات از زندان هر كدام به طريقي متدرجا بر بطلان امر آگاه شده كنار كشيدند حتي سيد علي اكبر معروف به حاج سيد مهدي كه به قلم بهاء ملقب به اسم الله المهدي شده بود بعد از فوت بهاء برگشت با نهايت خصومت حتي جزوه ئي كه در رد ميرزا عباس و مفاسد او نوشته به خط خودش نزد مؤلف موجود است چون آن را براي مرحوم مؤدب السلطان مدير چهره نما فرستاده بود كه در روزنامه درج شود و آن مرحوم نزد بنده فرستاد كه به صورت كتاب منتشر كنم ولي من ديدم اسم بهاء را حسب العاده خيلي محترم بلكه به صورت كفر آميز نوشته مانند (جمال قدم، طلعت احديه و غيره) و تنها حمله اش متوجه عباس شده صلاح نديدم به صورت كتاب انتشار دهم تنها از آن محبوسين كسي كه بر اين امر ثابت ماند همان ملاعلي اكبر شهميرزادي (ايادي) بود آن هم جهتش اين بود كه در اين كمپاني دين سازي شريك بود و استفاده ي مادي داشت ديگر شرح حال داماد و دختران و دامادها و اسباط و احفاد او بماند براي موقع مناسب (آيتي)
---------------------------
استهلال قبل از استدلال
زهي آفريننده اي كه آدمي زاده را هر شگفتي در نهادش نهاده و از هر شگرفي بهره ي ژرفش داده مالك ملكات خوب و بدش كرده و صاحب صفات فرشته بود.
همانا سفتي از در و صدف و زر و خزف به هم آميخته و مشتي از عنبر و خاك و عبهر و خاشاك در هم ريخته و بيخته و بشرش نام نهاده و به خير و شرش راه گشاده است! آري بشر كه گاهي چون انساني صامت است و وقتي خود حيواني ناطق معجون غريبي است و اعجوبه ي عجيبي كه روزي سر بر زمين سپرده بنده ي كمين شود و شبي پا بر فلك سترده همسر ملك گردد گاهي در حلقه ي بندگان نشيند و دمي در خرقه ي خود جز خدا نبيند! شام، زمزمه پرداز (قل كل من عند الله) است و بام عربده انداز (انني انا الله) گهي گوهر فهمش بمكسار و هم شكسته و رشته ي شرافتش به مقراض خرافت گسسته دم ديگر هر موهوم را بر طاق نسيان زند و هر معلوم را نطاق انسان كند آنجا مصداق (اولئك كالانعم بلهم اضل) شود و اينجا از مفاد (و لقد كرمنا بني آدم) اعلا و اجل گردد دمي بني خود را سيراب شمارد و دمي يمي را سراب پندارند (لمؤلفه)
بر آسمان خرد نردبان آمالي است
كه بر فراز يكي پايه پايه ي دگر است
هزار رتبه تو پيموده اي و در نسبت
به رتبه هاي فراتر هنوز مختصر است
بزير پا نهي ار صد هزار كس در علم
هنوز پاي هزاران كست به فرق سر است
هر آنكه خبره ي كاري است او خبر دار است
كه هر كه را خبر است او ز خويش بيخبر است
آري در ميان اين همه گوهر و خزف و در و صدف كه از فهم و وهم آميخته و نيرو و سهم و علم و جهل و صعب و سهل و محو و صحو درهم آميخته و انسان همه را مشحون است يكدانه لؤلؤ مكنون است كه تلالاء آن بشر را رهنمون است و يك گوهر شب چراغ در خزانه ي دماغ است كه از فروغ آن بي دروغ توان راه را از چاه و كفش را از كلاه شناخت و نام شريفش عقل و خرد است كه مميز خوب و بد است به شرط آن كه به دست خويش بر آن سرپوش ننهد و به سخن غولان راه زن گوش ندهد چه انسان در عين اينكه خود را پيرو هادي داند و رهرو راه آبادي يعني ره فرساي راه خرد و دانش شناسد و مرحله پيماي منزل هوش و بينش خود به خود راهش كج افتد ميرزا علي محمد شيرازي - باب يا ارباب باب الباب!
اين شخص در سنه ي 1260 هجري ادعاي ذكريت كرد (يعني مفسر قرآن) در 61 - ادعاي بابيت كرد (يعني نايب امام غايب) در 62 - داعيه ي مهدويت كرد - در 63 داعيه ي نبوت كرد و در 64 داعيه ي ربوبيت كرد - در 65 داعيه ي الوهيت كرد - در 66 تمام دعاوي خود را منكر شده توبه كرد و توبه نامه نزد ناصرالدين شاه فرستاد - و در همان سال به دار مجازات آويخته و در تبريز مقتول شد و طريقش معوج چندان كه صبحگاهي خويش را در مغازه ي وهم ببيند و يا در خرابه ي جهل مشاهده كند (پس بهره دستي نبايد داد دست)
بلي افسوس در اين است كه نام آن گوهر شب چراغ منشأ افتخار هر بي بضاعت شود و مبدأ اقتدار هر پر بذائت گردد. هر كه راه بهره از آن كمتر باشد عربده اش بيشتر شود و از اين رو نوشش بر جگر خردمندان نيشتر گردد كه ببيند هر پستي خود را مالك آن لؤلؤ لئلا داند و هر تهي ميرزا حسين علي بهاء يا روي جمال مبارك در جوال مبارك!
اين شخص در دوره ي حيات باب مريد او بود - بعد از قتل باب مريد جانشين او صبح ازل شد (كه برادر خود بهاء بود) سپس از اطاعت ازل و امر باب هر دو خرج شده خودسري آغاز نموده بر خلاف نصوص كتاب باب اول ادعاي من يظهري كرد دوم ادعاي رجعت حسيني كرد بعد ادعاي رجعت مسيح كرد - بعد ادعاي ربوبيت كرد - بعد ادعاي الوهيت كرد - در آخر منكر الوهيت و نبوت شد و خدا و انبياء را استهزاء نموده گفت همه ي انبياء بر در من ساجدند و همه ي خدايان مخلوق امر منند!! و در سنه ي 1309 هجري در عكا پس از 22 روز ابتلا به مرض زحير از دنيا رفت.
دستي خويش را صاحب اين كالاي والا خواند و حالت آن كس در نزد دانايان بحال كور و كر و برهنه ي ماند كه در اين نظم منظوم است و مصداقش معلوم. (المؤلفه) نظم
كوري و كري و مرد عوري
كردند گذر ز راه دوري
گفت آنكه ز هر دو ديده بد كور
يك قافله بينم از ره دور
كر گفت بلي صداي ايشان
من مي شنوم ز پاي ايشان
وان برهنه گفت جامه ي زر
دارند چو من تمام در بر!
آري صفت خسان چنين است
رسم و ره ي مفلسان همين است
آنكس كه بصر بسر ندارد
بدهد خبر و خبير ندارد
كار باب بصر بر او بخندند
دل بر سخنان او نبندند
وانكس كه نه اهل گوش باشد
نشنيده سخن فروش باشد
وان عور برهنه پاي تا سر
بالد همه دم ز جامه ي زر
بيدار شو اي يگانه فرزند
آويزه ي گوش خود كن اين پند
تا ديده نجسته ي ز دانش
تا ديده ببين بساط بينش تا باز نگشته گوشت از هوش
كن قصه ي گوش خود فراموش
تا نيست تو را لباس ديبا
زشت است سخن ز رخت زيبا
سرمايه ي خود به دست باز آر
آن گه بگذار پا به بازار
بي كله مكن كلاه بازي
بي سر منماي سر فرازي
هر كودن كود عقل كل نيست
هر كوري هادي سبل نيست
اين نكته ي نغز دلپذير است
بي مايه يقين بدان فطير است
---------------------------
خدا و قلب
خدائي را به درستي پرستيم كه در دل شكسته متمكن است و واجبي را به واجبي ستائيم كه شناسائيش غير ممكن برخي گويند خداي ناشناس چه اثر دارد و از حمد و ثناش چه ثمر زايد پاسخ اينكه اثر و ثمر تابع شناسائي نباشد دار و مثمر است اگر چه دردمندش نشناسد و آفتاب مؤثر است اگر چه متأثر بازش نداند. آري اشعه آفتاب در حيات كاينات تأثيرات مهمه دارد در حالتي كه قاطبه موجودات از اثرات آن بي خبرند مگر انسان كه اندكي از آن خبردار گشته و به وصف آن پرداخته با وجود اين فيض آفتاب نسبت به عارف و عامي و جماد و نامي يكسان است و تأثير اين آگهي در انسان است نه در آفتاب تابان (مادح خورشيد مداح خود اوست)
برخي گويند آنچه به ديده نيايد عقيده را نشايد. پاسخ اينكه عقل ناديدني است و پسنديدني برخي گويند هر چه را طول و عرض و عمق نامعلوم است وجودش موهوم است پاسخ اينكه سر طبيعت چيست و طول و عرضش معلوم بر كيست
پارسي داني در پاريس گفت خدا وجود ذهني دارد نه عيني گفتم چون به وجودش معترف شدي كافي است چه اگر وجود شد ذهني و عيني آن مساوي است ما و شما قبل از ديدن پاريس آن را به وجود ذهني مي شناختيم و چون آن را ديديم به وجود عينيش مي شناسيم و در هر دو حالت وجود پاريس علي السوي است منتهي يك وجود قابل تعين است و ديگري غير قابل تعين.
گفت به حكم عقل هر چه ذهني و غير قابل تعين شد موهوم است گفتم عقلي كه حكم بر اين قضيه شد وجود خودش ذهني و غير قابل تعين است. پس به قول شما عقل موهوم است اين موهوم مسلم كه عقل شماست حاكم بر موهوم بودن معلومي مسلم كه خداي من است نتواند بود اگر حاكمي غير از او داريد بياريد تا به تصديق او به تكذيب هم پردازيم. باحث خندان شد و بحث به پايان.
يكي گفت اينكه مي گويند خدا در دلهاي شكسته است معني آن اين است كه دلهاي ضعيف براي خود خدائي آفريده و در خانه خويش جاي داده! گفتم اگر قلب شكسته اي ضعيف هنر و آفرينش و خلاقيت داشت قوت براي خود مي آفريد تا از ضعف برهد.
گفت پس خدا در دل است يعني چه؟ گفتم يعني دل انسان خداي خويش را جسته و بدو پيوسته و اين است معني وجداني كه شب و روز مي گوئي و نمي داني (ابن يمين گويد)
او در دل من است و دل من به دست او
چون آينه به دست من و من در آينه
پس از اداي براهين مذكوره كه غالبا ادله ي نقضيه است با برهان لمي گفتمش عزيزا خواه دل انسان خدائي براي خود آفريده و خواه خدا دل انسان را آفريده و در آن جا گزيده باشد هر دو يكي است و در هر دو صورت خدا در دل است و دل بدو محتاج و هرگز نتوان خانه را از مالك و باني يا مدعو به نگهباني كه محل نياز است باز داشت بلكه بايد دل را به دلدار گذاشت و مطلوب را به طالب روا داشت كه كار اين خانه ي خدا بدون آن خانه خدا زار است و بنيانش ناپايدار
---------------------------
وجدان
جوجه سر از تخم برآورده هنوز دانه ي نديده بلكه شايد نيمي از جثه اش هنوز پابند بيضه است مع هذا منقار بر زمين مي زند و دانه مي طلبد. اين طلب ثابت مي كند كه دانه وجود عيني دارد نه ذهني. مولود سر از دريچه ي رحم سر برآورده دهانش چون مفتخوران باز و در طلب پستان در تك و تاز است در حالتي كه هنوز پستاني نديده و شيري نچشيده همان طلب مولود وجود عيني شير و پستان را مثبت است قلب انسان كم از آن جوجه و مولود جديده الولاده نيست. به محض اينكه قلب آدمي بالغ شد در طلب آفريننده خود بر آمده او را به صرف وجدان مي يابد و مونس خود مي انگارد اگر چه نشناخته باشد خواهيد گفت به او آموخته اند. ولي اين تصور غلط است زيرا آموزنده خودش هم در سلك همين متعلم بوده و ما قلوب آموزندگان را مي گوئيم كه حسشان قوي تر بوده و آفريننده خود را به وجود عيني يا ذهني جسته و به ديگران داده اند اگر چه به صورت ابهام و حيرت بوده و هر چند خودشان رب زدني فيك تحيرا سروده اند و معني وجدان جز اين نيست كه انسان امري را يافته باشد بي ادله منطقيه و بدون مقدمات علميه پس طلب آدمي مر خداي را مثبت اين مدعاست كه خداجوئي امري طبيعي است و توجه انسان ب خدا دليل است بر اينكه خدا پرستي امري است وجداني (يافتني) و امر طبيعي و وجداني بي حقيقت نتواند بود. دكتري آلماني را شنيدم كه گفته است كساني كه مي خواهند الوهيت و نبوت و بالاخره روحانيت و ديابت را ثانت كنند مانند اين است كه بگويند حرفهاي وحشيهاي دنيا مطابق علم و عقل است پاسخ اينكه تصدق اين سخن مستلزم آن است كه تمام اهل عالم را از قديم و جديد وحشي و بي علم تصور كنيم به استثناي يك عده بسيار كمي كه حتي آنها را هم با عينك دوربين بايد پيدا كرد و عقائد مبهمه شان را از تحت الفاظ بقرائن بايد شناخت ششصد ميليون بودائي و چهارصد ميليون مسيحي و سيصد ميليون مسلمان و شش ميليون كليمي از اين وحشي گري كه دكتر آلماني گفته است بيرون نيستند ساير مذاهب كوچك از رسمي و غير رسمي هم داخل در اين قضيه اند! آري ما مي توانيم سخن دكتر را در زوائد و اضافات كه بر مذاهب طاري شده تصديق كنيم و بگوئيم در اديان و مذاهب و عقايد بسياري است كه مخالف عقل و علم و منبعث از خرافت پرستي ملل است و در آن مقام به توحش يك طبقه از مردم اعتراف نمائيم ولي نمي توانيم عقيده ي خدا پرستي را كه همه در آن شريكند و حتي حكماي بسيار در رأس آن عقيده قديما و جديدا واقع شده اند قياس بر ساير عقائد ملل نموده بر خدا پرستي ايشان هم انتقاد نمائيم زيرا فقط در اديان و مذاهب توحيد يعني خدا پرستي يك عقيده مقدسي است كه نفعش در همه جا به همه كس راجع است و حتي براي تربيت عقل و توسعه علم پر نفع و بي ضرر است خواه خدا وجود ذهني داشته باشد يا عيني و خواه او آفريننده قلب بشر باشد يا قلب بشر به قول آن معترض آفريننده او و تنها چيزي كه در مذاهب قابل تقديس است همين توجه به خداي غيب است و در اين عقيده اكثريت بشر را به اكثريت عقلائي مي توان تعبير كرد آفرين بر آن كس كه گفت حتي علم يك وقت به ديواري منتهي مي شود كه بايد نام خدا را بر آن ديوار نوشت يعني جز اين نام پاك چيزي نتواند آن سد محكم را شكست.
---------------------------
استطرداد
در ميان اين همه عقائد و عوائد و حشو و زوائد بدترين عقيده، عقيده ي كساني است كه يك سنگ يا فلز يا حيوان و يا بالاخره يك انسان را جانشين آن خداي غيب كرده او را پرستش نموده حوائج خويش را از او بطلبند. هر چه توحش تصور شود حد اعلايش در اين طبقه از مردم است.
---------------------------
نبي صادق و كاذب
قلب انسان همان قلبي كه گفتيم در هر صورت خانه ي خداست مركز عجيبي است اين خانه ي خدا و اين محل تجليات الهيه همه چيز را در بر دارد. تمام قلوب مركز الهاماتند نهايت اين است كه الهامات وارده ي بر قلوب اولا شدت و ضعف دارند ثانيا خوب و بد دارند. قلب ضعيف الهامش هم ضعيف است قلب ناپاك الهامش هم ناپاك است در قرآن مجيد است (و ان الشياطين ليوحون الي اوليائهم) حضرت مسيح مي فرمايد (هر داري را از بارش بشناسيد) و از اين است كه حالات عارضه و آثار بارزه و تحولات طاريه ي بر قلب را بدو گونه تقسيم كرده اند يك دسته را تسويلات شيطانيه نام گذارده اند دسته ي ديگر را تجليات ربانيه و الهامات رحمانيه ناميده اند با اين مقدمه مي توانيم نبي صادق و كاذب را بي آن كه به اوهام و خرافاتي قائل شويم واضح و آشكار بشناسيم.
دو قلب قوي متعمق مي شود در بحر افكار معنويه و توجه مي كند به مصالح و مضار اجتماعيه آن يك كه با قوتش پاكي و طهارت توأم است و في الحقيقه مي خواهد براي بشر قوانين مفيده بياورد مؤيد به تأييدات غيبيه شده هر دم از صاحب اين خانه ي دل مدد به او مي رسد تا بالاخره قواعد و آداب و رسومي مي آورد كه حافظ ناموس بشري است حارس وطن است مكمل روح است مهذب نفس است مصفي صفات و اخلاق است حافظ حقوق است و قس علي هذا مفيد به حال آدم هاي موجود و انسان هاي هزاران سال بعد است. اين قلب همين را خواسته و موفق به اتيان آن شده صاحب اين قلب را نبي صادق گوئيم و مصداق (و نزل روح الامين علي قلبك لتكون من المنذرين) شناسيم. آثارش ظاهر است آياتش باهر است شمسش رخشان است شمعش نورافشان است فاتحة الكتابش توحيد است بوحدت ذاتيه خاتمة المقالش تهديد است از جزا و مكافات الهيه يعني نبي صادق از هنگامي كه لب باز مي كند تا دمي كه دم در مي كشد خير بشر مي خواهد موافق مصالحشان سخن مي راند از ابتداء مي گويد به من ناظر نباشيد بلكه به خداي غيب توجه نمائيد (قل هو الله احد الخ) تا آخر هم گفتارش همين است اصول كتابش هم بر همين رويه است حدودش هم متضمن تمام خيرات است تبشير و تنذيرش هم براي مصلحت است. بنابراين مي گوئيم با فرض اين كه مبدء الوهيت ذاتا و كنها به بيان او غير معروف مانده باشد چون او به امور مضره اي دعوت نكرده بلكه چيزهايي بسيار نافعي آورده كه نژاد بشر را حفظ مي كند حقوق انسان را به سر چشمه ي علم و اخلاق نزديك مي سازد پس او نبي صادق است.
يكي ديگر را مي بينيم كه از قوت قلب خود سوء استفاده كرده يعني اين قلب را مركز تسويلات شيطانيه قرار داده اولين سخنش اين بوده كه خداي غيب ظهور كرد (جاء شاه لم يلد يولد ولد) [1] يعني كسي در پس پرده ي غيب نيست. هرگاه اين سخن را هم بدون آلايشات ديگر گفته بود مي گفتيم او نيز از اين راه خدماتي تصور كرده و در نظر گرفته ولي وقتي ديديم اوهام سخيفه ي بسياري را مقرون به اين سخن داشته مي فهميم او خير بشر را منظور نكرده بلكه شرور بسياري را در نظر داشته كه خود را رقيب خداي غيب ساخته سپس به بيانات سايره اش مي نگريم مي بينيم در هر بيانش تناقضي است و در هر گفته اش تبايني در شرق عقيده اي دارد دون عقيده ي غرب در غرب سخني مي گويد بر خلاف شرق اين حكمش مخالف آن حكم و آن لوحش مباين اين لوح اين جا دروغ گفته آن جا تهمت زده از آن كتاب سرقت كرده در اين خطاب بدعت نهاده.
اين را بي جا مدح و آن را بي جهت زم كرده مي فهميم تابع اميال مردم است نه الهامات آلهيه اي حتي در صلح جوئيش فتنه ها خفته در تعاليم اخلاقيش عيب ها نهفته در سخنان روزانه اش لغزشها جاري شده در منشاآت قلميه اش غلطها ساري گشته لذا ثابت است كه اين شخص نبي كاذب است و پيرو تسويلات شيطانيه است نه الهامات ربانيه.
[1] مفهوم كلام ميرزا حسينعلي بهاست در لوح مولودش كه نبيل زرندي به نظم آورده (رجوع شود به جلد اول كشف الحيل).
---------------------------
حكمت ضاله و داله
نبوت و حكمت تالي تلو يكديگرند. الهاماتي كه گفتيم از قلوب سر مي زند يا بر قلوب وارد مي شود بر دو گونه است گاهي به صورت حكمت است بي آن كه توأم با نبوت باشد گاهي به صورت نبوت است و توأم به حكمت نبي صادق حكيم است اما حكيم صادق نبي نيست. نبي كاذب هم حكيم نيست. همانطور كه قلب قوي در نبوت دو حالت از صدق و كذب دارد قلب حكيم نيز دو حالت از ضال و دال دارد. يكي قلبش مورد الهامات حكمت آيات مي شود و حكمت او دالة است يعني دلالت كننده ي به خير است ديگري قلبش مركز تسويلات شيطانيه مي شود و در حكمت تمرين كرده بالاخره حكمت ضاله از او سر مي زند كمترين اثر از حكمت ضاله اختراع توپ كروپ و گاز خفه كننده است و در معنويات دعوت به اجراي شهوت و هتك نواميس و ترك وطنخواهي است كه پايه ي سياست مدن است و برترين اثر از حكمت داله در طبيعيات كشف ادويه ي مفيده و صنعت سياره و طياره است و در الهيات دعوت به خداپرستي و اخلاق مرضيه و امثالهاست.
استفاده مردم
بديهي است نفوس شريره و ظالم و طماع و غارتگر هميشه از حكمت ضاله و نبوت كذبه استفاده مي نمايند هر جهانگير ظالمي ميل دارد در كشورش حكمائي عرض اندام كنند كه آلات التهابيه را به سر حد كمال رسانيده بالاترين آلات هادمه ي بنيان آدمي را اختراع نمايند و همچنين از انبياء كذبه قدرداني كرده سرا ام جهرا آن را تقويت مي نمايند تا به وسيله ي آثار شرارت بار ايشان بساط فريبندگي و جنايت منبسط باشد تفرقه ي و نفاق حكمفرما باشد تا به مفاد (فرق تسد) فرق از تفرقه ي مردم سيادت ايشان محرز باشد چنانكه نفوذ صالحه پيوسته از حكمت داله و نبي صادق استفاده مي نمايند زيرا غرضي ندارند حتي اگر در بارگاه سلطنتي هم جالسند نيت ايشان از سلطنت حفظ و صيانت مردم است و آن گونه نفوس هميشه در ديانت پيرو انبياي صادق اند و اگر هم نخواستند پابند باشند باز به ترجيح بلا مرجح قائل نشده داني را بر عالي مسلط نمي سازند بر خلاف نفوس جابره كه مخصوصا اداني را با علم به اين كه اينها پست و زشت عقيده اند بر اعالي مسلط مي سازند سنة الله التي قد خلت من قبل و لن تجد لسنة الله تبديلا.
---------------------------
مرام يا ايدآل مؤلف
بر اثر سفسطه و مغالطه و انتشارات كذبه ي بهائيان مركز عده اي از مردم گمان كرده اند كه نگارنده هيچ گونه مرام و مقصدي نداشته و ندارد و من دون اراده روزي چند با بهائيان بوده و ايامي است كه از ايشان بريده و اغراض منفعت جويانه اي داشته و روا نشده و قلم بر مخالفت كشيده و حتي اسرار مذهبي ايشان را كه فاش نموده گمان كنند كه فحش است و تهمت چه مشكل است باور كردن اين كه يك مذهبي اين قدر عقائد و عوائد سخيفه ناهنجار در آن باشد اما نگارنده بر اين گونه تهمتهاي رؤساي بهائي و تصورات مردمان بي خبر ترتيب اثري نداده.
از مرام اوليه ي خود كه سي سال در راهش صرف عمر و مال و حال كرده منصرف نگشته انصراف از بهائيت هم متضمن انصراف از مرام اصلي او نبوده و نيست و پيش از آن كه عين مرام و ايدآل خود را شرح دهد معروض مي دارد كه نگارنده در يك خاندان مذهبي پرورش يافته بسيار كسان مي دانند كه پدرش از علما و صلحاي مسلم مسلم و جدش از فقهاي اول درجه و جد امي او از خوشنويسان و شعراء و جد مادري اعلايش سلطان ابراهيم ادهم است و طراز شاعر معروف يزد نيز از ارقاب نزديك او بوده است و به طوري كه كرارا گفته ام نه اين اظهارات منشأ افتخار من است بلكه اصلا افتخار را امر موهومي مي دانم پس اظهار آن مراتب بر سبيل مقدمه و براي پي بردن به مقصود است كه دانسته شود تربيت بيت نگارنده تربيت مذهبي بوده كه تاكنون نتوانسته است از قيد مذهب آزاد شود و تا آخر عمر هم به همين قيد مفيد خواهد بود ولي استعداد ذاتيم اقتضا داشته كه در امر ديانت به حالت جمود و توقف و تقليد و تعصب باقي نمانده با تطورات و تحولات عديده هم قدم شوم تا به بينم شاهد مقصودم از كجا عرض جمال نمايد و طاير منظورم از كدام فضا پر و بال گشايد.
و خلاصه اين كه بر اثر مجاهدات و سوداي حقيقت خواهي يك مسلك تجدد اسلامي در نگارنده ايجاد شد زيرا پس از جلوس بر مسند روحانيت و رياست اسلامي و تتبع در اخبار و آگاهي از تاريخ اسلام و تطورات آن و مطامله كتب رديه ي مسيحيان و مشاهده ي ترقيات روز افزون ملل و دسيسه ي اجانب در تضعيف اين دين حنيف و تنزل و انحطاط مسلمين و بالاخص علماي اسلام كه خودم هم در لباس ايشان بودم ديدم به قول شاعر
اسلام بذات خود ندارد عيبي
هر عيب كه هست از مسلماني ماست
و اگر ما مسلمانان خود را اصلاح كنيم و با تجدد و ترقيات دنيا همراه شويم عيبي باقي نمي ماند.
زيرا قرآن كه مدرك شناسائي اسلام است تنها كتاب جامعي است كه بين تمام كتب سماويه برجسته و قابل تفخيم و تعظيم است و لايق است كه مطاع و متبع واقع گردد قرآن مانع و رادع هيچگونه ترقي مادي نيست و دال بر ترقيات اخلاقيه هم هست بر خلاف فروعات طاريه و بدعتهاي عارضه و اخبار متزلزله كه صحت آنها نامعلوم است ذاتا رادع ترقي مادي است و هادي به ترقيات اخلاقيه هم نيست و هميشه خصم لدود اصول مفيده را مسكوت گذاشته و روپوش بر آن كشيده فروع لا يغنيه و امور غير معتبره را به رخ مدعي عليه خود مي كشد و ابدا نمي گويد اسلام كتابش محفوظ و متين است و ساير اديان كتبشان محرف و متزلزل و غير متين، توراتي كه نويسنده ي آن يك عده مورخين بوده اند اناجيلي كه نگارنده ي آن يك عده مسيحيان بوده اند كه حتي زمان مسيح را درك ننموده اند زند اوستا كه اصلا معلوم نيست چه بوده و كجا رفته و چه اثر از آن باقي مانده و حتي معلوم نيست زردشتي كه اين كتاب بدو منسوب است در كدام زمان و از كدام خاندان به وجود آمده و بالاخره معلوم نيست كه كلمه ي زردشت اسم است يا لقب اسم خاص است يا عام به قسمي كه جمعي برآنند كه زردشتها متعدده بوده اند و اين لفظ به منزله لفظ برهمن است كه به رؤساي هنود داده شده و خلاصه اين كه كتب موجوده ي مذاهب هيچ كدام قابل آن نيست كه انسان اعتماد نمايد و آن را كتاب همان پيغمبري كه بدو منسوب است من دون تحريف بداند و به علاوه مندرجات اين كتب چيزهاي مهمي نيست كه قابل توجه و اتكال باشد. احكامي در اين كتب تدوين نشده است كه مكلفي و رافع حوائج بشر باشد برخلاف قرآن كه تنها كتاب كامل و جامع بدون تغييري است كه (لا يغادر صغيرة و لا كبيرة احصاها) و لا رطب و لا يابس الا في كتاب مبين. درباره اش مصداق دارد. و اگر چه مي دانم معترضين بر اين سخن اعتراض نموده و گفته اند طياره در كجاي قرآن است و مكروب در كدام آيه مذكور است؟ ولي من از آن جا كه اين گونه اعتراضات را به كرات شنيده و همه را از حنجره ي معاندين اسلام حتي بهائيان كه به ظاهر تظاهر به تصديق قرآن دارند و باطنا الد الخصام قرآن و اسلامند شنيده و جواب گفته ام و اجوبه ي شتي نيز در كتب اسلاميه از مصر و هند و خود ايران به قلم بزرگان اسلام درج شده و همه ديده ايم و يقين كرده ايم كه نام طياره و امثالها لازم نيست در كتب سماويه ي ذكر شود مگر به تأويل و رمز و رموز اين امور در قرآن مجيد بسيار است و در ساير كتب دينيه هيچ نيست چنان كه در قرآن است - و الخيل و البغال و الحمير لتركبوها و زينة و يخلق ما لا تعلمون: يعني غير از اسب و استر و الاغ كه براي سواري و زينت شماست مركبي خلق خواهد شد كه حاليه شما آن را نمي شناسيد يعني موتور و طياره لذا در اين جا سخن را كوتاه كرده به اصل مقصد خود مي پردازم
هر عاقل منصفي كه جهل و تعصب دامن گيرش نشده باشد مي فهمد كه اگر بناشد انسان دين را براي بشر از اعلي و ادني، به قول متدينين و براي عوام به قول خواص لازم شمارد چاره ندارد جز اين كه اعتراف كند كه اسلام بهترين اديان و مذاهب است به شرط اين كه بسياري از اخبار و روايات و ادعيه و قصص و مقاتل و معجزات جعلية و عوائد طاريه ي بر اسلام را به دور ريخته و مصداق فاضربوها علي الجدار كه نص بيان ائمه است مجري داشته يك مطالعه ي منصفانه اي در اصل قرآن و سجاياي منزل آن بكار برد بي شك در آن جا زانو زده ربقه ي اسلاميت را به رقبه ي اطاعت افكنده فرياد خواهد كشيد كه ربنا اننا سمعنا مناديا ينادي للايمان ان آمنوا بربكم بآمنا الخ.
---------------------------
جواب و سؤال مقدر
تقدير سؤال اين كه از اين مقدمات چگونه لزوم رفورم و تجدد در اسلام محرز شد كه مرام و ايده آل نگارنده ي اين سطور شود؟ و چرا اين مرام و مسلك در نگارنده ايجاد شد و براي اين مسلك چه قدمهائي برداشت؟
جوابا عرض مي شود نه تنها نگارنده بلكه هر كس سوداي حقيقت طلبي و مصالح اجتماعيه خصوصا مصالح شرق و بالاخص مملكت ايران بر سرش باشد مي فهمد در صورتي كه ممالك غرب كه مهد تمدن گفته مي شود حقا ام باطلا پس از آن همه ترقيات و توسعه ي علم و صنعت نتوانسته باشد استغناي عموم طبقات خود را از امر ديانت مسلم داشته باشد و در نتيجه نزد رسميت مذهبي سر تسليم پيش آورده منتها در بعضي از ممالك مذهب را از سياست منفك داشته اند و الا تمسك به مذهب در همه ي دنيا شديدا برقرار است چنان كه در انگلستان كه مهمترين ممالك غربيه است چندان آداب مذهبي معمول است كه اگر يك عده خارجي در آن جا نباشد روز يكشنبه بر اثر تعطيل رسمي نان به دست كسي نخواهد آمد.
در اين صورت ممالك شرقيه كه مهد مذاهب و مطلع اديان بوده به طريق اولي استغناي خود را از امر ديانت نتواند حاصل كرد و چون در مذاهب بدعتها و عوائد و مضافاتي است كه نتيجه ي افكار كوتاه متمسكين بدان مذهب است نه جزو اصول و حدود منصوصه و بالاخره تقاليدي در مذاهب است كه آن تقاليد مختلف و مايه ي تنازع است و همان تقاليد است كه ملل را محدود و مقيد كرده و در زنجير اسارت برده و وسيله ي حمله ي مخالفين آن شده و بهانه ي دست منفعت جويان گشته اين است كه در بعضي مذاهب مانند مسيحيت رفورمهائي اعمال شده و همان رفورم و تجدد سبب بقاي آن مذهب و رفاهيت حال سياستمداران هر دو گشته چنان چه اگر در مذهب مسيح پرتستان پيدا نشده بود هنوز زمام اقتدار در دست پاپ و اساقفه بود و حوزه كشيشان مسيحي چنان بود كه نمي گذاشت نه مذهب مسيح ترقي نمايد نه حكومت روي رفاهيت به بيند اما پس از هيجان عالم مسيحيت و اصلاحات لوتري آن محظور مرتفع و اين رفاه حاصل گرديد و بيش از پيش مقاومت با اسلام و يا بعبارة اخري وسعت دايره تبليغات مسيحي صورت عملي به خود گرفت.
حال در مذهب اسلام نظر كنيم مي بينيم اگر عينا حالت آن روز مسيحيت را ندارد ولي به صورتهاي ديگر دچار محظورات است و بايد دفع محظور از آن كرد تا حكومت راحت و عقائد وجداني مردم محفوظ بماند. فرض كنيم كه ما بخواهيم مطابق رأي برخي اجنبي و اجنبي پرستان رفع محظور را بدين صورت عملي نموده آرزوي دل ميسحيان دنيا را به جا آورده اسلام را ترك كنيم و همه با مسيحيت هم آغوش گرديم يا مطابق افكار كوتاه عده معدودي بخواهيم بدين اجداد خود كه كيش زرتشت بوده برگرديم آيا ممكن است! بي تأمل عقل جواب نفي به ما داده مي گويد ابدا ممكن نيست زيرا مسلما ترجيح بلامرجح امري غير معقول و سيري قهقرائي و غير طبيعي است مسيحيت در دنيا بود و نتوانست از سيل ترقي و تمدن اسلامي جلوگيري نمايد چرا؟ براي اين كه مطابق طبيعت دنيا و مصالح اجتماعي و ادبي ديانت اسلام جامع تر و مفيدتر بود و حتي بايستي عالم مسيحيت را در خود مستهلك كرده باشد نهايت اين كه مقتضيات آب و هوا و طبايع متباينه كه غرب غير از شرق و شرق مباين غرب بوده به اضافه بعضي سياستهاي تو بر تو به طوري كه انتظار مي رفت اسلام در جهان غرب نفوذ نيافت و به شرق اختصاص يافت خلاصه پس از آن كه ديديم اسلام بدعا نافذ شده مسيحيت و يهوديت شرق را در خود مستهلك ساخت و مجوسيت ايران را از بن برانداخت مي فهميم اين ديانت به حدي منحط نخواهد شد كه حتي مسيحيت يا مجوسيت بر او غلبه نمايد و براي آزمايش بس است همان خرجهاي گزافي كه از سيصد سال است عالم پرتستان در راه تبليغات مذهب خود متحمل شده و يك نفر را از روي صدق و حقيقت به خود جلب نكرده بر خلاف اسلام كه بدون هيچ گونه تبليغي و بي هيچ صرف مال و وقتي به صرف فطرت نافذه ي خود گروهي از مسيحيان و متمسكين ساير اديان را به خود جلب نموده و مي نمايد پس فرضيات سابقه كلا باطل و اين اصل محرز و مسلم است كه اسلام بر احترام و نفوذ خود باقي بوده و خواهد بود. حال ببينيم آيا صلاح اسلام و مسلمين در همه جا خصوصا ايران بر اين است كه تمام متمسكات اصوليه و فروعيه ي شان بر حالت حاضره بماند يا بايد اصلاحاتي در آن جاري گردد؟ نهايت به دست اهلش. به عقيده ي نگارنده عالم اسلام محتاج تجدد و رفورم است. عالم اسلام محتاج اصلاحات است عالم اسلام به تمام معني بايد در صدر خود قرار گيرد يعني حصر در قرآن و محمد (ص) شود و بدعتهاي طاريه ي بر آن متروك گردد. اگر يك نظر به پشت سر افكنده تاريخ گذشته ي اسلام را در ايران از جلوي نظر بگذرانيم خواهيم يافت كه ايران در اسلاميت خود طريقه ي خاصي را اتخاذ نموده و در هر دوره اصلاحات مقتضيه را به طوري كه از اساس اسلاميت دور نباشد و به مصالح مملكتي نزديك باشد اعمال كرده چه اسلام دين جامع كامل الاطرافي است كه با هر گونه اصلاحات زمانيه سازش داشته و دارد. حتي در نص توقيع مبارك اين عبارت مندرج است (و اما الحوادث الواقعه فارجعوا الي رواة احاديثنا) هر چند اصلاحات گذشته در موقع خود خوب بوده و به نفع مملكت هم تمام شده ولي باز برحسب مقتضيات زمان اصلاحات ديگري لازم افتاده كه بايد علماء و فقهاء و حكماء از اهل عمامه و كلاه آن را مجري دارند.
مثلا همان اصلاحاتي كه سلاطين صفويه اعمال نموده ايران را از برزخي به برزخي انتقال دادند چون مقتضيات زمان تغيير كرده آن عوائد هم صورت ديگري به خود گرفته كه ايراني را به موهوم پرستي متهم ساخته و طبعا بايد در آن عوائد اصلاحات ديگري كرد تا صورت نوين به خود گرفته از تهمت كهنه پرستي برآيد و اصول و اساس محكم اسلامي هم نه تنها برقرار بماند بلكه بر پايه ي متين تري استوار گردد.
---------------------------
مصلحين بايد چگونه باشند؟
به عقيده ي مصلحين يا مصلحي كه بخواهد يك همچو اصلاحات مهمه را عهده دار شود اولين شرطش اين است كه قطعا و يقينا از سياست بر كنار باشد زيرا اگر بخواهد طرفدار سياسي باشد يا تحت نفوذ و سيطره ي يكي از سياستهاي داخله و خارجه واقع شود به كلي آزادي فكر او گرفته شده بايد اصلاحاتي را كه در نظر دارد محدود به حدود آن سياست سازد و براي نفع آن سياستي كه بر او حاكم است كار كند و در نتيجه به جاي نفع ضرر حاصل مي نمايد لذا مصلح مذهب بايد مانند آن باشد كه اساسا كلمه ي سياست به گوشش نخورده است و به قول يكي از رفقاي مصري ذكرش اين باشد كه اعوذ بالله من السياسة و سينها و يائها و سينها الثاني و هائها ثانيا بايد چنين مصلحين يا مصلحي به قدري منقطع و بي طمع باشد كه حقيقة در نظرش زر و سيم با سنگ ريزه فرقي نداشته باشد از دنيا نخواهد مگر لقمه ي ناني كه سد جوع او كند و اگر آن هم نرسيد مضطرب نشود و از عقيده ي خود دست بر ندارد جان بدهد و براي نان به طرفي نگرايد حتي براي انجام مقصد خود زر نخواهد تا قوه دارد كار كند و چون قوه اش منقطع شد بقيه اصلاحات خود را كه در نظر داشته بگذارد و بگويد اهلش پيدا خواهد شد براي انجام و اتمام اين كار و نگويد حالا ديگر براي اختتام و انجام عمل ناچارم دست به ماديات دراز كنم زيرا دراز دستي به ماديات همان است و كوتاه دستي از معنويات همان بالاخره بايد مصلح آيت مؤسس باشد يعني همان قسم كه پيغمبران مرسل خود را به دنيا نيالودند او نيز آلايش نجويد و همواره به پاكي و تنزيه صرف قدم زند.
ثالثا مصلح بايد از روي حقيقت با دوست و دشمن يكسان معامله نمايد و در نظرش تمام مردم يك مقام را دارا باشند و در نتيجه اگر اشخاصي بر او حمله كردند او بر ايشان لسانا و قلما حمله ننمايد اگر او را تكفير كردند او كسي را تكفير نكند و خلاصه اين كه صبور و وقور باشد و هيچ چيز او را از مقصد مقدسش منع ننمايد و در دعوتهاي خود لين العريكه و رؤف و نيك محضر باشد ولي در دعوت مردم بر قبول اصلاحات لازمه قصور ننمايد يعني از ابتدا مصالح حاضر كند و اصلاحات مذكوره را كه به مباشرت يك شخص يا جمعي انجام گرفته باشد در دست گيرد و محسنان آن را با بهترين بيان بفماند و به قبول دعوتشان نمايد و در هيچ مقام كمترين خشونت و غرور به خود راه ندهد.
رابعا مصلح بايد هر چه را خود نفهميده و يقين نكرده علي العميا به ديگران نياموزد و هر چه را فهميده و دانسته اگر منشاء و مبدء آن از علما ادباء حكماء حتي انبيا است گوينده آن را فوري نشان دهد و ابدا براي استراق ادبي حاضر نشود بلكه گفتار ديگران را مسكوت و در بوته ي ابهام و اجمال نگذارد كه در اين كار عيبهاي بزرگ و تقصيرهاي عفو نشدني است و خائن در كلام ديگران يا متمجمج در آن به مراتب بدتر از خائن در اموال و نواميس است. خامسا مصلح بايد از كلمات مغلقه و مبهمه و سخنان سه پهلو احتراز جويد كه آن گونه سخنان خود حاكي از سياست است بلكه بايد واضح و آشكار جوهر مقصود را به مردم بفماند و صراحت لهجه داشته باشد و از تباين و تناقض بپرهيزد و رويه ي مستقيمه خود را تابع اميان اين و آن نسازد و از احدي مدح و قدح نگويد و ننويسد.
سادسا مصلح بايد از حب جاه و رياست بر كنار باشد چه گفته اند (آفة الزعماء ضعف السياسة و آفة العلماء حب الرياسة)
سابعا مصلح بايد تمام مراتب مذكوره و ساير ملكات فاضله را بدون ريا از روي حقيقت دارا باشد چه اگر همه ي سلاطين بكوشند كه تظاهر و رياي كسي را به پرده فريب و خدعه بپوشند بالاخره پرده از كار خواهد بر افتاد و متظاهر رياكار از صميمي نكوكردار ممتاز خواهد گشت. اما قدمهائي كه نگارنده براي جستن مصلح امور اجتماعي و مذهبي در ايران برداشته و تا كنون او را نجسته نهايت بعضي كسان را بي ضرر ديده و بهائيان را پر ضرر به قراري است كه ذيلا تقرير مي شود.
---------------------------
مجاهدت و تحقيق
اولين قدمي كه در راه مطلوب خويش برداشت قدم مجاهدت و تحقيق بود در كاوش از گفتار و رفتار ديگران چندان كه با كشيش ملكم آمريكائي در يزد الفت و مؤانست نمود به طوري كه مورد ملامت مريدان خود شد و پروا نكرده دوستي را ادامه داد و مباحث بسياري به ميان آورده بالاخره به قدري سخنان كشيش مذكور را ساده و بي مغز شناخت كه عاقبت دل از سخنان او بپرداخت و يقين كرد كه شخص دين خواه بهتر از ديانت اسلامي كه جامع معقول و منقول و حاوي فروع و اصول و متضمن فلسفه و حكمت و كافل خير و سعادت است ديانتي را نخواهد جست سپس در مقام فحص از متجددين برآمده اولين قدم در تجسس از حال مرحوم سيد جمال الدين اسد آبادي (افغاني) طاب ثراه برآمد.
و هر چند نسبت به آن سيد بزرگوار نيك بين شد و دانست كه سيد در رشته ي اتحاد اسلام و تجدد و قوام آن كار مي كند ولي پس از آگاهي بر سياست مداري او دانست كه او براي اسلام و تجدد آن كاري نخواهد ساخت چه گفتيم مصلح مذهبي با مصلح سياسي دو تا است و به قول مردم با يك دست دو هندوانه نتوان برداشت خصوصا اين دو هندوانه (سياست و ديانت) كه يكي گرد است و ديگري دراز و همان تخالف شكل كافي است براي اسقاط هر دو مجملا يقين كردم كه سيد مرحوم بيشتر در خط اصلاحات سياسي است نه مذهبي و اگر در اصلاحات مذهبي هم قدمي بردارد موفق نخواهد شد چنان كه مدتها در هند كوشيد كه بين هندو و مسلمان اصلاح دهد و موفق نگشت ولي نيت او قابل تقديس است و معلوم مي دارد كه بر روح سياست و ديانت هر دو آگاه بوده مجملا پس از چندي سري در كلمات ميرزا آقاخان كرماني بردم و انصافا جز حمله ي بر مجلسي و علماي اسلام و انتقاد از بهائي و عباس افندي و گاهي فلسفه هاي كهنه ي يونان و پاره ي كلمات كه اقتباس است و متأسفانه در معرفي گويندگان هم اهمال شد ديگر چيزي نيافتم و در نتيجه دانستم كه او اساسا در فكر اصلاحات مذهبي نبوده ايامي چند در فلسفه ي بيان (كتاب باب) چيزها نوشته و وقتي در تمسخر به كتب اخبار كلماتي تلفيق كرده و بالاخره راه اصلاحي نشان نداده زيرا اهليت نداشته و از كلمات مفرده و مركبه ي او نيز صرف نظر كردم و همواره مايل بودم كه مصلح و مجددي را شناخته باشم كه حرارات قلبم را فرونشاند تا آن كه به امر خوش ظاهر و بدباطن بهائي برخورد كردم و اين قدم دوم است كه بايد بگويم چرا آمدم و چرا رفتم؟
---------------------------
وادي مخوف بهائيت
(چرا آمدم و چرا رفتم؟) البته خوانندگان از اين عنوان تعجب مي كنند پس بايد بگويم كه اعتراض بهائيان است كه به كرات گفته اند چرا آمدي و چرا رفتي؟
گر چه اين سؤال مضحك را كه مانند چيز بهائيت مضحك است در مجله ي نمكدان به طور اجمال چنين جواب گفته ام (آنچه شما را يقين بود مرا گمان افتاد لذا آمدم و هر چه شما را گمان نيست مرا يقين شد لذا رفتم يا بر اثر شنيده ها آمدم و بر اثر ديده ها رفتم) ولي اين مجمل را بايد مفصل كرد تا كنايه نفهمان پليد بفهمند بنابراين مي گويم آمدنم براي اين بود كه مصلح ايران و اسلام را مي جستم و رفتنم براي آن كه مفسد ايران و اسلام را شناختم اول چيزي كه مرا به بهائيت متوجه كرد اين جمله از كتاب مسترجكسون امريكائي بود (باب مصلح ايران) به محض تصادف بدين جمله گمان كردم شمس مقصودم طالع شده و تصور نكردم كه محض اغفال و اخداع ما شرقيان بالاخص ايرانيان آن گونه كلمات استعمال و نشر شده تنها مقصود آن گونه نويسندگان تفرقه و تشتت بين مسلمين است لهذا كلمه ي مصلح ايران كه از ديري در ذهنم خلجان داشت مرا بر كنجكاوي دلات كرد و باز از بعضي تقريرهاي كنت گوبينو فرانسوي و مسيو نيكالا و امثال آنها كه بعد فهميدم همه ي مقالاتشان به قلم مبلغين بهائي بوده و نظر به مقاصدي كه در شرق دارند آنها را در طي تأليفات خود گنجانيده اند فكرم تقويت شد و بر تحقيق مصمم گشتم. آن روز حالت من مانند حالت امروز برخي از جوانان كم اطلاع بود كه شيفته و فريفته ي غربيان شده هر گفتار را بدون اين كه بفهمند چه حيله اي در زير پرده ي آن مكنون است همين كه منسوب به غربيان شد مي پذيرند عينا بر آن رويه بودم. مجملا از طرفي دلباختگي به تمدن و راستگوئي و علم و صنعت غربيان و از طرفي ماليخولياي اصلاحات مذهبي كه بايد در اسلام جاري شود اين دو فكر مرا سوق داد به تحقيق در امر بهائي و بلادرنگ از يك نفر زردشتي كه شنيده بودم بهائي است كتاب خواستم و او بعضي كتب حضرات را به من داد مانند فرائد و ايقان و هفت وادي ولي مطالعه ي اين كتب به قدر ذره اي در من تأثير نكرده بيشتر امر بهائي را در نظرم موهون ساخت فقط چيزي كه شد اين بود كه بر حسب بي خيالي و سادگي خودم كتب مذكوره را به شيخ حسين پيشنماز ولد حاج عبدالغفار يزدي كه تازه دو سه سالي بود از نجف آمده و در تفت به امامت جماعت منصوب شده بود ارائه دادم و مباحثاتي به ميان آوردم تا در نتيجه ي تبادل افكار مقاومتي به سزا كرده كتب مذكوره را جواب بنويسيم ولي شيخ مذكور بر اثر رقابت محلي كه مايل بود حيثيات مرا از ميان برده مسجد و موقوفات متصرفي مرا تصرف كند در خلوت دم از ملايمت زد و در غياب من بر منبر برآمده مرا به مذهب بهائي نسبت داد و از آن پس هر چه من دفاع كردم مؤثر نيفتاد و خواهي نخواهي مرا از محيط اسلام دور و به محيط بهائي نزديك ساخت زيرا هر چه مسلمين قفائي زدند بهائيان آغوش گشودند و بالاخره كار من به مهاجرت كشيد و در همه جا بهائيان استقبالهاي شايان كردند و مرا محكم در آغوش محبت گرفتند.
---------------------------
هجرت
در محرم 1320 هجري نگارنده بر اثر هياهوي مردم از تفت هجرت نمود در حالتيكه به قدري از بابيت و بهائيت بي خبر بود كه حتي اسامي رؤسا را نمي دانست فقط اسم باب و بهائي شنيده بود و نمي دانست بين آن دو چه نسبت بوده و هر كدام از اهل كجا و چه داعيه داشته اند و نه تنها من بلكه همه ي مردم ايران و ساير نقاط چنين بوده و هستند.
حتي خود بهائيان از حقايق تاريخي اين امر بي خبرند و مخالفت ايشان با ارباب اطلاع بر اثر همان بي خبري. باري اول كسي را كه در يزد ملاقات كردم حاجي ميرزا محمدتقي شيرازي بود و بعدا دريافتم كه او پسر خالوي سبد باب بوده. اين سيد را در سني متجاوز از هشتاد سال ديدم و اول چيزي كه به من نشان داد عكس قلمي باب بود كه كپيه آن در اول كتاب طبع شد و چون از داعيه اش پرسيدم عينا همان حرف مسترجكسون را گفت (مصلح ايران و اسلام) گفتم مي گويند او ادعاي بالاستقلال دارد خود را مهدي مي داند احكام جديد آورده بناء كرد قسم ياد كردن كه اينها همه تهمت و افتراست برخاست و چند كتاب از آثار باب آورد و عبارتي نشان داد كه در شرح كوثر است مبني بر اين كه قائميت فرزند امام حسن عسكري را تصديق دارد حتي نواب اربعه را تصديق دارد و هر كس منكر باشد كافر است عليه لعنة الله عليه سخط الله الي آخر.
فكر من تقويت شد كه معلوم است مردم بي خبرند و او دين تازه نياورده و شايد اصلاحات لوتري را در نظر داشته كه بعضي از نويسندگان اروپ به لفظ مصلح او را معرفي كرده اند.
پس از چند روز از يزد به اردكان سفر كردم در حالتيكه تمام مايملك و لوازم زندگاني من از باغ و خانه و اثاثيه و املاك موقوفه ي خصوصي و عمومي در تفت است و خودم با توشه ي مختصري حركت كرده ام. در اردكان در منزل عبدالحسين منقل ساز ديدم مادر و زنش كه از همان اول مرا يك بابي تمام عيار تصور نموده و بي پروا نزد من آمد و شد مي كردند حرفهاي ديگري مي زنند كه گويا نمازي غير از اسلام و احكامي جز احكام اسلام در دست دارند و بويهاي ديگري هم استشمام مي شود ولي عبدالحسين به زودي دريافت كه من بي خبر و مبتدي هستم و به اصطلاح خودشان مطلب را در پرده ي حكمت و به قول من در پرده ي دروغ و حيله مستور ساخت سپس به اردستان اصفهان آمدم بابي هاي اردستان مرا مانند يك مهاجر بهائي پذيرفتند و بعد دانستم كه از يزد از طرف حاج ميرزا محمدتقي شيرازي مذكور سفارش كتبي يا تلگرافي شده در آن جا هم پس از يكي دو روز فهميدند كه من از قضايا بي اطلاعم و كج دار و مريض با من صحبت مي كردند كه به قول خودشان بي حكمتي نشود و من از ايشان رميده نگردم. از همان دم حس كردم اگر بخواهم حقيقة از اسرار كار خبردار شوم بايد خيلي ستار باشم و از هيچ سخني تعجب نكنم و هيچگونه غلطي را كه در كلماتشان مي بينم اظهار ندارم بر اثر اين رويه بابيان اردستان از بيان عقائد مذهبي خود تا آن جا كه ممكن بود دريغ نمي داشتند ولي باز هم مي فهميدم كه خيلي حرفها در پرده است كه بايد پس از چندين سال و ماه متدرجا قابل شوم و دريافت كنم، در اردستان مختصري از احكام كتاب و تاريخ بهائيت آگاهي يافتم و تا اين درجه دانستم كه ميرزا حسينعلي و پسرش اگر هم مقاصد ديگري دارند اغراض خود را به صورت مذهب جديد و احكام تازه اي در آورده اند و در نتيجه از صورت اصلاح اسلامي خارج ولي بايد عمقا فهميد كه چه منظوري در زير پرده دارند؟ و چه شده كه باب و بهاء اعداد را بر نوزده قرار داده و يك تقسيمات بسيار بي معني براي سال و ماه قائل شده سال را بر نوزده ماه و ماه را بر نوزده روز قرار داده اند و از اين قبيل بسيار است كه در موقع خود دانسته خواهد شد. در اردستان از پرده پوشي و همراهي و ملايمت و لينت عريكه ي خود اين استفاده را كرديم كه خانواده ي فتح اعظم بر بهائي بودن ما يقين كرده از طرفي محرم خود ساخته ميرزا نورالدين هشت ساله و ميرزا فتح الله 12 ساله شان را با چند طفل ديگر براي تعليم و تعلم به ما سپردند و از طرفي به عباس افندي توصيف كاملي از بنده نوشته صدور لوح او را براي تشويق من تقاضا كردند و اين است اولين لوحي كه در اردستان از اثر قلم عبدالبهاء به من رسيده.
هو الله
اي سمي عبدالبهاء تو عبدالحسيني و من عبدالبهاء، اين هر دو يك عنوان است و اين عنوان آيت تقديس در ملكوت رحمان زيرا عبوديت جمال مبارك [1] نور جبين مبين است و زينت حقايق مقدسه ي اعلا عليين، پس تو نيز بايد مانند عبدالبهاء در هر دمي در دام بلائي افتي و در هر نفسي اسير قفسي گردي اين دليل بر قبول در درگاه رب غفور است. چون رو از غير حق بتافتي از تفت خروج يافتي الخ. لازم نيست بگويم در حق كسي كه بناء هست اول مخرب مذهب او باشد و در حق كسي كه بناء هست پسرش شوقي افندي ابليس و لعين و كرم مهين و بالاخره الفاظي كه خود لايق آن است و دشنام هاي خنده آوري كه حاكي از كمال غضب است و به قول مردم دليل بر جر زدن است درباره اش بنويسد (چنان كه عين لوحش را در اين كتاب خواهيد خواند) در حق همچو شخص چنين عبارات در چنان موقعي كه هنوز وجها من الوجوه عقيده اش معلوم نشده و دو سه ماهي است دست طبيعت و رفتار بعضي بي فكران او را از محيط اسلام به محيط بهائي انداخته تا چه اندازه غفلت و جهل صاحب لوح را مي رساند. زيرا سمي عبدالبهاء بودن و با عباس افندي يك عنوان پيدا كردن اگر چه در نظر تمام مسلمين و مسيحيان و ساير ملل كمال توهين و تنزل است ولي در نظر نويسنده ي لوح اعطاي اعلي المقامات است چنانكه در مدت 18 سال عموم بهائيان اين لوح و امثال آن را كه به مراتب بيشتر و بالاتر هم در حقم قائل شده همه را به همين نظر مي ديدند و اعلي رتبه اي كه پس از عبدالبهاء در حق كسي قائل نبودند در حقم قائل بودند. (و روحي لتراب اقدامك الاطهر الانور فداء) به من مي نوشتند و شايد صدها از آن گونه مراسلات كه از طرف محافل و بزرگان بهائي به من رسيده هنوز موجود دارم. خلاصه اين استفاده را ما از دولت سر خاندان فتح اعظم و از بركت تدريس آقاي نورالدين خان فتح اعظمي حاصل كرديم پس از شش ماه اقامت در اردستان ناگاه كوكب اقبالم طالع شد و دو مبلغ مبرز بهائي يكي از پي ديگري به اردستان نزول اجلال فرمودند و من بنده ي بي خبر را تا حدي از حقائق بهائيت خبردار كردند اول ميرزا محمود دوغ آبادي مشهور به فاضل فروغي كه در آن روز مهمتر از او كسي نبود و او را كره ي نار مي گفتند و ثاني ميرزا محمدتقي ابهري «ابن ابهر» كه جزو ايادي اربعه ي امر بهاء بود (پدر دكتر عبدالرحيم ايادي) كه چندي شاگرد درس تبليغ من بوده و من او را تا بيروت براي تحصيل بردم و قصه ها از او دارم مجملا ورود اين دو مبلغ كه فاصله ي بين ورودشان بيش از دو ماه نبود ابواب كثيره بر روي من مفتوح ساخت و فيوضاتي كه از ايشان حاصل شد اطلاعات ذيل بود كه به طور فهرست اشاره مي شود
1 - الوهيت ميرزا حسينعلي بهاء اما نه به طور وحدت كه منحصر به فرد باشد بلكه به طور وراثت كه او خدا بوده و بعد از خودش عبدالبهاء پسرش خدا شده و امروز هم سرا بلكه جهرا همان الوهيت را در شوقي افندي قائلند به شهادت اشعار يكي از مبلغين كه شايد عين آن را نشر كنيم و بدون شبهه اين خدائي بالوارثه مادام كه نامي از بهائيت هست در خاندان بهاء خواهد بود منتهي به همه كس نمي گويند و هر كسي را محرم نمي دانند كه پرده از اين الوهيت به اشرافت! در حضورش بردارند.
2 - پيش نمازي بهائي به نماز عجيب و غريب و زيارت نامه ي عجيب تر كه بند و زنجير صحت عبارت را از آن برداشته اند به همت اين دو مبلغ عاقل! در آن جا مجري شد و دانستيم اين كه نماز جماعت را قدغن كرده اند براي اسلام است و خوشان به نوعهاي ديگري كه هر بيننده اي بر آن خواهد خنديد مجري مي دارند و بالاخره آخوند بازيها تعزيه گرداني ها نوحه خوانيها روضه خوانيها به صورت ديگر در ميانشان متداول است و مجري اعظم آن اين دو مبلغ بودند و رسواتر از آنها ميرزا قابل از اهل آباده بود كه روحيات بهائي را آن طور كه هست نشان داد و دانستم كه همه ي مطلبها اين است كه آخوند مسلمان كاره نباشد و آخوند بهائي جاي آن را بگيرد منتها آن جا از فضائل يك دسته پيشوايان مقدس روحاني و عالم سخن مي رفت اين جا از فضائل يك دسته مردمان بد نام و بد عملي سخن مي رود كه اعمال زشتشان از محله ي عربهاي طهران گرفته تا بغداد و اسلامبول و عكا و حيفا و قبريس را پر كرده و دسائس سياسي ايشان و خيانات وطني آنها شرق و غرب را فراگرفته و هر دم به وسيله ي مبلغين از آن اعمال زشت پرده پوشي مي شود و حمل بر صحت مي گردد كه هر چه را مظهر امر مرتكب شود آن عين صواب است!!!
3 - روح و سر معاشرت مبلغين با زنان بهائي (ولي زن هاي جوان) به همت فروغي و اين به هر دو واحدا بعد واحد عرض اندام نمود منتها به اسم اين كه چون حكمت اقتضاء ندارد كه عمومي باشد فقط بايد زنها در مجلس خاص حضرت مبلغ را ملاقات و زيارت كنند و از وجود او متبرك گردند و اين قضيه در يزد به قسمي علني شده و كار را خراب كرده بود كه خويش و بيگانه حتي فراشهاي حكومتي مطلب را تشخيص داده به المآل مسلمين غيور طاقت نياورده در سنه 1322 قمري آغاز بلوي و شورش كردند و واقع شد آنچه كه احدي جز خود بهائيان عهده دار گناه آن در دنيا و عقبي نبوده و نخواهد بود. در اين جا حرف بسيار است كه اگر كلمه اي از آن اظهار شود باز مي گويند دشنام داده و افتراء زده. به علاوه هر چه باشد بهائيها هموطن مايند. منتها فريب شياطين جن و انس خورده اند و به قدر امكان بايد از كشف ا مور مستهجنه شان صرف نظر نموده از مطالب لازمه سخن گفت و از گفتار نالازم گذشت. لذا همين قدر مي گويم كه بعدها خودم جاي فروغي و ايادي را گرفته ام و حتي در هر نقطه وارد شده ام بهائيان گفته اند كه احتراماتي كه در حق تو منظور شد بيش از احتراماتي بود كه در حق ايادي و فروغي منظور مي شد لذا كسي را نرسد كه بگويد باطن اعمال مبلغهاي مذكور بر تو پوشيده است و تو اشتباه كرده اي بلكه اعمال تمام مبلغين بهائي و سر جذبه و شور زنان بهائي در حضور مبلغ و روح مجالس درس اخلاق و تبليغ كلا بر من مكشوف است و در هيچ نقطه نبوه است كه به معرض آزمايش در نيايد و بالاخره رفتار اهل بها و مبلغين ايشان خوب يا بد قابل هيچگونه محملي نيست كه تصور شود فلان قضيه بي رضاي رؤسا واقع شده يا فلان خودسرانه بوده بلكه هر چه بوده و هست در ساحت رؤسا مكشوف و معلوم و بر طبق رضاي ايشان بوده و هست نهايت هر كس زياد پرده دري كرده طرف نصيحت رؤسا شده كه حكمت كنيد - يعني مطالب را محرمانه انجام دهيد؛ و عجب در اين است كه بلواي يزدي كه نتيجه ي زشت كاري هاي بهائيان از طرفي و دسائس سياسي از طرفي بوده (در عهد حكومت جلال الدوله) يك همچو قضيه را صرف مذهبي قلمداد كرده حتي حاج محمد طاهر مالميري بي سواد را بر تأليف كتابي وادار كرده اند كه عينا مانند كتاب جوهري راجع به حوادثي است كه قطعي الوقوع و مقدس بوده اما اين كتاب متضمن يك سلسله حرفهاي ضعيف و بي حقيقت است كه به تصنع نوشته شده و روحيات آن از تقديس مقدس بوده و همان كتاب وسيله ي دست مبلغين كه تعزيه گردان و روضه خوان بهائيند شده!
اينك از صورت تلگراف اتابك اعظم به حكومت يزد كه ذيلا درج مي شود بسياري از امور مكشوف مي گردد و مخصوصا به خوبي فهميده مي شود كه دستهاي سري اين فتن را ايجاد مي كرده و بهائيان را به سمت اجانب سوق مي داده از اين حيث نگران بوده. صورت تلگراف
اداره تلگرافي دولت عليه ي ايران
از صاحب قرانيه به يزد - 1320
نمره - عدد كلمات - تاريخ اصل مطلب - اطلاعات
جواب المثني - روز - ساعت - روز - صورت است
حضرت مستطاب اشرف ارفع اسعد امجد و الا آقاي جلال الدوله حكمران يزد دام اقباله الوالا تلگراف داير به مسئله واقعه رسيده به عرض خاكپاي مبارك همايوني روحنا فداه رساندم مي فرمايند در اين مسئله مكرر تلگراف كرده ايد و جواب داده شده است و از اينها گذشته اين مسئله يكي از مسائل مسلمه و جزو تكاليف حكومت است كه نبايد بگذاريد كسي به كسي به هر اسم و رسم و عنوان كه باشد تعدي و زيادتي كند تا چه رسد به قتل و غارت و آتش زدن و غيره كه تمام اينها خلاف نظم و امنيت و آسايش مملكت است و هر كس مرتكب و محرك است بايد تنبيه شديد نمائيد تلگرافي هم به علما حسب الامر نوشته شده است زود برسانند و به هر شكل و هر تدبير هست جلوگيري نمائيد و مخصوصا دقت داشته باشيد كه به خارجه ها از قبيل اجزاي تلگرافخانه انگليس و وكيل التجاره روس و غيره و غيره آسيبي نرسد كفايت و درايت و كارداني و جرئت و جلادت حكام با احتشام خاصه منتسبان خانه سلطنت در همچو موقع بايد معلوم شود با كمال قدرت حركت كنيد و از احدي وحشت نداشته باشيد و گوش به بعضي مزخرفات ندهيد دولت از نظم مملكت خودش نخواهد گذشت و اگر امتداد پيدا كند فورا اردوئي سواره از قزاق و غيره فرستاده خواهد شد كه سزا و جزاي اين مردم شرير هرزه را بدهد تا عبرت آيندگان بشود البته اختيار تامه داريد كه هر چه صلاح است بكنيد تعجب است كه صدور اين احكام را نسبت به علماي عتبات عاليات مي دهند كه از آن جا اظهار شده است و حال آن كه الان تلگراف از خود آقايان آن جا داشتم كه روحشان از اين مسائل خبر ندارد و نوشته اند كه بايد اين كاغذها ساخته گي باشد خلاصه شما به تكليف خودتان كه حفظ نظم است در كمال جد و جهد عمل نمائيد
اتابك اعظم
اخبار تلگرافخانه مباركه يزد
بواسطه ي تلگرافخانه - گرفته شده - گيرنده ي مطلب
به تاريخ 3 شهر ربيع الثاني ساعت دقيقه - توشقان ئيل - سنه 1320
مقصود از درج صورت اين تلگراف آن كه معلوم شود دولت ايران هيچ وقت اجازه به قتل كسي نداده يعني از زمان مظفرالدين شاه به اين طرف همواره دولت حافظ و حارس بهائيان بوده معهذا در همان قضيه ي يزد اگر كسي مراجعه به اقوال شفاهي و مندرجات كتاب حاج محمد طاهر (تاريخ شهداء يزد!) نمايد مي بيند چه نسبت هاي بي مورد به دولت ايران و علماي اسلام داده اند در حالتي كه از تلگراف مذكور كه اصل آن در ورقه ي چاپي دولتي نزد نگارنده ضبط است معلوم مي شود دولت تا چه اندازه مراقبت كرده و علماي اسلام تا چه حد بي طرفي نموده اند و حتي همه ياد دارند كه مرحوم آية الله آقاي آقامير سيد علي حايري اعلي الله مقامه بنفسه بر منبر بر آمده مردم را از بابي كشي منع كردند معهذا بهائيان چون محرك خارجي داشتند همه ي اقدامات دولت و علماء را كان لم يكن انگاشته گاهي به قونسول خانه ي روس و انگليس در يزد و اصفهان پناهنده شدند تا مگر مردم جسارت كرده بهانه اي به دست اجانب دهند و گاهي به علماء دشنام گفتند تا مگر آنان را عصبي كرده حكمي بر عليه خود اصدار دهند شايد از اين باب بهانه به دست اجانب افتد فلعنة الله علي القوم المفسدين خلاصه مقصود اين بود كه بهائيان در آن حادثه و ساير حوادث جز فتنه و فساد منظوري نداشته و ندارند از اولي كه محمود فروغي و تقي ابهري از طرف عباس افندي مأمور يزد و اصفهان و كرمان شدند و فتنه هائي كه در معاشرت و مباشرت با زنان بهائي بر پا كردند و بعدا به اسم تبليغ مي خواستند زنان مسلمين را هم آلوده سازند تا موقع بروز بلوي و بعد از فرونشستن آتش فتنه در همه ي موارد آلت بودند بعضي فهميده و بعضي نفهميده و اليوم يكون بمثل ما قد كان و الله يحرسنا من هذه التبعة الشيطان و عجبتر از همه تناقض گوئي بهائيان بود كه از طرفي هر جا نشستند گفتند اتابك اعظم از ماست و چون آتش فتنه بلند شد گفتند فتنه ها زير سر اتابك است و گفته است بابيها لوس شده اند بايد آنها را كشت و نظير اين حرف را در حق جلال الدوله گفتند از طرفي انتشار دادند كه او تصديق كرده از طرفي گفتند اساس بابي كشي را خودش برپا كرده است!!!
[1] ميرزا حسينعلي.
---------------------------
تبليغ براي بهائيت
در سال 1321 پيش از آن كه بلواي يزد رخ دهد من با يك نفر بهائي زادگان متعصب اردستان پس از آن كه هشت ماه بود در آن جا بودم به سمت كمره گلپايگان و همدان و كردستان حركت كرديم و آن بهائي زاده كسي است كه همواره مبلغ تراش بوده چون خودش خط و سواد صحيحي ندارد و از قوه ي ناطقه و قريحه ي ادبي به كلي بي بهره است و هميشه در اين حسرت و هوس بوده كه كاش من هم مي توانستم فروغي و ايادي عصر باشم از عوض آن كه خودش چنان باشد چنين است كه سعي مي كند غايشه بردار يك نوچه مبلغ گردد اول مبلغي را كه پرواز داد من (آواره) بود و پس از آن كه آواره مقام فروغي و ايادي را حاصل كرد او رفت به سراغ آخوند ملا اسدالله مازندراني كه امروزه به فاضل مازندراني مشهور است و ميداني خالي ديده اعظم مبلغ شده تاخت و تازي به سزا مي نمايد در حالتي كه اين آدم كه در جلد دوم با تجليل نامش برديم هرگز از اهل هيچ مذهبي نبوده (سوابق اين آدم از زمان آخونديش در مدرسه ي مادرشاه و بابي شدنش و به كربلا رفتنش به قصد مرحوم آيةالله خراساني و گرفتار شدن او و سيد اردستاني همه نزد من است) باري سيد مذكور با من همراه شد و يك دوره سياحتي در نقاط مذكوره نموده ضمنا مبتلا به اقسام بلايا شديم زيرا خبر بلواي يزد و اصفهان در عراق به ما رسيد و اهالي عراق هم در صدد بابي كشي برآمدند و ما خائفا به ترقب رفتيم به همدان در آن جا نيز يهوديهاي بابي به قسمي ترسيده بودند كه هر يك در سوراخي خزيده و خيانات متواتره ي خود را فراموش كرده در صدد علاج بودند كه راه نجاتي بيابند و شايد هر كدامشان با مسلمي روبرو مي شدند صد هزار لعن به بهاء و بهائيان مي كردند و خود را نجات مي دادند مجملا بازار تبليغ ما هم به رغم ميل و تصور آن سيد اردستاني رونقي نگرفت و خود ما هم هر دو مريض شده به طهران حركت كرديم.
---------------------------
از طهران تا عكا
در سال 1312 با سيد مذكور وارد طهران شديم و در همان ايام بابي هاي فراري از يزد و اصفهان به طهران آمده هر يك در كاروانسرا خرابه اي و يا منازل بعضي از زردشتيان و كليميان مي خزيدند. اغلب بهائياني كه بعدا در ادارات پست و انبار به خيانت پرداختند خصوصا آنها كه در اختلاسات انبار داخل بوده و در اين دوره از بركت قوانين جاريه مشتشان باز شد و تحت محاكمه و محبس رفتند همان فراريهاي از ولايات بودند كه در وطن خود آلت خيانت وطني و ناموسي و مذهبي شده بودند و فسادهائي بر پا كرده بودند و مصداق اين شعر شده.
صد گرد بلا و فتنه انگيخته اي
و آنگه ز ميان كار بگريخته اي
بعد كه به طهران آمدند مدتي گرسنه و سرگردان مانده باز با همان دستهاي سري كه از ابتداء بر خيانت وطني و مذهبي شان گماشته بود وارد ادارات شده فوري صورت خيانت خود را تغيير داده به سرقت و اختلاس پرداخته موجبات ضرر دولت و ملت را فراهم ساختند.
اما من در همان سفر طهرانم عمامه را به كلاه مبدل كرده پس از هشت نه ماه كه مريض و بيكار مانده بودم براي اعاشه ي خود كه نهايت احتياج را بدان داشتم وارد اداره ي راه شوسه ي انزلي طهران شده يك سال تحت مديريت مرحوم سيد اسدالله باقراف كار كرده از حقوق خود مقداري ذخيره نموده در اواخر سال 1324 تا اواسط 1325 از راه روسيه و اسلامبول سفري به عكا كردم در ابتداي ورود به بادكوبه از حاج قلندر همداني و دخترهاي تركي كه نزد او آمد و شد نموده استفاده ي تبليغي مي كردند؛ امور غير مقدسه اي ديدم كه مانند اردستان باز روزنه ي از آگاهي باز شد ولي چون هنوز افندي را نديده بودم همه را حمل به صحت مي كردم و آگاهي كامل در سفر سوم بادكوبه بود كه به شرح آن مي رسيم و عكس ذيل يادگار آن سفر است و مخصوصا راجع به زني كه در جوار آواره نشسته و از رشت تا بادكوبه براي استفاده ي تبليغي مسافرت نموده و اشعار عجيبه ي او به خط خودش موجود است قصه ي افسانه مانندي دارم كه براي محل لزوم مي گذارم.
غرض از خلاصه ي مسافرتم به عكا آن بود كه ببينم چه مزايائي در وجود عبدالبهاست؟ و آيا آنچه در مرده و اتباع و مبلغين او ديده مي شود از حيله و خدعه و فسق و دورنگي و مغالطه در صحبت و امثالها منشأش وجود خود اوست يا او مقدس است و اينها از خصايص بشريت است؟ اما متأسفانه در سفر اول هيچ نفهميدم زيرا هفده روز بيشتر مرا و خواجه ربيع كاشاني يهودي را اجازه ي توقف نداده تا رفتيم چشم و گوش باز كنيم فرمان كوچ دادند و مخصوصا در آن ايام به عذرهايي متشبث بودند كه عثمانيان آقا را در فشار گذاشته اند و مراقب گماشته اند كه از شهر بيرون نرود و با كسي معاشرت نكند و بعد فهميدم كه اين حرفها هم قسمت عمده اش دروغ و حيله بود مجملا بدان معاذير كسي را چندان نمي پذيرفت به علاوه در تمام عمرش رويه را بر اين قرار داده بود كه احدي را اجازه و مجال سئوال نداده هر كس در حضورش مي رفت بايستي گوش باشد مگر به قول خودشان اغيار كه نوعا معاشرتشان عادي بود آن هم در حضور احباب نبود و مجلس احباب و اغيار از هم مجزا و براي عادي بودن او همين بس است كه احدي از اغيار از اثر بيانات او منجذب نشد يعني خود عباس افندي در عمرش نتوانست احدي را تبليغ كند و هر چه تبليغ مي كردند مبلغين او دورادور، بقوه اي و حليه و شايعات بي اساس پابندش مي ساختند و گرنه خود افندي در قبال اغيار جز موافقت كاري نداشت و حتي شايعات را منكر شده هميشه مي گفت ما ادعائي نداريم و حتي وانمود مي كرد كه ايرانياني كه مي آيند از اقارب و آشنايان مايند و گاهي مي گفت اينها مستأجرين املاك مايند و اعراب عكا او را خيلي ملاك تصور نموده پول هائي كه به او مي رسيد و قسمتي از آن هم به عنوان حق السكوت به قاضي و مفتي مي خرانيد وانمود مي كرد كه از اجاره و حاصل املاك ماست!!
خلاصه در مدت 17 روز كه چند جلسه فقط آقا را مي ديديم بر صندلي نشسته تنها به قاضي رفته يك مشت حرف بي سر و ته به طور قصه خواني مي گويد و از طرفي سعيد اعمي عرب قاري مشهور عكا را اجرت مي دهد كه هر روز در محضرش قرآن تلاوت كند تا مردم نگويند او مسلمان نيست با چنين حالاتي چه مي شود فهميد؟
بديهي است انسان به همان حال كه آمده بر مي گردد و به مفاد (الامور مرهونة باوقاتها) كشف حقايق به سفر دوم و سوم موكول مي شود - زيرا نه من هنوز آنقدر محرم بودم كه بتوانم از اسرار امر سخني به ميان آرم نه آنها كسي را مجال صحبت مي دادند تا از در استدلال چيزهائي بگويد و بشنود چه جاي اين كه غلط كاري ها را بازگو و اعتراض بنمايد. بدون كشف امري هم نمي توان به صرف ظن و گمان حرفي زد و نسبتي داد لهذا به همان حالت حيرتي كه در ايران بودم به ايران برگشتم. اين جاست كه سئوال بهائيان يا كساني كه از حنجره ي آنان اين اعتراض را كرده اند (كه چرا آواره زودتر بر فساد مطلب آگاه نشده بيرون نيامد و بقاي خود را در حوزه ي بهائيت تا 18 سال طول داد؟) جوابش بيرون مي آيد و فهميده مي شود كه سوسيته ي فساد را كه هر امرش در زير چندين پرده است به اين زودي نمي توان كشف كرد خصوصا با آن آب و تاب هائي كه حضرات بهائي به مطلب مي دهند و با آن كلمات خوش ظاهري كه براي پوشاندن حقيقت هر روز نشر مي كنند بديهي است كشف اسرار و حيل آن مرور زمان لازم دارد و پس از كشف هم براي نشرش موقع مناسب لازم دارد بالجمله به ايران برگشتم و هر كس از بهائيها سئوالي كرد جواب هاي مبهمي دادم (براي اين كه خصومتي احداث نشود چه آنها را شناخته بودم كه در حفظ اوهام خود بسيار متعصب هستند خلاصه كساني كه انتظار دارند اين شخص با حالي خراب از عكا برگردد و بگويد هر چه مي گفتند دروغ است) بديهي است همين كه ديدند دشنامي نداد اميدوار شده مي گويند خوب مي شود چنان كه گفتند و منجمله حاجي امين در مجلس گفت حضرت آواره الحمدلله خوب برگشته و حالا ديگر بايد احباب از ايشان مطمئن شده از وجودشان استفاده نمايند. هشت سال گذشت كه گاهي مبلغ سيار بودم و گاهي ساكن. در موقع سير و حركت چون خودشان پيشنهاد سفر داده بودند با هر گدابازي است خرجي سفري بدهند در موقع سكون هم نه آنان مي دادند و نه من مي طلبيدم. از اين جمله هم منظورم اين است كه نمك نشناسي خود را كه حضرات به رخم مي كشند بگويم.
اين چه نمك نشناسي است كه جمعي به قلم و قدم يك نفر احتياج داشته او را به رنج سفر و حضر واداشته اند و به هر كار ديگر دست مي زده صد دينار عايدي داشته و اينان نيم شاهي به او داده اند (چنان كه حالت اين چند ساله ام شاهد آن مدعاست) اكنون كه نخواسته است آن خدمت را ادامه دهد و خواسته است عمليات سري حضرات را يكي از هزار و اندكي از بسيار تا آن جا كه محيط اجازه مي دهد نشر كند تعبير به نمك نشناسي نمايند؟!
اين هم بماند ولو ما را نمك نشناس بگويند باكي نيست بحمدالله ما نزد خود و وجدان و خداي خود روسفيديم كه در راه مرام خود نه ساخت و ساز بهائيت از هستي گذشتيم عمري زحمت كشيديم از مال خود صرف كرديم و از مال ديگران هم كه اجرت مي دادند صرف كرديم ولي در همه ي احوال نظر به مقصد اصلي خود داشته ماديات را ابدا دخالت نداده و نمي دهيم و كفي بالله شهيدا!
---------------------------
لوح افندي
در آن هشت سال يعني از 324 تا 332 يك طرف مشروطه ايران بر خلاف نبوت عباس افندي قوت گرفت و برقرار شد و چنان كه در جلد اول اشاره شد افتضاح عجيبي براي لوح افندي حاصل گشت كه خبر داده بود محمد علي شاه قاجار سلطان عادل و منصوص كتاب اقدس است و مشروطه بي اساس است و احباب بايد خادم صادق قاجاريه باشند الي آخر ما قال و اصل آن لوح چنان كه ذكر شد نزد من است و حاملش هم خودم بودم و آن بود كه مشروطه برقرار شد و محمد علي ميرزا رو به فرار نهاد و چندين نبوت افندي فاسد گشت از طرفي هم مشروطه عثماني استقرار يافت و تغيير آن رژيم به نفع افندي تمام گشت كه آزاد شد و فوري به اروپا و امريكا سفر كرد و اگر چه اين قضايا بالذات پاي خروسي را نشان مي دهد ولي چيزهاي مهمتري است در آلت سياسي بودن افندي كه اينها نزد آن كوچك است و ما ميل نداريم در آن قضايا بحث كنيم مگر اندكي از آن مواردي كه در مطالب خود ما دخالت دارد آن هم خيلي سر بسته و مختصر. اكنون بدين لوح كه در ابتداي مشروطيت ايران صادر شده بنگريد تا بر آن چه عرض شده و مي شود پي بريد.
لوح عباس افندي
طهران حضرت ايادي امر الله حضرت علي قبل اكبر [1] عليه بهاءالله الا بهي (هو الله) اي منادي پيمان نامه ئي كه به جناب منشادي [2] مرقوم نموده بوديد ملاحظه گرديد و به دقت تمام مطالعه شد... از انقلاب ارض طا [3] مرقوم نموده بوديد اين انقلاب در الواح مستطاب مصرح و بي حجاب ولي عاقبت سكون يابد [4] و راحت جان حاصل شود و سلامت وجدان رخ بنمايد سرير سلطنت كبري در نهايت شوكت استقرار جويد و آفاق ايران به نورانيت عدالت شهرياري [5] روشن و تابان گردد محزون مباشتد مكدر مي گرديد جميع ياران آلهي را به اطاعت و انقياد و صداقت و خيرخواهي به سرير تاجداري دلالت نمائيد زيرا به نص قاطع آلهي [6] مكلف بر آنند. زنهار زنهار اگر در امور سياسي نفسي از احياء مداخله نمايد و يا آن كه بر زبان كلمه ئي براند... از قرار مسموع بعضي از بيانيها يعني تابعين ميرزا يحيي (ازل) در امور سياسي مداخله نموده و مي نمايند سبحان الله. بدخواهان اين را وسيله نموده در محافل و مجالس ذكر بهائيان مي نمايند كه آنان را نيز در امور سياسيه رائي و فكري و مدخلي و مرجعي با وجود آن كه بيانيها خصم الدبهائيانند... باري گوش به اين حرفها مي دهيد... و شب و روز به جان و دل بكوشيد و دعاي خير نمائيد و تضرع و زاري فرمائيد تا اعلي حضرت تاجداري در جميع امور نواياي خيريه اعلي حضرت شهرياري واضح و مشهور ولي نوهوساني چند گمان نمايند كه كسر نفوذ سلطنت سبب عزت ملت است هيهات هيهات اين چه نادني است و اين چه جهل ابدي شوكت سلطنت سبب عزت ملت است و نفوذ حكومت سبب محافظت رعيت ولي بايد با عدل توأم باشد اعلي حضرت شهرياري [7] الحمدلله شخص مجربند و عدل و مصور عقل مجسم و حلم مشخص در اين صورت بايد عموم به خيرخواهي قيام نمايند و به آن چه سبب شوكت دولت و قوت سلطنت و نفوذ كلمه و آبادي مملكت و ترقي ملت است قيام نمايند رساله سياسيه كه چهارده سال قبل تأليف شده و به خط جناب مشكين قلم مرقوم گرديد و در هندوستان طبع شد و انتشار داده گشت آن رساله البته در طهران هست و يك نسخه ارسال مي شود به عموم ناس بنمائيد كه مضرات حاصله و فساد و فتنه در آن رساله با وضح عبارت مرقوم گرديده. و السلام علي من اتبع الهدي 11 ج سنه 1325 ع ع
توضيحات
1 - هر كسي از امثال اين الواح مي فهمد كه عبدالبهاء آلت سياست بوده منتها به صورت دوروئي و تذبذب. اگر آلت سياست نبود رساله ي سياسيه نمي نوشت و اگر آلت سياست نبود دستور به مريدان خود نمي داد كه مطيع كدام مركز باشيد نهايت خودتان دخالت نكرده آلت صرف باشيد تا فرمان فرمايان از شما راضي باشند.
2 - مانند آفتاب روشن است كه محمدعلي ميرزاي قاجار را با آن همه مفاسدي كه متصدي شد عدل مصور و عقل مجسم خواندن از يك شخص روحاني و حقيقت خواه دور و گفتار آدمي متملق و هوچي است! چه شد قاجاريه اي كه قاتل بهائيان بودند يك دفعه طرف توجه افندي شدند؟ آري اين به دستور روسهاي تزاري بود كه در آن موقع قافيه پرداز و مشرق الاذكار ساز حضرات بودند چنان كه بالاخره بر همه ثابت شد كه محمدعلي ميرزا با روسها بند و بست داشت.
3 - در عبارات اين لوح هم جمله هاي عجيب هست مانند اين كه يك نسخه از رساله سياسيه ارسال شد. به عموم ناس بنمائيد! گويا ايادي هم از سراب معجزات بهاء بهره داشته؟ كه يك نسخه را به عموم ناس (همه ي خلق دنيا) مي توانسته است بنمايد!!
4 - نسبت هائي كه به اهل بيان مي دهد همه براي تخديش اذهان است كه به مجرد بروز فسادي از حضرات بتوانند بگويند اين بابي هست ولي بهائي نيست و شرح اين گونه نعلهاي واژگونه و تقلبات عجيبه مفصل تر بيان خواهد شد.
اما مقصد ما از درج لوح فوق هيچ يك از اينها نيست و مقصدي مهمتر در پيش است كه پس از مطالعه لوح ديگر كه ذيلا درج مي شود فهميده خواهد شد.
لوح ديگر عبدالبهاء
طهران جناب ميرزا يونس خان - (هوالله)
اي ثابت بر پيمان نامه شما رسيد از تفصيل يحيائيها اطلاع حاصل گرديد سبب جميع اين ها اختلاف احباست... حال بايد محاججه اين گونه امور را كنار گذاشت حال اين امور هر قسم پيش آمد خوش است بعد درست مي شود اكنون بايد به جوهر كار پرداخت و با سياسيون مراوده كرد و حقيقت حال بهائيان را بيان نمود.. از پيش به شما مرقوم گرديد كه احبا بايد به نهايت جهد و كوشش سعي بليغ نمايند كه نفوسي از بهائيان از براي مجلس ملت انتخاب گردد [8] .. ابدا فرصت ندارم مجبور بر اختصارم عفو فرمائيد و عليك البهاء الابهي ع ع فدائي درگاه حضرت مولي الوري علي اكبر الميلاني استنساخ نمود في شهر رمضان 1329
اكنون ملاحظه شود كه به فاصله چهار سال چگونه لحن آقا تغيير كرده كه در آن جا مريدان را از مداخله در سياسيت حتي تفوه بر آن منع نموده به اطاعت سرير سلطنت قاجار توصيه مي كرد و در اين جا كه نفود روس ها خنثي مانده و محمدعلي ميرزا خلع شده و دار الشوري برقرار گشته و دري ديگر براي افندي باز گشته و مي خواهد خود را به انگليس ها نزديك كند چگونه همه فسادها را به يحيائيها نسبت داده خويش را طرفدار مشروطيت ايران قلمداد مي نمايند تا اگر بتواند چند نفر از مريدان خود را در مجلس شوري داخل نمايد؟! آري مريدان هم براي اين كار كوشيدند و يكي دو نفر از بهائيان غير مشهور را داخل كردند ولي نتوانستند بهائي مشهوري را به طور علني و رسمي به وكالت مجلس برسانند
[1] يعني ملا علي اكبر شهميرزادي كه در نظر او حضرت دوبل است!.
[2] حاجي سيد تقي از اهل منشاد يزد سيد گدائي بود كه افندي او را راپرت چي خود ساخته بود شريك اين كمپاني شده بود.
[3] زمين طهران.
[4] آيا هر انقلابي عاقبت مبدل به سكوت نمي شود؟ اين غيب گوئي مانند آن است كه كسي بگويد اين باران شديد بالاخره مي ايستد!.
[5] محمدعلي شاه قاجار.
[6] گفته ي بهاء منظور است كه آنهم نصي در ميان نيست! و دروغ محض است.
[7] مقصود محمدعلي ميرزا قاجار است.
[8] مقصود وكالت دارالشوراي ملي است!.
---------------------------
سير در وادي ازليت
اين عكس را خوب در نظر بگيريد كه راجع به استدلالات بهائيها در پر پشمي ازل و بي پشمي بهاء قصه هاي خنده داري هست و خالي از تفريح نيست اختلاف بهائي و ازلي - اختلاف قض و ناقض به قول يك دسته و ثابت و ناقض به قول دسته ديگر.
حرفهاي خدعه آميز و نيرنگ هاي آبروريزي كه در اين زمينه است به قدري زياد است كه اگر چندين كتاب در همين دو موضوع ازلي و بهائي و قض و ناقض تاليف شود داد سخن داده نخواهد شد لذا به طور اختصار گفته مي شود كه از ابتداي ورودم در بين حضرات تا سال هفتم به كلي از حقيقت اين دو موضوع بي خبر بوده مانند همه ي بهائي ها به ظاهر كلمات ميرزا خدا و پسرش پابند شده گمان مي كردم واقعا همان طوري كه در الواح است ميرزا يحيي ازل برادر بهاء داراي هيچ گونه حيثيتي نبوده سخنانش ياوه و گزاف و داعيه اش مهمل و خلاف است تا آن كه چندي در طاروكشه من توابع نطنز و چندي در كرمان اقامت كرده با رؤساي ازلي همدم شدم ديدم به قدر ذره اي و خردلي بين استدلالات و كلمات اين دو طبقه فرق و بينونتي نيست بلكه سخنان ازليه به باب و بيان نزديك تر است بدين معني كه اگر كسي باب را داخل مجانين نشمرده به حرفهايش ترتيب اثر دهد بايد بگويد ازليها راه صواب پيوده اند و بهائيها عمدا يا سهوا به خطا رفته اند زيرا بدون شبهه باب نظرش به صبح ازل بوده و به نص قاطع او را جانشين خود ساخته و بهاء نيز تا مدتي مطيع امر او بوده به قسمي كه با وجود محو كردن الواح و آثاري كه مدل بر اين مطلب است باز آثار بسياري در دست ازليها مانده است هم از كلمات باب و هم از كلمات بهاء كه ولي امر و وصي بلافصل باب صبح ازل است و اوصاف بسيار از او به قلم باب و بهاء جاري شده اما بهاء پس از آن كه خواسته است حقوق برادر خود را غصب نموده كوس استقلال بكوبد هر چه كوشيده است كه وصايت او را متزلزل كند ممكن نشده لهذا در ديگر زده و به امحاء و نسخ اساس باب پرداخته به دين معني كه خود را موعود مستقل بيان (همان موعودي كه بايستي دو هزار و يك سال بعد از پيدايش باب بيايد) شمرده و ادله ي مضحكه ي عجيبه بر اين معني اقامه نموده كه ديدن آن ها خالي از تفريح نيست. باري مقصودم از اين مقدمه آن است كه بي خبري بهائيان به قدري غرابت آور است كه في الحقيقه گمان مي كنند كه هر تهمت و افترائي كه به ازل و ازلي ها بسته شده مبني بر حقيقت است و چون اين سياست كه ازل را لولوي اهل بهاء قرار داده مردم را به دوري از او ترغيب و به سبب تقرب بدو ترعيب و مورد ملامت مي ساختند مؤثر شد. و همين وسيله شيردان گوسفندان به ميرزا و شاخ زدن به ازل گشت لذا پسرش عبدالبهاء نيز اين سياست را از دست نداده با برادر خود ميرزا محمدعلي همان معامله را تجديد نمود و با اين كه او در خانه ي خود نشسته ساكت بود (مانند ازل در قبرس) باز افندي ناله ي مظلوميت از دست او مي كشيد و با آن كه تمام اموال و ارثيه و هستي و حقوق مادي و معنوي او را غصب كرده بود باز در هر لوح از ظلم اخوي نامهربان خود سخن مي راند و در اين جا من متحيرم كه بگويم ميرزا محمدعلي غصن اكبر و قبل از او اعمش يحيي ازل همدست سري بهاء و عبدالبهاء بوده و بدين رويه راضي بوده اند تا بساط خدا بازي اين فاميل بپايد يا آن كه از شدت بي حالي و بي دماغي اين ترتيب پيش آمده؟ زيرا اگر در حق ازل اطلاعم كم باشد در حق غصن اكبر اطلاعم كامل است كه او به طوري كه بايد و شايد قيام بر اخذ حقوق خود نكرده و از طرفي عبدالبهاء هم صميمانه او را دشنام نداده گاهي هم حق السكوتي به او رسانيده و دليلي بر اين مطلب واضح تر از اين نتواند بود كه او چهل سال است بدون هيچ كسب و صنعتي با خرج گزاف (روزي سه ليره) گذران كرده پس شريك در اين كمپاني بوده و از پولهاي ايران كه با صلوات بر عبدالبهاء و لعن بر ميرزا محمدعلي به عكا رفته به او هم بهره اي رسيده و مي رسد و دليل ديگر اين كه هر وقت يكي از محمدعلي بر مي گشت عباس به سراغش رفته او را به بساط خود مي كشيد و هر وقت يكي از ميرزا عباس بر مي گشت ميرزا محمدعلي وي را به خود دعوت مي كرد چنان كه محمدعلي مرا هم به وسيله ي چند مكتوب دعوت كرد و من به او نوشتم كه پدر شما جز يك آدم دروغگوي جنايت كاري نبوده و دعوت شما بي ثمر است بلكه بهتر است شما كه خود بهتر از من مي دانيد اعلان بدهيد كه پدر ما بيش از بشر عادي نبوده تا مردم راحت شوند و خودتان هم مقام مهمي احراز نمائيد از آن پس در را بست و ديگر جوابي ننوشت لذا يقين كردم كه شريك اين كمپاني دين سازي است و شايد هم به همه دشنام ها راضي باشد بلكه قطعا هست.
يك حكايت مضحك
شخص محترمي گفت در سال هاي اول جنگ ما سه نفر بوديم كه به امريكا رفتيم در كشتي خانم نقاشي با من دوست شد پس از ورود به آمريكا مرا به مجلسي دعوت كرد چون وارد شدم صاحب خانه گفت (الله ابهي) گفتم معني اين به استقراض بودم اگر نزد صنيع السلطان اظهار بهائيت نمي كردم صد تومان به من نمي داد يكي گفت از ارث حافظ الصحه محروم مي شوم ديگري گفت از مساعدت حقيقي رئيس ارزاق بي بهره مي مانم!! (حالا چه شد) يكي گفت به واسطه تظاهر به بهائيت ما از محله يهودي ها بيرون آمده پشت ميز نشين شده ايم ديگري گفت آري آري ما هم دكتر شده ايم (غافل از اين كه اين ها از بركت تمدن و قانون مشروطه و همت آزادي خواهان است نه بهائيت) يكي گفت پدرم در اين راه كشته شده چگونه بگويم بر خطا رفته ديگري گفت برادرم به خون آغشته شده (قالوا انا وجدنا آبائنا علي امة و انا علي آثارهم لمقتدون) غافل از اين كه آنها به بهائي بودن پسرشان زنده نمي شوندو بهتر است كه دست برداري تا نظير پيدا نكند.
يكي گفت مي دانم هر چه گفته اند دروغ درآمده ولي چه كنم مبتلا شده ام يكي گفت اگر بهائي نباشم دخترم عاقم مي كند ديگري گفت زنم طلاقم مي دهد اين گفت پدرم بدرم مي كند آن گفت مادرم به ما درم نمي دهد. اين گفت برادرم بر آذرم مي نشاند آن گفت خواهرم جواهرم مي ربايد اين گفت جدم حدم مي زند آن گفت مامم نامم نمي برد اين گفت شوهرم گوهرم مي شكند آن گفت نامزدم با مردم مي نشيند اين گفت عمم غمم نمي خورد آن گفت خالم حالم نمي پرسد اين گفت دايه ام دانه ام مي برد آن گفت همسايه ام همشانه ام نمي گردد اين گفت مشتريم كم مي شود آن گفت ششتريم نم مي شود اين گفت ماستم در تغار مي ترشد آن گفت پنيرم در بازار مي خشكد.
نماند جز دو سه تن مردمان دل آگاه
كه همچو ديده دل هوشمندشان بيناست
آقاي نيكو خيلي گذشت مي خواهد خيلي شهامت و شجاعت مي خواهد خيلي وجدان زنده مي خواهد كه كسي از نفع موهوم بگذرد تا چه رسد به نفع معلوم. بسي همت لازم است كه انسان پشت پا بر همه چيز بزند و براي كشف حقيقت از ابتدا چشم از هر علاقه بپوشد و چون حقايقي يافت باز ديده از هر بي حقيقتي بر بندد و به دوستي و دشمني كسي اعتنا نكند و با كذب و ناراستي مبارزه نمايد. پس آن عده كه تا اين دم من و شما مي دانيم اگر فكر خود را روي كاغذ نياورده و در جامعه منتشر نكرده اند از آن طرف هم خودداري نموده و به اصرار حضرات ترتيب اثر نداده و بر خلاف وجدان خود قلمي نگرفته و قدمي نزده اند آنها وجودشان ذيقيمت است و به شما اطمينان مي دهم كه آنها هم روزي از پرده خفا درآيند و آنچه مي دانند بنگارند خصوصا آن جوان باوجدان كه سي سال منشي عباس افندي بوده و چه چيزها ديده و چه رازهاي نهفته را دريافته كه شطري از آن را براي من و شما حكايت كرد و اميد است همه آن اسرار يا به قلم خودش يا ديگران به تأييدات الهيه در موقع مناسب گفته شود و با فرض اين كه براي او مانعي پيدا شود به شما قول مي دهم كه امثال او به رهبري يزداني منتظرند تا در اين راه دبيري مؤيد گردند [1] .
آقاي نيكو گرچه بنده از رؤسا مأيوسم و يقين دارم كه تا يك نفر مريد باركش هم دارند دست از اين بساط بر نمي دارند ولي از همين اتباعي كه تا امروز بدان اوصاف كه ذكر شد موصوفند مأيوس نيستم و اطمينان دارم كه اين بندگان خدا هم يا خود يا نسل آتيه شان به همين زودي آگاه خواهند شد كه به راه خطائي رفته اند و بدون شبهه روزي بيايد كه بفهمد من و شما غرضي جز غرض حقگوئي نداشته ايم و گذشته نمونه آينده است. شما ديديد كه در اين چند ساله چه مقدار مراسلات از اطراف رسيد و معلوم شد تا چه حد چشم و گوش حضرات باز شده و دانسته اند كه ما و شما خير خودشان را مي خواهيم فقط حجاب و سد ايشان يك توهمات رقيقه اي است كه آنهم به عون الله به زودي رفع خواهد شد مثلا يك توهمشان توهم معاش و زندگاني است كه تصور مي كنند اگر از معاشرت و داد و ستد خودشان باز مانند ديگر همه درها به رويشان بسته مي شود و از اين است كه به كرات گفته اند من و شما شنيده ايم كه قدري بايد صبر كرد تا ببينيم آواره و نيكو كه به اين شدت صدا را بلند كرده اند به كجا مي رسند
آري عزيزم مردم ضعيفند مردم اعتماد به نفس ندارند مردم علاقه شان به دنيا زياد است خصوصا با اين اوهامي كه هشتاد سال است در كله هاي ايشان كرده اند كه هر كس بچه اي آورده آن را معجزه بها شمرده اند هر كس نياورده باز معجزه بها بوده هر كس فقير شده از معجزه او بوده هر كس غني شده باز از معجزه بها بوده و از طرفي به طور وهم در كله ها جاي داده اند كه راستي اغلب اتباع وقتي كه سرگرم تبليغ مي شوند هر چه به زبانشان آمد مي گويند و نمي فهمند چه مي گويند.
اگر عده است دم از كرور و مليون مي زنند در حالتي كه شما مي دانيد كه هيچ مذهب كوچك باطلي هم عده اش به اين كمي نيست و اگر عده داشتند اقلا در يكي از نقاط دنيا عرض اندامي كرده بودند ولي چون مي بينند با شش هفت يا منتها ده هزار جمعيت متشتت كه هر ده نفرش در يك دهي در زير هزار پرده دين بافي مي كنند و همه ازاداني خلقند نمي توان عرض اندام كرد اين است كه تمامش از راه هاي دور دروغ مي بافند و به اطراف مي فرستند و اتفاقا دروغ را فروغي نيست و اثري ندارد و از اين دروغهاي هشتاد ساله شان نتيجه اين شده كه امروز عده شان كمتر از آن موقعي است كه باب را كشتند و بها را تبعيد كردند و اگر اهميت اشخاص بهائي است جز انگشت ناپاك به دامن هاي پاك دراز كردن كار ديگر ندارد به قسمي كه شما مي دانيد چه كساني را از داخل و خارج به خود نسبت داده و مي دهند در حالتي كه ثابت شده است كه روح آن اشخاص خبر ندارد كه اصلا بها در دنيا بوده و چه گفته تا چه رسد به اين كه مهمل گفته باشد يا مستعمل و بالاخره ثابت شده است كه در همه دنيا يك نفر شخص مهم داخل اين طايفه نيست و هر چه گفته شده است از شايعات خادعانه خود بهائيان است و اگر مبادي و تعليمات است يا احكام و حدود هر عاقلي مي داند كه يك دسته اخلاقياتي كه از قبل و بعد هر كس گفته است و اين حضرات از همه ناقص تر گفته اند اگر آنها را از كتب ايشان برداريم ديگر هيچ نمي ماند مگر الفاظ مكرره بسيار وقيح و خوشبختانه آن تعاليم اخلاقي هم چون از قريحه هاي پاك از هر آلايشي صادر نشده و در زير پرده مقاصد ديگري بوده است ابدا مؤثر نگشته چندان كه ديديم كه فساد اخلاقي در جامعه به اين كوچكي و تازگي (بهائي) بيش از هر جامعه موجود است حتي جامعه مذهب هاي كهنه چندين هزار ساله و همچنين موهومات كه نه تنها خرق نشده بلكه التيام يافته و با كمال شدت در بين حضرات شايع گشته. باري سخن بر سر اين بود كه به اين اوهام و ضعفي كه در نفوس بهائيه است بيداري ايشان قدري مشكل است ولي طبيعت دنيا آنها را بيدار خواهد كرد اگر امروز به لجاج و عناد مبتلا شده سخن هيچ خيرخواه را نمي شنوند بلكه به موجب سد و بندي كه رئيسشان گذاشته كتاب امثال من و شما را نمي خوانند ولي بالاخره حقيقت خود را نشان خواهد داد تاريخ خود را جلوه خواهد داد خصوصا براي كساني كه تحصيلاتشان تكميل شود و تنها اميد من همين است كه تحصيل كرده هاي آتيه زير بار اين اوهام نخواهند رفت به شرط اين كه معارفشان كاملا تابع معارف عمومي شود و تزريقات خصوصي از ميان برود و لا حول و لا قوة الا بالله.
[1] مقصود از منشي افندي آقاي صبحي است كه چند ماه بعد از طبع اين كتاب موفق به تأليف و نشر كتاب خود شد موسوم به كتاب (صبحي) ولي رهبر و يزداني كاري نكردند رهبر براي خاطر يزداني و يزداني براي پايداري در طريقه شيطاني و دبير مؤيد به جهت نافهمي يعني دور ماندن از فهم خود.
---------------------------
تاريخ بهاءالله
ميرزا حسينعلي نوري ملقب به بهاءالله مي گويند در روز دوم محرم سنه (1233) هجري مطابق 21 اكتبر 1817 ميلادي در طهران از صلب ميرزا عباس ملقب به ميرزا بزرگ نوري و رحم خانم جاني متولد شده و به اين مناسبت روز ولادت او را با ولادت باب كه گفتيم روز سيم محرم 1235 بوده در جوار هم قرار داده در آن دو روز بهائي ها با كمال احتياط و هراس عيد مي گيرند! اما در اين كه آيا واقعا در روز دوم محرم متولد شده يا در اين تاريخ هم نظر به مصالحي چند تصرفاتي بكار رفته و تصنعاتي اعمال شده قابل دقت است. زيرا در اطراف همين تاريخ و قضيه ساده غير مهم وقتي خواستيم تحقيقات صحيحه به عمل آوريم برخورديم به چيزهائي كه كاملا اين قضيه را متزلزل ساخت و براي اين كه خوب زمينه مطلب روشن شود عرضه مي دارد كه نگارنده قبل از ورود در حضرات مكرر از زبان قدماي مسلمين مي شنيدم كه حاجي ميرزا حسين نوري يا حاجي حسينعلي نوري ادعاي خدائي كرده و او كسي كه غلام پيشخدمت شاهزاده معتمدالدوله بوده و آن شاهزاده با فرهاد ميرزا سخناني راجع به ايام صبارت
او گفته اند [1] .
مقصود بر سر كلمه حاجي بود كه به كرات شنيده شده است به اين كه ميرزا حسينعلي حاجي بوده بعد از آن كه در بين حضرات وارد شدم ديدم از لقب حاجي ابدا بحثي نيست تا موقعي كه خواستم تاريخ بنويسم از هر كس كه با اين خانواده اندك سابقه اي داشت خواه مسلمان و خواه بهائي و خواه ازلي تحقيقاتي به عمل آورده تا اين كه برخوردم به شخص مطلعي كه او از پسر ميرزا رضا قلي برادر مسلم بها شنيده بود كه تولد ايشان در ماه ذيحجه (1232) واقع شده و چون معمول بود كه هر كس در آن ماه متولد شود او را حجي گويند لهذا ميرزا حسينعلي را هم به حجي ميرزا حسين و يا حسينعلي موسوم ساختند. اينجا بود كه بر جعاليت و تاريخ سازي بها و اطرافيانش آفرين گفتم چه بين ذيحجه 1232 تا محرم 1233 ده بيست روزي بيشتر فاصله نيست. مثلا آقاي نوري در نهم يا دهم ذيحجه متولد شده باشد تا دوم محرم بيست و يك روز يا دو روز فاصله است پس تدبير انديشيده اند كه اين عيد مولود را از آنجا برداشته بياورند بچسبانند به مولود باب كه به يك تير چند نشان زده باشند: 1 - اين كه لقب حجي را بي مورد انگارند و از آن لقب كه به نظرشان ننگ مي آمده خلاص شوند. 2 - اين كه در دهه عاشورا كه ايام عزاداري مسلمين است عيدي قرار داده باشند يا اگر بابيها براي باب عيدي مي گيرند ايشان هم در جوار آن در آيند تا يك روزش دو روز و عيدش مهمتر و مفصلتر شود. 3 - اين كه اين مجاورت زماني را هم نوعي از معجزه قلمداد كنند كه مثلا خداي مطلق به قدرت خود اين دو خداي مقيد را در دو روز متوالي (ولي به فاصله دو سال) به وجود آورده كه دو روزش يك روز محسوب شود! و اين سخن از نصوص مضحكه بها است كه مي گويد (اين دو يوم عندالله يك يوم محسوب است) آيا شما تعجب نمي كنيد كه دو يوم چطور يك يوم محسوب مي شود؟! مجملا بها به قول خودشان دو سال تمام و به قول ديگران دو سال و بيست روز كم از باب بزرگتر بوده است و اين جا است كه ميدان براي تاخت و تاز ازليها باز شده بر بها حمله كرده اند. زيرا باب در كتاب بيانش كه گفتيم يك دسته از ترهات است گفته است كه بايد در دين بيان ضرب اطفال موقوف شود و هيچ معلمي به اطفال دبستان چوب نزند براي اين كه آن مظهر آتيه كه در بيان (بمن يظهره الله) تعبير شده غير معلوف [2] است و در آن زمان كه بخواهد قدم به عرصه ظهور گذارد در رديف ساير اطفال در دبستان خواهد بود پس بايد چوب به اطفال زده نشود كه مبادا در بين چوب هائي كه معلم به اطفال مي زند چوبي هم از روي ناشناسي به آن مظهر مقدس وارد و قلب منيرش مكدر گردد. از اين سخن معلوم مي شود كه باب تصور مي كرده است كه دين خودش مانند اديان رسميه دنيا رسميت خواهد كرد و احكامش مجزا خواهد شد و پس از هزار يا به قول خودش دو هزار و يك سال بعد مطابق عدد (مستغاث) ظهور ديگري خواهد شد كه او موعود بيان خواهد بود لهذا نهي از ضرب اطفال را از نصوص مسلمه ي بيان قرار داده كه بر آن طفل دبستاني كه سرابنا هست خدا شود و هنوز خداي نارس است صدمه وارد نشود! (اين يكي از وقايعي است كه بوي جنون مي دهد) اما ميرزاي نوري مدعي شده است كه من يظهره الله مذكور در بيان كه سيد باب بشارت به ظهورش داده منم! از جمع اين دو مطلب هر عاقلي مي فهمد كه يا باب ديوانه بوده و بها هم مي دانسته يا بها بي دين و عقيده و معتمد به خطا بوده يا هر دو و اين سخن بسي به جا و به مورد است كه گفته شود آقاي نوري شما كه دو سال از باب بزرگتريد و در موقع صدور اين كلمات بيان و بشارات باب شما شخص سي و دو ساله بوديد چگونه مصداق اين كلمه شديد؟ مگر بگوئيم سير قهقرائي به عمل آمده. خدا رحمت كند قاآني را كه در مطايباتش شرح مي دهد حكايت آن كسي را كه از سنش پرسيدند و گفت مي گويند بيست اما نيست تا آنجا كه سائل مي گويد از بس به قهقرا رفتي ترسيدم به منجلاب.... افتي. خلاصه ميرزا حسينعلي در موقعي كه نداي بابيت سيد باب را شنيد بيست و هفت ساله بود و فارغ التحصيل شده بود و به قسمي كه در جلد اول اشاره شد او گذشته از اين كه پدرش منشي بود و خط و انشاء را به فرزند خود آموخته بود به علاوه بها در هر حوزه رفته بود و مدتها تحصيل علم و عرفان كرده بود گاهي به قول ميرزا ابوالفضل در محضر ميرزا نظر علي حكيم بود و گاهي در مدرس ديگران گاهي از درباريان چيزي مي اندوخت و گاهي از مراشد و اقطاب سخني مي آموخت. اما در اين كه او از چه زمان به سيد باب ايمان آورده و از چه نقطه نظر بوده و مبلغش كيست تاريخ ساكت است و از قرائن فهميده مي شود كه انس و الفت تامي با كلمات شيخيه داشته و شهرت قرة العين در وجود او تأثير مهمي نموده و در هر صورت در همان اوائل محبوسيت باب بها به او توجه كرده است و در حلقه مريدان وي درآمد. بطوري كه بعضي از اهل تحقيق تشخيص داده اند در بادي امر ميرزا حسينعلي بر اثر سادگي ذهن و عادت بر عرفان بافي به سيد باب معتقد شد و دور نيست كه توجهات مقدماتي او منبعث از عقيده بوده و مثل ساير فريب خوردگان او هم فريبي خورده ولي شبهه نيست كه به زودي ملتفت شد كه راه خطائي پيموده و مقامات سابقه خود را هم از دست داده ولي كار از دست و تير از شست درگذشته بود لهذا درصدد برآمد كه از جانفشاني و فداكاريهاي اتباع باب استفاده نموده تزلزلي در اركان سلطنت اندازد و از هر طرفي از ديانت يا سياست كه بهتر ممكن شد بهره اي بگيرد اين بود كه در حوادث قلعه طبرسي و امثالها كوششها كرد و پولها صرف نمود ولي موفق نشد و بكرات به چنگ دولتيان مبتلا شد و يك دفعه هم در درجز حبس شد و چوب خورد و سعي در قتل ناصرالدين شاه كرد تا آن كه محمد صادق تبريزي و 5 نفر ديگر را در سال دوم سلطنت ناصرالدين شاه وادار بر حمله و رمي بر او نموده نتيجه آن شد كه تيرها كارگر نگشت و حمله كنندگان مقتول شدند و بها به حبس سياه چال افتاد و در آن موقع برادر بزرگش ميرزا حسن نوري منشي سفارت روس بود و بالاخره به وسيله ميرزا حسن سفارت را وادار بر شفاعت كردند و پس از چهار ماه و چيزي بها به شفاعت سفير روس از حبس خلاص و به بغداد با عائله اش تبعيد شد در بغداد تا چندي ساكت بود ولي بابي هاي متواري و منفور از جامعه تك تك به بغداد رفته بعضي نزد بها و بعضي نزد ازل مي رفتند و تحريك مي كردند كه شما قبل از قتل باب مورد توجه و حامل اسرار باب بوديد چرا خاموش نشسته و اقدامي نمي كنيد باز هم چندان لاشه الوهيتش گرم نشد بلكه از دست ايشان به سليمانيه فرار و انزوا اختيار كرد كه شايد دست از او بردارند ولي بابيها از بيچارگي خودشان كه در جامعه منفور و در نزد دولت مغضوب شده بودند و به هيچ وسيله نمي توانستند خود را باز به جامعه ملحق كنند دست از اين دو برادر بر نداشته هر دم رفتند و آمدند تا آن كه بهاء از سليمانيه برگشت و آثار بعثت ظاهر شد يعني اگر مظاهر حقه از جانب خدا براي هدايت مردم مبعوث مي شدند اين مظهر حقه از طرف بندگانش براي ضلالت مردم مبعوث شد! زيرا ديد ماده ي گوسفندان براي افاده مستعد است لهذا شروع به كار كرد و از همان دم بابي هاي جسته گريخته به قدر پنجاه شصت نفر آلت دين سازي شده از اصحاب خاص او شدند ولي طولي نكشيد كه كارهاي نهاني ايشان آشكار شد و هر روز صدا و ندائي بود و به طوري كه در جلد اول گفتيم كار رسيد به جائي كه مخالفين خود را هر جا دسترس داشتند ترور كرده مخفي مي كشتند و چند قتلي كه در بغداد واقع شده پس از تفريق بين دو برادر (بها و ازل) مورد اختلاف شده يعني تا با هم بودند معلوم نبود كه فلان مقتول قاتلش كه بوده ولي بعد از تفريق هر يك از اين دو برادر آن فتنه ها و قتل ها را به ديگري نسبت داده خود را مظلوم و اخلاقي وانمود مي كردند. مجملا بر اثر اين حركات باز گرد فتنه برخاست و غبار آن دامان خود و اصحابشان را گرفت و دولتين ايران و عثماني بر تبعيد ايشان تصميم گرفتند.
[1] اشتباه نكنيد كه اين معتمدالدوله غير از آن معتمدالدوله خواجه است كه قبلا ذكر شد.
[2] معلوف از غلطهاي چاپخانه است و درستش معروف اما از بس غلط خوبيست بجا گذاشتيم.
---------------------------
سياست تركماني - آقاي كتك خورده
از ابتدائي كه ميرزاي نوري هواي الوهيت بر سرش افتاد سياست تركماني يا آقاي كتك خورده را پيش گرفت و شرح آن از اين قرار است كه دزدهاي تركمان مشهور است كه چون از چپاول قافله فارغ مي شدند نعل اسبهاي خود را مي كشيدند و واژگونه مي كوبيدند كه كسي نتواند بفهمد اينها از كدام راه رفته اند و نعل واژگون زدن مشهور شده و حكايت آقاي كتك خورده را كه متضمن سياست تركماني است به كرات از خود عباس افندي شنيدم و پس از مطالعه ديدم اين حكايت عينا در خود و پدرش مصداق دارد. گويند آقائي وارد سر طويله شد و نوكر خود را مورد خطاب و عتاب قرار داد كه چرا اسبها را نيكو تيمار نكردي؟ و بالاخره سقط گفتن آغاز كرد نوكر پيمانه صبرش لبريز شده آقا را در ميان ذبلها (پهن) دراز كرده كتك كاملي به او زد در آن بين صداي درب طويله بلند شد كه كسي وارد مي شد نوكر از روي سينه آقا برخاسته به كناري ايستاد و حالت مظلومي را به خود داده هر دم مي گفت اي آقا چه كرده ام كه اين طور مرا مي زني؟ آيا سزاي خدمات من است كه چنين مشلقم مي سازي؟ آقا ديد در حضور شخص ثالث نمي تواند حقيقت را بگويد و كتك خوردن خود را اظهار نمايد لهذا گرد از لباس و كلاه افشاندن گرفت و نمي گفت من چنينم هر نوكري كه درست خدمت نكند او را مي زنم تو مي خواهي بمان و كتك بخور و الا از پي كار خود برو. عباس افندي آن مضمون را براي عثماني ها درست كرده بود كه هر وقت در قضيه اي مغلوب شدند يا اتفاقي برايشان افتاد عكس العمل آن را جلوه داده جشن مي گيرند و به اطراف اعلان فيروزي خود را مي دهند ولي خود او و پدرش در طول حيات خويش اين سياست تركماني را تعقيب نموده هميشه رفتار آقاي كتك خورده را سرمشق خود داشتند و طليعه اين سياست هنگام تبعيد شدن از بغداد طلوع نمود كه چون بها و اصحابش را در تحت تضييق كشيده به اسلامبول حركتش دادند به اطراف محرمانه نوشت كه بعثت جهري در آن موقع واقع شده و مريدانش را واداشت نگاشتند كه جمال مبارك در آن وقت در باغ نجيب پاشا دوازده روز به انزال الواح و آيات پرداخته نداي خود را به مسامع اهل عالم رساندند و بالاخره پس از چندين سال آن ايام را عيد رضوان نام نهاده از سي و دوم عيد نوروز تا دوازده روز اتباع را به جشن و سرور مأمور كردند در حالتي كه آن ايام ايام كتك خوردن اين آقا بوده و حرفي از بعث و الواح نبوده و هر چه گفته شده پس از سالها در مواقع فراغت و حال و بال و از روي ساخت و سازهاي شوروي صورت گرفته و بالاخره اين سياست تركماني همواره همراه حضرات بوده و تا كنون هم تعقيب مي شود به قسمي كه اگر با دوربين نظر و نظر دوربين در زواياي تواريخشان بنگريم مي بينيم هر جا افتضاحي رخ داده فوري همانجا را مورد معجزه يا قدرت قرار داده نعل واژگون را سوار كرده اند چنانكه در جلد اول شرح لوح ناپلئون را گفتيم كه چون عريضه خاضعانه بها ارسال به فرانسه نشد و بر خلاف انتظار او ناپلئون هم مغلوب و منكوب شد فوري لوح قهريه صادر كردند و پيش گوئي كه از پس گوئي هم عقب تر بود آغاز نمودند. يا آن كه راجع به قضاياي اسلامبول پسرش عباس افندي در مقاله سياح قسمي وانمود كرده كه گويا سلطان عبدالعزيز و وزرايش نسبت به مقام اين ميرزاخدا فوق العاده خاضع و يا اقلا متحير بوده اند در حالتي كه به قدري عثماني ها به ايشان در باب عالي به نظر حقارت نگريسته اند كه از وصف خارج است.
---------------------------
دروغگو حافظه ندارد
توضيح آن كه حضرات دو لوح زير دوشكي دارند يكي فارسي و ديگري عربي كه خطابات شديده در آن دو لوح است و مخاطب آن مجهول است در يكي (ان يا رئيس) خطاب شده و در ديگري (اي نفسي كه خود را اعلي الناس ديده) بهائي ها مي گويند مخاطب به اين خطابات سلطان عبدالعزيز است! در اين دو لوح به قدري از آن رئيس شكايت شده كه معلوم است بي نهايت از دست او عصباني بوده اند. در اين مدت يك نفر نگفت كه اين الواح و خطابات چيست؟ ولو آنكه زير دوشكي بوده و جز چشم بعضي از گوسفندان بها (استغفرالله بندگان خدا) چشم احدي بر آن نيفتاده ولي در هر صورت با آن شوكتي كه افندي گفته است اين الهام و آن عبارت و قورتهاي افندي در مقاله سياح چيست؟ يعني اگر درباريان اسلامبول به طوري كه در مقاله است احترام از (جمال مبارك!) كرده اند اين شكايات بها چيست؟ و اگر حرفهاي بها صحيح است و شكايات او مورد دارد آن فيسهاي عباس افندي در مقاله چه مورد دارد؟ در اين مقام بايد گفت گاهي دروغ پرداز دروغگو را مفتضح مي كند و اين از آن موارد است. اينك شأن و شوكت بها را كه در نظر سلطان عثماني داشته است در طي حكم نفي ايشان از ادرنه كه به تركي صادر شده و ما آن را با زحماتي به دست آورده و در كتاب تاريخ خودشان هم نگاشته ايم تقديم خوانندگان مي داريم تا همه سياست هاي تركماني حضرات شناخته شود. سبحان الله كه انسان براي فريب دادن مردم و استفاده ي غير مشروع به چه راه ها سير مي كند؟ ما در جلد اول شرح بيچارگي حضرات را در اسلامبول بيان كرديم تا به درجه اي كه بنا بود عباس افندي نزد شخص تاجر ايراني مستخدم باشد و به جهت مفقود شدن كمربند قيمتي او متهم و اخراج شد ولي بهائيان گمان كردند كه ما اين تهمت را از خود اختراع كرده ايم در حالتي كه اگر اين قضيه تهمت هم باشد به ما راجع نيست و خود بها از آن دفاع كرده در رساله اي كه موسوم است به رساله ابن ذئب و به خوبي معلوم مي شود كه يك چيزي بوده است كه او مجبور بر دفاع شده و بر ارباب عقل سليم مبرهن است كه گاهي دفاع ضررش بيشتر از سكوت است چنان كه بها براي اين گونه مدافعات در چند مورد قيافه را باخته و خود را موهون ساخته يكي همين مورد است و يكي هم راجع به ادعاي معتمدالدوله فرهاد ميرزا كه در مجلس علني به عنوان شرب معنون داشته گفت به ملا علي اكبر و ملا رضا كه چگونه شما او را خدا مي دانيد و حال آن كه او با من شرب كرده است و در مجالس سري حرف ديگري هم گفته است راجع به ايام صباوت و سادگي ايشان كه اغلب ايرانيان آن را شنيده اند. خلاصه پس از آن كه ملا علي اكبر ايادي و ملا رضاي مبلغ از حبس در آمدند و اين سخن را به مولاي خود راپرت دادند بها قيافه را باخت در عوض مسكوت گذاشتن قلم را به مدافعه كشيد و شنيده ام در چند لوح ولي آن چه را خودم ديده ام در يك لوح مي گويد - شخصي مثل معتمدالدوله نبايد سخن بي حقيقت بفرمايد من با ايشان فقط دو دفعه ملاقات كرده ام يكي در مرغ محله و ديگر در طهران خلاصه شرحي به اين مضمون در آن لوح از خود دفاع كرده و به طوري كه ديده مي شود دفاع هم ناقص است زيرا معتمدالدوله تعيين دفعات نكرده بوده است كه ايشان بيش از دو دفعه ملاقات را انكار مي فرمايند. باري به قول يك نفر گفت ما اين قدر سخن صحيح داريم كه حاجت به بحث در اين گونه مسائل نداريم و بهتر است كه ترك اين گونه مباحث كنيم تا نگويند مقصد آواره دشنام بوده است و بپردازيم به مسائلي كه راهي براي دفاع و انكار آنها نسيت. سخن در اين بود كه سلطان عثماني و وزرايش نظري كه به حضرات داشتند اين نظر بود كه اينها يك دسته مردمان مفسد شروري هستند كه به نام دين و مذهب وسيله نفاق و شقاق را فراهم كرده اند و اين بود كه فقط التزام از ايشان گرفت كه در خاك عثماني مذهب خود را منتشر نسازند و چون در ادرنه پس از پنج سال باز معلوم شد كه سرا به نشر عقائد خود پرداخته و آمد و شد اتباع را اجازه داده اند اين بود كه اين حكم در تبعيد ايشان صادر شد و ما آن را از كتاب (كفر طور به سي) تأليف رامي بابا به كواكب الدريه نقل كرده اينك از كواكب نقل به اين جا مي نمائيم.
---------------------------
صورت فرمان سلطان عبدالعزيز
دستور مكرم و مشير مفخم نظام العالم مدير امور الجمهور بالفكر الثاقب متمم مهام الانام بالرأي الصائب ممهد بنيان الدوله و الاقبال مشيد اركان السعادة و الاجلال المهفوف لصنون عواطف الملك الاعلي ضبطيه مشيري الوب برنجي رتبه ي مجيدي نشان ذيشانني حائز و حامل اولان وزيرم حسين پاشا ادام الله اجلاله و فخر الامراء الكرام معتمد الكبير الفخام ذوالقدر و الاحترام صاحب العز و الاحتشام المختص بمزيد عناية الملك العلام ميرميران كرامدن عكا سنجاغي متصرفي در دنجي رتبه مجيدي نشان ذيشاننك حائز و حاملي هادي پاشادام اقباله و قدوه النواب المتشرعين عكا نائبي مولانا زيد علمه توقيع رفيع همايونم و اصل اوليجق معلوم اوله كه مقدما ايرانده بابي فاميله بر مذهب ظهور ايده رك بونلرك شيخلرندن بعضلرينه ايران دولتنجه مجارات ايدلديكي مثللو برازي ده طرد و دفع الوتد قلري جهتله بونلردن شيخ ميرزا حسينعلي و صبح ازل و برادرلري و رفقا سي حملة ادرنه يه گوندر لمشدي مرقوم شيخ حسين علي صبح ازل ايله رفقا سندن طوبجي قائم مقام لقندن مخرج آقا جان بك [1] ايله قره باغلي شيخ علي سيام [2] و خراسانلي ميرزا حسين نام ديگري مسكن قاسم و محمد قدوس [3] و عبدالغفار و درويش علي و اصفهانلي محمد باقر نام شخصلرك مخابرات مفسد تكارانه اي وقوع بولر يعني استخبار اولو نمسيله اشخاص مرقومه اخذ و توقيف ايله ديوان احكام (عادله مده تشكيل اولنان قوميسيوند تدقيق اولوند يغنده يدلرنده بولنان كاغذ و رسائلك مدلول و ماللرينه و كندولرك احوال و افعاللرينه نظرا مرقوم شيخ يحيي صبح ازلك كندوسنه عربي و فارسي بر كتاب نزولندن بحثله بر نوع نبوتي متضمن مهديلك ادعا سنده بولوند يعني اگلاشلمش بومثللو ارباب ضلالك شويولده حركته قيامليري جاهل اولان برطاقم اهل سلامك اغفالي مقصدينه مبني اولديغنه بناديوان حرب احكامي اقتضاسنجه مرقوملرك نفي ابدايله مجازاتلري لازم گلميش و اگر چه مرقوملرك علي صبح ازل امر لريله مقتدي اولملرينه نظرا برنجي طوپخانه عامره قائم مقام لغندن مخرج سلماسي آغاجان بك ترويج افساد اتلرينه خدمت ايلمش اولمسندن ناشتي ايگنجي قره باغلي شيخ علي صيام و خراسانلي ميرزا محمد حسين نام ديگري مسگر قاسم و مرقوم علي صبح ازلك وكيلي قدوس و اصفهانلي محمد باقر و شيخ ميرزا حسينعلي و صبح ازلك برادر لري ميرزا موسي و ميرزا محمد قدوس و احبا سندن عبدالغفار و خدمتكار لرندن درويش علي نام كيمسه لري دخي فضله اتباع و اقتدا ايله - اوچنجي درجه ده طوتولملري لازم كلورايسه ده عبارة قانونيه ده علي الاطلاق اول انفاقلر دبولنان كولنن كيمسه لره صراحتي بولنمق ايچون درجه تعييننه لزوم گوسترمش ايديكندن جمله سنك محل بعيده يه نفي ابدايله دفع و تغريبي - و فقط قانون جزا احكامي حكمينجه نفي ابد جزاسي حبسي جامع اولد بغندن بونلر كيده جكلري محللرده حبس اولنماز لرايسه فرار و يا خود مملكت ايچريسنده گزه رك بر طاقم كساني اضلاله اجتسار ايده جنگلرينه بناء قلعه بند صورتيله محبوس بولونديريله حقلرينه ضميمه ترتيب مجازاتلري قلنمسي قوميسيون مذكور جالبندن با مضبطه بيان اولنمش اولوپ واقعا مرقوملر بولند قلري محللرده گرك اهالي و گرگ بربريله اختلاط ايتديرلمه مك اوزره قلعه ايچنده بر خانه ده اقامت ايتد يرلمك و هيچ بر كيمسه ايله اختلاط ايتديرلمه نسه دائر مأمورين و ضابطان طرفندن دائما دقت و نظارت اولونمق اوزره اشخاص مرقومه عكا و ماغوسه قلعه لرينه موبدا نفي و تغريبلري بالتنسيب كيفيت طرف شاهانه مه عرض ايله لدي الاستيدان بر منوال محرر اجراسي خصوصنه اراده ي ملوكانه مهابت صدور اولمش موجبنجه اشخاص موقوموندن صبح ازل ايله رفقا سنك قبريس جزيره سند نفي و تغريبلري ايچون ديگر بر امر شريفم تصدير قلنمش اولمقين سزكه ضبطيه مشيري مشار اليهسنه مرفوموندن شيخ ميرزا حسينعلي و آغاجان بك و اوغلي محمد قدوس و ميرزا موسي و ميرزا محمد قلي و درويش علي نام شخصلري اقتضاي و جهله تحت الحفظ مؤبدا عكايه نفي و از ساللرينه رؤيت ايليه سزه سز كه متصرف و نايب مومي اليهما سز مرقومونك اول طرفه وصوللر ... قلعه ايچنده برخ انه ده مؤبدا منفيا اقامت ايتدير لمسنه هيچ بر كيمه ايده اختلاط ايتديرلمه مسنه مأمورين طرفندن بغايت دقت و نظارت و خطوه واحده محل آخره حركتلرينه رخصت اولميوب هر حال كه فرار و محافظه لرينه اعتنا و صرف مقدوت و وصوللريني بيان و اشاره مبادرت ايله سز تحريرا في يوم الخامس من شهر ربيع الاخر سنه ي خمس و ثمانون و ماتين و الف. توضيحا اغلاطي چند در اين فرمان ديده مي شود كه بايد آن را اغلاط مطبعي دانست ولي چون ما تخصصي در انشاي تركي نداريم به اصلاح آن اقدام ننموديم. عكس كساني است كه اسامي ايشان در فرمان مذكور است به استثناي بها و ازل و به اضافه عباس افندي و برادران كوچكش كه در وسط نشسته اند و اين عكس در ادرنه در همان اوان حركت و تبعيدشان گرفته شده است.
[1] مقصود ميرزا آقا جان خادم الله كاتب وحي يا واهي است.
[2] سياح - مقصود حاجي سياح است كه سيام نوشته.
[3] غير از قدوس مشهور است كه در طبرسي كشته شده.
---------------------------
تتبيه
پوشيده نماند كه عباس افندي در مواقع بسيار اشاره به اهميت ايام توقف ادرنه كرده مي گويد مأمورين خارجه نزد بهاء آمد و شد مي كردند و او را اهميت مي دادند و حتي يك وقتي شفاها چيزي از او شنيدم كه همان را در تاريخ نگاشتم همان تاريخ كه در تحت نظر خودش قرار گرفته و آن شرحي است كه در صفحه 381 آن كتاب درج است راجع به نيابت قونسول فرانسه كه در اوان تبعيد بها از ادرنه به حضور آمده و تكليف كرده كه شما از تبعيت اسلام منصرف شويد تا شما را به اروپا بريم و بها استنكاف كرده. اكنون مي گوئيم اگر اين هم مانند ساير حرف ها جعل و تصنع نباشد دليل است بر اين كه بعضي از مأمورين خارجه دانسته بودند كه او خائن ايران و اسلام است و مي خواستند او را آلت سياست خود سازند و اگر او آلت سياست بعضي نشده براي بعضي ديگر آلت شده و بالاخره پسرش عباس افندي با اين كه فكر باطن و سياست خائنانه خود را علني نكرده باز حب مفرطش به رياست سبب شده كه در بعضي موارد پرده از كارش بر كنار رفته و شايد اين معني را در طي يك قطعه عكس ديگري كه درج مي شود بيابيم عجالتا همين قدر مي گوئيم كه ممانعت هاي شديده كه عباس افندي در الواح خود به اتباع كرده و تأكيد مي نمايد كه زنهار در سياست دخالت نكنيد خودش يك نوع سياستي است كه بايد آن را همان سياست تركماني و نعل واژگونه تعبير كرد و مقصودش از اين اذكار آن بود كه وطنخواهان ايران را اغفال نمايد كه گويا او ابدا سياستي در نظر ندارد و فقط روحاني است و بالاخره هر خيانتي متصدي مي شود كسي ملتفت نباشد فضلا از اين كه پيروان خود را هم مي شناخت كه اگر اجازه تصرف در سياست به ايشان بدهد چون مردمان نالايقي هستند او را مفتضح خواهند كرد ولي هر جا شخص لايقي را ديده دستورها داده و حقه ها زده و اين است كه هر يك از اتباعش كه توانسته اند خود را در يك گوشه بگنجانند و آلت خيانتي شوند ولو به عنوان جاسوسي بوده فروگذار نكرده اند و خلاصه اين كه آني فكرش از دخالت در سياست فارغ نبود منتها اين كه نتوانست كار خود را به جائي برساند و الا از وضع تشكيلات ايشان كه در جاي ديگر اشاره خواهد شد هر كسي خواهد دريافت كه او چه هوائي بر سر داشته و هنوز هم جانشين او به كلي مأيوس نشده آن فكر را تعقيب مي نمايد. ولي در آتيه به بيداري ملت ايران و نالايقي رئيس كنوني بهائيان اميد است دست ناپاك ايشان از دامان ملك و ملت كوتاه شود و اگر ايشان محض اصلاح دنيا آمده اند ايران را براي دست آخر بگذارند يعني اول ساير ممالك را اصلاح كنند و هر وقت ايراني ديد كه بهائيت در يكي دو سه مملكت از ممالك دنيا رسميت يافته و به اصلاحات موفق شد و پارلمان ها و دربارهاي آن ممالك را احراز و اشغال كرد آن وقت ايراني هم تأسي خواهد كرد عجالتا ايراني اين مصلح دنيا را لازم ندارد! اكنون اين مقال را بدين دو بيت كه ده سال قبل سروده و در كتاب تاريخشان گنجانيده ام و امروز نتيجه مي دهد به پايان مي رسانيم
(دو بيتي)
اهل ايران همه در خواب و قليلي بيدار
باز شد دفتر نجوي به زبان اسرار
عنقريب است كه صبح آيد و خورشيد دمد
راز و نجواي كسان شهره شود در بازار
---------------------------
تصنع و دوروئي
يكي از آلات و ادوات فريبندگي حضرات در طراز اشاعه كتب و رسائل است كه همواره اين حالت با هر لوح و رساله ي ايشان توأم بوده مشهورترين كتب ميرزا بها ايقان و هفت وادي و اقدس و مبين است با رساله ابن ذئب به اصطلاح خودشان و معروفترين كتب عباس افندي يا ميرزا عباس مقاله سياح و مفاوضات است و اخيرا هم سه جلد از مكاتيب عبدالبها را شيخ فرج الله طبع و توزيع نموده و خوشبختانه چند لوح يا مكتوب از آن مكاتيب آثار قريحه آواره است كه شيخ كردي تشخيص نداده و به جاي آثار و مكاتيب عبدالبها طبع و نشر نموده و اين را در جاي ديگر توضيح مي دهيم. طرز نگارش و نشر اين كتب بر خلاف همه ي انبيا بلكه بر خلاف همه نويسندگان يك طرز خادعانه و دروئي بوده كه نظيرش در عالم ديده نشد.
---------------------------
كتاب هفت وادي
مثلا كتاب هفت وادي به طوري كه آقاي نيكو اشاره كرده است عينا هفت وادي شيخ عطار است كه از نظم به نثر آورده و كلمات ساير عرفا را به آن مخلوط و ممزوج كرده و اين هنر شاگردان مدارس است كه معلمين براي امتحان قريحه و انشا نظمي را به ايشان مي دهند كه نثر نمايند و اتفاقا در همين اوقات كه من خود به تدريس ادبيات در مدارس متوسطه مشغولم به كرات ديده ام بعضي از شاگردان خوش قريحه به قدري نظم را خوب به نثر مي كنند كه به مراتب از ميرزاي نوري كه اين هنر خود را عطيه ي آسماني پنداشته بهتر و برتر است مقدمه هفت وادي و چهار وادي كه به قول آقاي نيكو خوب بود همه را يك دفعه يازده وادي نام مي نهاد اقتباس از عرفاي قبل است و تصرفي كه ميرزا بها كرده همان تأويل عجيبي است كه بر نام گنجشك جسته! و طالبين بايد به فلسفه ي نيكو يا خود هفت وادي مراجعه كنند و بخوانند و بخندند و با وجود اين در اوائل چنان وانمود مي كردند كه گويا از اين كتاب بهتر و ادبي تر كتابي
نيامده و براي الوهيت ميرزا همين كتاب كافي است! [1] .
[1] از غرائب اين كه امسال سال 1311 شمسي است در منزل آقاي قربان كتابي خطي ديدم مشتمل بر چند رساله در عرفان كه هيچ دخلي به بهائيت ندارد از جمله ي آنها همين هفت واديست كه ميرزا حسينعلي بها به خود نسبت داده و معلوم شد اين هم سرقت بيني است كه ميرزا از عرفا كرده و تغييرات جزئي در عبارت آن داده و به خود منسوب ساخته و آن كتاب آلان در نزد من موجود است. (آيتي).
---------------------------
كتاب ايقان يا خالويه
اما ايقان بدون شبهه در مدت دو سال كه آقاي ميرزا خدا در سليمانيه و در كوه سر كلو انزوا داشته در آن گوشه ي فراغت اين دو هزار بيت كتابت را انجام داده و شايد پنجاه دفعه پاك نويس كرده و عيوب آن را بيرون نموده است و با وجود اين آن را خالي از عيبي نتوان شناخت و اگر باور نداريد همان طليعه ي ايقان را بخوانيد تا به آخر خواهيد فهميد زيرا بدون مقدمه چنين شروع مي شود (الباب المذكور في بيان ان العباد لن يصلوا الي شاطي بحر العرفان الخ) و ختم مي كنند به كلمه ي (مطيورا) كه هر دو غلطي فاحش و ركيك است فضلا از اين كه مطالب آن هم عينا متخذ از كتب عرفا است خصوصا عرفاي نقش بنديه كه ميرزا بها در سليمانيه با ايشان محشور و حتي نزد شيخ عبدالرحمن مرشد صوفيه متلمذ بوده و در اسرار مسافرت و عزلت در سليمانيه منظور نظر بوده است يكي آن كه نزد مسلمين وانمود شود او طالب رياست و نزد اهل بيان اظهار شود كه ايشان از مخالفت ازل انديشه ناك بوده اند و دوم وانمود مي شده است كه مقصود از انزواي اين شخص تكميل علم كيمياست و بالاخره هم همين شهرت بود كه ارباب طمع را به گرد او جمع كرد و به جاي اين كه بهره اي از او ببرند از هستي ساقط شدند و گمان نرود كه اين سخن موهوم و يا متزلزل است من خود در كرمانشاه امتحان كردم كه مردم تا چه اندازه به اين گونه خدعها پابند مي شوند.
---------------------------
الكلام يجر الكلام
در كرمانشاه روزي شخصي نزدم آمد كه از سخنانش دانستم در حق من حسن ظني دارد و گمان كرده است من داراي صنعت كيميا هستم لهذا محض اينكه تصوراتم در حق بها تكميل و عملي شود مانند خود بهاء با آن شخص از در دوروئي و حرف هاي دو پهلو به صحبت وارد شدم و اصطلاحات حكماي قديم را كه در اين صنعت مي دانستم بر شمردم گاهي از حجر سخن گفتم و دمي از شمس و قمر و گاهي از بيضه ي شقرا گفتم و دمي از ارض بيضا. وقتي به حمام ماريه اش بردم و دمي مهرهاي سليمانيش بر شمردم گهي از بول الصبيان گفتم و وقتي از ذهب ابريز و عقيان يك دم به بول العجلش افكندم و دم ديگر بخل و خمر دلالتش كردم يك وقت آثار ذهب طاير را بر شمردم و وقت ديگر زيبق فرار را به دمس بردم گاهي از كبريت و نوشادر تمجيد كردم و دمي از طلق و عقاب تنقيد كردم گاهي شعر سابقين را برايش خواندم كه خذ الفرار و الطلقا و شيئا يشبه البرقا اذا مزجته سحقا ملكت الغرب و الشرقا گاهي اين كلام منسوب به امام را شاهد آوردم كه خذ الحديد المزغفر و زنجار النحاس الاخضروا جعل بعضه ماء و بعضه ارضا و افلح الارض بالماء وقتي شعر شيخ بهائي را برايش خواندم كه از طلق درهمي وز فرار درهمي آنگاه از عقاب دو جزء مكرمي پس حل و عقد كن تو نه با كوره و دمي و الله شاهد هو اكسير اعظمي بالاخره شنونده ديوانه وار نعره اي بزد و از جاي خود برخاسته خويش را بر قدمهاي مبارك من! افكند و دامان كرمم را گرفت كه اكسير اعظمش بخشم و حجر مكرمش دهم صنعت قمرش آموزم و يا شمسي در كيسه اش اندوزم يد و بيضائي آشكار كنم و صمغه بيضا و حمرائي پديدار سازم (نامحرومش) نكنم و مأيوس و مغمومش ننمايم. لهذا نوازشش كردم و وعده اش دادم كه اگر مقدر باشد به مراد دل خواهي رسيد و او در مدت نه ماه هر روز آمد و هر شب رفت هر صبح آستانم را بوسيد و هر عصر چيزي از من پرسيد ولي آخر مقدر نبود (زيرا چيزي نمي دانستم) و تنها استفاده اي كه از من برد آن مقدار عمري بود كه در معاشرت با من هدر داد و چندي از كارش باز ماند و اگر بي وجدان بودم كلاهش را مي ربودم و گوشش را مي بريدم زيرا نسبتا بي چيز نبود جز اين كه اين حركت خلاف وجدان را نكردم و هنوز از بي طمعي خود خوشنودم و او هم چون طمعي نديده هنوز دل نبريده و پس از ده سال مي شنوم كه چون نام مرا شنود آب در ديده گرداند و گويد آواره نخواست اين صنعت را به ما ياد دهد و الا دارا بود!! و بهره اي كه من از اين كار بردم تكميل تجربت بود كه دانستم آدمي به دمي فريب مي خورد و بها از همين راهها نفوس اوليه را فريب داده.
بازگشت به مطلب
باري سخن در اين بود كه اين انزواي ميرزا بها كه فقط براي تأليف دو هزار بيت كتاب ايقان بود با نثر كردن هفت وادي شيخ عطار به صورت وانمود شد كه محض تكميل صنعت كيميا است و اين بود كه در مراجعتش به بغداد دست ها به دامانش دراز شد و پنجاه شصت نفر از بابي هاي برجسته گريخته مقيم كويش شدند و شب و روز جان مي كندند و كسب مي كردند و نيمي از دسترنج خود را به ميرزا خدا مي دادند كه روزي ده برابر از كيمياي او بهره بردارند و هر كس هم با ايشان طرف محاوره كتبي و شفاهي مي شد از دور و نزديك به او مي فهمانيدند كه اين خدا داراي كيميا است ولي بعد از شصت سال هنوز آن كيميا از دمس بيرون نيامده است!!
حالا به بينيم آن كتاب ايقان كه نتيجه دو سال عزلت بود به چه صورتي نشر شد؟
آري انتشار دادند كه خالوي سيد باب در باب بابيت همشيره زاده اش شبهه داشته و سئوالاتي نگاشته و به فاصله شبي يا چند شبي اين كتاب در جواب او نازل شده و لهذا آن را هم گاهي به رساله خالويه مي ناميدند كه سياست تركماني با آن همراه باشد.
---------------------------
كتاب اقدس
و اما كتاب اقدس روح احكام و مسائلش از حاجي ملا علي اكبر و زين المقربين و مشكين قلم است كه كتبا و شفاها هر چه به نظرشان خوب آمد به ميرزا خدا پشنهاد مي دادند و او در قوالب الفاظ عربي درآورده در آن عربي هاي عجيب هم پسرهاي خود را دخالت داده با مشورت ايشان شريعت مي ساخت و عبارت مي پرداخت و اين از قضاياي مسلمه است كه ميرزا محمد علي غصن اكبر در آن اوقات به طوري مورد توجه شده بود كه ادعاي شمس الشموسي كرد و خود را از پدر خويش برتر خواند و عباس افندي حسادت ورزيد و سعايت كرد تا آن كه پدرش به اطراف نوشت كه اگر آثاري از قلم اغصان سر زند كه مورد توجه شما شود آن را از تأييدات ما بدانيد.
باري غرض اين بود كه شريعت سازي و عبارت پردازي بها در ابتدا به كمك برادرانش ميرزا موسي و ميرزا محمد قلي صورت مي بست و پس از بلوغ و رشد پسرهايش به كمك ايشان انجام مي يافت فضلا از اين كه قسمت عمده آن ها هم از قريحه و فكر ميرزا آقا جان خادم كاشاني سرزده است و از اين است كه چون به دقت در الواح و آثار منتشره مطالعه شود اختلاف طرز و روش و انشا و تاويلات و عرفان بافي نظم و نثر اين ترهات به قدري زياد ديده مي شود كه همان اختلاف وارده بارده به انسان مي فهماند كه اين احكام و مطالب از قريحه يك نفر و به قوه ي الهام صادر نشده و دقت هم در اصلاح و تصحيح آنها به عمل نيامده. چنان كه گفتيم يك جا در اقدس حكم زنا به نه مثقال جزاي نقدي تعيين شد و يك جا در رساله سئوال و جواب حكم آن معوق و موكول به بيت العدل موهوم گشته و اينجاست كه آيه مباركه قرآن كاملا مورد توجه مي شود (لو كان من غير عندالله لوجدوا فيه اختلافا كثيرا) و مهمتر از همه اين كه آثار باب و بها به جاي اين كه سهل و ممتنع باشد صعب و مبتذل است از فرط تعقيد و ابهام و تكرر در لفظ و ساير معايب كلاميه
---------------------------
مبين يا سوره هيكل
اما كتاب مبين يا سوره هيكل عبارت است از يك سلسله الفاظي كه متضمن هيچ گونه حكمت و صلاح و دستور العمل كافي نيست براي مقصدي و عربي هائي است كه مركب از الفاظ مفرده كه مفرداتش عربي و تركيبش نه فارسي و نه عربي و اغلب آنها در طي خطاباتي است كه به صورت وانمود مي شود كه گويا ميرزا بها به انسان مهمي و به خاقان و سلطاني خطاب مي كند و گاهي هم اسم مي برد «ان يا ملك الروس اسمع نداء الله الملك المهيمن القدوس» و يا اين كه خطاباتي به ملكه لندن (ويكتوريا) مي كند ولي هنگامي كه در روح اين كلمات استقصا شود ديده مي شود كه به شهادت تاريخ اين كلمات در طول حيات بها از زير دوشك بيرون نيامده و تا زنده بود تأكيد مي شد كه كسي بر مضامين آن كلمات آگاه نشود حتي بعد از آن كه آن را در هندوستان با كمال احتياط طبع كردند نسخه مطبوع آن را به كسي نمي دادند مگر آن كس كه مسلم باشد كه از گوسفندان بي اراده بها شده و بالاخره جز عريضه كه به ناصر الدين شاه نوشته شده و معلوم نيست كه آن عريضه عينا اين لوح است كه انتشار داده اند يا چيز ديگر بوده آن كلمات نيز نه تنها به نظر سلاطين نرسيده بلكه كسي جز معدودي از محارم اسرار بها بر مضامين آن ها آگاه نشده با وجود اين عباس افندي پس از مرگ پدرش آن كلمات زير دوشكي را كه خودش هم در ساخت و ساز آن شريك بوده و براي همچو موردي ذخيره مي نموده آنها را مدرك نفوذ و قدرت پدر خويش قلمداد كرده و در مفاوضات و ساير الواح به آن استدلال نموده! آري خواهيد گفت در اين صورت او مرد مدبري بوده و سياست خوبي به كار برده و عرض مي كنم اگر اين حرف مورد تصديق شود باز حرف ما مورد تكذيب نخواهد بود كه گفته و مي گوئيم طريقه ي بهائي مذهب نيست و بر رويه اديان انبيا عرض اندام نكرده بلكه سياست مذبذبانه اي است كه براي استفاده شخصي اتخاذ شده و ما عجالتا تا همين حد مسلمش سخن مي رانيم و حال آن كه در سوء سياست او هم مردمان عاقل سياسي سخن گفته اند و براي سوء سياست افندي همين بس است كه احكام بيت العدل را ولو موهوم بود ولي چون ساخته دست پدرش بود خوب بود مبدل به حكم وراثت و رياست شوقي افندي نكرده باشد نسلا بعد نسل و بدون شبهه اين بار سنگين ننگين را عاقبت همان گوسفندان هم از دوش خود خواهند انداخت پس در حسن سياستش هم حرف است و ما را مجال تطويل كلام در اين مقام نيست مجملا برگرديم به موضوع كتب و الواح كه تا كنون يك كتاب و لوحي از اين پدر و پسر به طور سادگي و آن قسم كه بوده نشر و اشاعه نشده است
---------------------------
كتاب مفاوضات
مثلا مفاوضات عبدالبها كه نتيجه فكر ساليان دراز او بوده چنين وانمود شده است كه مسس بارني مادام مسيو دريفوس بر سر ناهار سؤالاتي كرده و عباس افندي مرتجلا اين جوابها را داده است با اين كه اگر هم چنين بود اهميت نداشت زيرا به قدري سهو و اشتباه و غلط و فلسفه هاي معوج در آن كتاب موجود است كه بايد چندين كتاب در كشف اغلاط آن يك كتاب نوشت معهذا اين وانمود هم غلط و بي حقيقت است كه اين سخنان صحبت سر ناهار باشد بلكه نتيجه نگارش سالي سه چهار است نه صحبت سر ناهار چنان چه در سال (1923) ميلادي كه از لندن به پاريس وارد شدم عينا اين سخن را خودم از مس بارني دريافتم. در شبي كه بارني مادام دريفوس مرا به كشمش پلو ايراني مهمان كرد در طي صحبت پرسيدم در آن موقع كه شما مشرف بوديد و مفاوضات تنظيم مي شد. چند مدت در عكا مانديد؟
فوري از روي سادگي جواب داد من بيش از چند روز توقف نكردم و مفاوضات را پس از چندين سال سر كار آقا نزد ما فرستادند و فرمودند اين كتاب براي ايران خوب است و مي خواهيم نام شما در مشرق مشهور شود لهذا به نام شما ميل داريم طبع شود!!
خلاصه بارني مقصود مرا نفهميد زيرا سابقه ذهني نداشت ولي بنده مقصود عباس افندي را فهميدم چه كه سابقه ذهني داشتم و اين گونه تقلبات او را در هر لوح و كتاب و مطلب و مرامي شناخته بودم
---------------------------
توضيح گفتار
پوشيده نيست كه مطالب مفاوضات بر دو قسم است قسمي راجع به تاويل آيات تورات و انجيل است و قسمي ديگر راجع به عقائد اشاعره و وحدت وجودي و تناسخي و امثالهم كه كلمات مجمله از ايشان در مفاوضات به صورت تزلزل و تمجمج بيان شده گاهي طردا للباب بعضي از آن كلمات مورد اثبات و گاهي در محل نفي در آمده هر جا خواسته است رد كند از عهده بر نيامده و هر جا خواسته است اثبات كند طوري آن را بيان نموده است كه گويا مخترع اين سخن خود اوست و باز هم خوشبختانه از عهده اثبات آن بر نيامده است مثلا شرحي مي نويسد در القاء موازين اربعه - عقل و نقل و حسن و الهام - و ما را در اين سفسطه هاي آقا دو نظر است.
(نظر اول)
اينكه اين سخن بافته ي فكر و بافته ي وجدان ايشان نيست و اساس اين حرف از اشاعره است نه بدين قسم كه اين آقا به طور حتم از عدم لياقت و ميزانيت آنها سخن گفته است و به علاوه عباس افندي تا اين درجه هم متصرف و مستنبط نبوده و مخترع اين فكر يعني اختراع اينكه اين حرف را از اشاعره بايد اقتباس كرد ميرزا ابوالفضل بوده كه قبل از نشر كتاب مفاوضات او در كتاب فرائد خود اين مطلب را بيان نموده است پس عباس افندي مقتبس از ميرزا ابولفضل و ميرزا ابوالفضل مقتبس از اشاعره است.
(نظر ثاني)
اينكه چون ميرزا ابوالفضل مطالعات خود را در امر باب و بها به انجام رسانيد ديد اين همه عيوبي كه اهل علم و منطق و حكمت و فلسفه در كلام و آيات و احكام و اشارات و اعمال و استدلال بها و بهائيان جسته اند به هيچ قمسي اصلاح و مرتفع نمي شود مگر اينكه ماندن بيرهون حكيم يوناني مطلقا به وجود برهان قائل نشويم و يا مانند اشاعره اسلام موازين اربعه را از كار بيندازيم لهذا ثبت كرد به اينكه ادراك حس ناقص است به دليل اينكه شعله ي جواله را دايره ي از آتش تشخيص مي دهد و سراب را آب مي انگارد - و نتيجه اين مي شود كه اگر مثلا كسي به چشم خود ديد كه آقاي شوقي افندي با پسر ميرزا باقر خان شيرازي اذان صبحي وارد حمام خصوصي بيروت شدند و از قفاشان رفته باز به ديده خود ديد (مالارات عين) و خواست آنچه را ديده است باز گويد بگويند حسن در محسوسات خطا مي كند و شما به اشتباه ديده ايد يا اگر شخصي شرح سليمانيه و بغداد بها را كه با دراويش مأنوس و اسمش درويش محمد بوده و قليان حشيش استعمال مي نموده به گوش خود از عبدالبها شنيد فوري بگويند حس تو خطا كرده است و محسوسات ميزان ادارك و معرفت اشياء نتوانند شد يا آنكه اگر كسي به عقل خود دريافت كه تعليمات عبدالبها و الغاء وطن خواهي براي اغفال ايراني و استفاده ي اجانب است فوري به او بگويند عقل خطا كار است: به دليل اينكه مدركات و معقولات سابقين مورد انتقاد لاحقين شده است و خطاي عقول آنان ثابت گشته و اگر كسي بگويد مثلا عقل قبول نمي كند كه جسد باب را در آن موقع انقلاب كسي از تبريز به تهران نقل داده باشد و احدي مطلع نشده باشد و پس از پنجاه سال به حيفا رفته باشد و در هيچ گمركي كمتر. تعرض و تفتيش به عمل نيامده و قضيه مستور مانده باشد و بالاخره امام زاده ي حيفا مصنوعي است نه حقيقي - فوري بگويند عقل ميزان براي ادارك مطالب نيست و اگر بگويد كه فلان قضيه را از فلان شخص صحيح القول شنيدم و فلان حكايت را از نزديك ترين اعضاي فاميلي بها و عبدالبها استماع كردم فلان صحابه ي خاص چنين گفت و فلان مقرب چنان روايت كرد و جواب دهند كه نقل ميزان مستقل نيست و به مفاد (الخبر يحتمل الصدق و الكذب) نمي توان بر اقوال اعتماد كرد ولو آنكه به مقام تواتر رسيده باشد! و اگر كسي گويد به الهام كه در مقامي هم مي توان به وجدان تعبيرش كرد دريافته ام كه مثلا ميرزا بها مظهر شيطان است نه رحمن (چنانكه يك نويسنده ي انگليسي گفته است) فورا بگويند كه الهام مدرك معرفت اشياء نيست زيرا مردد است بين الهامات رحمانيه و تسويلات شيطانيه.
خلاصه بر روي اين اصول ميرزا ابوالفضل كه در آن وقت كار كن صميمي حضرات بود اين مسئله را كه از متخذ از افكار اشاعره است در كتاب فرائد مطرح كرد و عبدالبها هم براي مقصد خود بي نهايت موافق يافته كامش به طوري از اين طرح شيرين شد كه ننگ اقتباس را هم بر خود گذراده آن را مشروح تر در كتاب مفاوضات تكرار نمود و در خاتمه اين را هم اضافه كرد كه ميزان خطاناپذير تأييدات روح القدس است و اين حرف به اين مهملي را در بوته ي ابهام گذاشت و گذشت و مريدان هم نفهميدند چه گفت و مغالطه به كجا كشيد! و بالاخره غافل ماند از اينكه راه ابطال اين قول دو كلمه بيشتر نيست و آن اين است كه پرسيده شود آقاي عبدالبها شما خود خطا و نقص اين موازين اربعه را به چه مدارك و ميزاني دريافته ايد؟ عليكم بالجواب.
و چون عبدالبهاء از دينا رفته اينك از جانشين او شوقي افندي مي پرسيم آقاي غصن ممتاز و ولي امر الله كه مي خواهيد در اين قرن علم و تمدن مردم گوسفند بي اراده شما باشند و همين كه يك نفر از شما صرف نظر كرد شما اين همه طعن و لعن و استهزاء و ايذايش مي كنيد همين يك كلمه را جواب گوئيد با اينكه شايد سؤال ما را هم نفهميد تا برسيم به اينكه به جوابش قادر باشيد يا نه) آري تكرار مي كنم كه نفهميديد چه گفتم - گفتم اگر موازين اربعه در معرفت اشياء هم ناقص و ناتمامند خود عبدالبها با چه ميزان همين مسئله نقص و ناتمامي موازين را شناخته است؟ها يادم آمد كه راه مغالطه شما را هم ببندم كه نگوئيد او فقط به همان ميزان روح القدس اين را تشخيص داده فراموش نكنيد كه اينجا آن مغالطه هم راه ندارد گفتيم پيش از او ميرزا ابوالفضل و پيش از ميرزا ابوالفضل اشاعره اين را درك كرده اند و گفته اند پس بايد بگوئيد كه آنها با چه ميزان خطاي موازين اربعه را يافته و ذكره كرده اند؟ [1] .
[1] در اين موقع كه اين كتاب در زير چاپ سيم است يازده سال از تاريخ پرسش هاي متن گذشته و پاسخي از جانب جناب شوقي و ديگر از اساتين امر نرسيده و هر كس ديگر هم هر چه پرسيده بلا جواب مانده مانند پرسش هاي جزيره ي پرچم زيرا شوقي و مبلغين او اهل منطق و استدلال نيستند و جز مال الله منظوري از نگهداري امر ندارند!!.
---------------------------
حل قضيه
بر ارباب كياست و فراست مبرهن است كه هر چند اين موازين اربعه هر يك به تنهائي ممكن باشد خطا كنند يعني در ميان صد هزار مدركات صائبه يكي هم خطا بيفتد اين دليل نمي شود بر اينكه همه ي مدركات او بر خطا و ناقص و ناصواب است. مثلا گوش هزاران قسم از مسموعات دارد كه همه صحيح است يك وقت هم خطائي از او سر مي زند كه صداي منعكس از كوه را صداي ديگري مي شنود و مي شناسد ولي في الفور خطاي او را قوه ي ديگر يعني عقل كه ميزان ديگري است تشخيص مي دهد و به انسان مي فهماند كه اين صداي ثاني نيست يا آنكه چشم سراب را آب مي بيند ولي در همان حين عقل او را بر خطايش دلالت مي كند كه آب نيست سراب است يا عقل تصور خطائي مي كند و چون حس آن را يافت خطاي عقل را به خودش مي فهماند يا نقل خطا مي افتد و روايت ناصوابي شنيده مي شود ولي عقل در مقام تحقيق و كنجكاوري برآمده خطاي نقل را ادراك و اثبات نموده آن را در معرض تكذيب در مي آورد و يا الهام كه ما به وجدان تعبيرش مي كنيم خطا مي كند ولي چون به حس معروض افتاد حس خطاي آن را مي آيد يا آنكه عقل مي فهمد آن مدرك و ملهم از تخيلات واهيه بوده است و بالاخره حس يا عقل خطاي الهام يا نقل را توضيح مي دهند.
مثلا بنده در ابتدا حرف ها و رواياتي از اهل بها شنيدم و كلمات خوش آب و رنگي ديدم كه به كمال شور و شعف آن را استقبال كردم و گفتم چه بهتر از اين كه يك پيغمبر از ايران ظهور فرموده باشد و در سايه ي تعاليم عاليه ي او اين ملت فرسوده راه ترقي پويد ولي هر قدر نزديك تر شدم خطاي نقل را بهتر يافتم يك وقت شنيدم كه عبدالبها براي ترقي و شرافت ايران و استقلال و عظمت اين سرزمين در اروپا و آمريكا نقلها كرده و افكار مردم را به دين صوب معطوف داشته يك وقت هم خودم رفتم به اروپا ديدم آن نقل ها كلا خطا بوده و او جز تملق و چاپلوسي به اروپائيان و امريكائي ها و تمجيد از قوانين ايشان و مذمت از شرق ويژه ايران سخن نگفته و حتي مبادي و تعاليمي كه پيشنهاد كرده براي اغفال مردم ايران بوده در اين صورت شبهه ي نيست كه پس از درك خطاي نقل نبايد از ادراكات عقل هم چشم بپوشم كه چون نقل خطا بود شايد عقل هم خطا باشد. پس خلاصه اين است كه خطاهاي نقل را عقل ادراك و خطاي عقل را حس دريافت نموده مثلا عقل مي گفت يك نفري كه مي خواهد داراي رياست روحاني باشد و جمع كثيري را مطيع اراده خود نمايد طبعا مي تواند از شهوات خود جلوگيري كند و اگر نكرد اقلا مي تواند آن را مستور دارد و اگر ديد از طرفي صدائي بلند شد آن وقت ديگر قطعا از خود جلوگيري خواهد كرد ولي حس من خطاي اين ادراك عقلاني را دريافت و بالحسن و العيان ديدم كه شوقي افندي به صورت بينائي چشمش در پرده ي شهوات مستور شده و حواسش فالج گشته كه نمي تواند از خود جلوگيري نمايد و حتي بعد از بلند شدن صداهاي متوالي باز هم نتوانست يك سال رفتن به سويش و رقصيدن با مادمو ازلها را فداي مبادي و رياست خود نمايد در اين صورت نمي توانم بگويم كه چون عقلم از اول در ادراك مقام او خطا كرد ممكن است حس و نقل هم در محسوسات و منقولات مسلمه خطاكار باشد چه كه خطاي هر ميزان را ميزان ديگر متذكر است - ولي حضرات قصدشان از طرح آن مسئله همين است كه هرگز هيچ كس بر محسوسات و معقولات و منقولات وجدانيات خود ترتيب اثر ندهد و هميشه گوسفند بي اراده ي ايشان باشد اين است كه آن مطلب را از اشاعره گرتفه و در هر نوشته و سخن خود اعاده مي نمايند و بالاخره سد اين مغالطه وقتي مي شود كه شوقي افندي جواب اين مسئله را نه لوح زير دوشكي بلكه به بيان صريح همه كس پسند توضيح دهد كه آنان كه اين را فهميده اند كه موازين اربعه ناقص و خاطي است با كدام برهان و ميزاني اين را تميز داده اند؟ اگر با يكي از اين موازين اربعه است چگونه ميزان ناقص كه در آنجا نيست ممكن است بگوئيم انسان طعمه ي درندگان است ولي ممكن نيست بگوئيم اسير درندگان است. بلكه بايد گفت انسان با اينكه طعمه ي درندگان است درندگان را اسير خود ساخته به وسيله ي طعمه هاي ديگري كه به آنان مي دهد خويش را مستخلص مي سازد.
6 - اينكه هم معناي اثر و مؤثر به قسمي كه در جلد دوم در ضمن ابطال لوح بقاي روح افندي گفتيم فلسفه غلطي است و به فقدان مؤثر اثر مفقود مي شود و به طوري كه او بناي اثر را به تخصيص به انسان داده نيست بلكه يك مورد ضعيف هم كه مؤثر لانه و خانه خود است مي ميرد يا كشته مي شود و يا پامال مي گردد در حالتي كه تا مدتي خانه و لانه اش كه اثر اوست باقي مي ماند موريانه معدوم مي شود و تير و تخته را كه او سوارخ كرده تا مدتها بدان حال باقي است مگس عسل مي ميرد و موم و عسل او تا ديري مورد استفاده است و بالاخره چنين امر عادي را نمي توان برهان بقاي روح (آن هم روح انبياء) شمرد!
7 - اينكه شجره بي ثمر را با ثمر كردن مخالف قانون طبيعت نيست بلكه موافق طبيعت است در صورتي انسان قادر بود مخالف طبيعت عمل كند كه مثلا ميوه را از پشم شتر بيرون آورد و گرنه پيوند شجر مثمر به درخت بي بار زدن موافق طبيعت است.
باري قدم هشتم مطول شد و اينك به اختصار كوشيده به قدم نهم كه كاشف اسرار بسيار است مي پردازيم.
---------------------------
سفر دوم من به عكا و حيفا
در سال 1333 كه سال اول جنگ عمومي بود عبدالبهاء به توسط سيم كمپاني تلگرافي كرده مسافرت مرا تقاضا نمود و آن سال دومي بود كه خودش از سفر غرب مراجعت نموده بود من حدس زدم كه مي خواهد مرا به اروپا بفرستد براي بعضي مغالطات و خودنمائي ها چه پيش از ن و بعد از سفر خودش يك نفر مبلغ هم درجه و هم قطار من ميرزا علي اكبر رفسنجاني را فرستاد به آلمان به اصطلاح خودش براي آبياري تخم هاي افشانده او و از عجائب روزگار اينكه آن مبلغ پس از مراجعت از سفر آلمان «مانند آواره پس از سفر لندن» به كلي از بهائيت برگشت فرقي كه با آواره داشت اين بود كه او نتوانست به حسن تدبير افكار خود را حفظ كند تا كتابش تمام و نشر گردد لهذا در معرض هجوم بهائيان به دستور سري عبدالبهاء و حيل ماهرانه او واقع شد چندان كه در حجره تيمچه حاجب الدوله در مدت چهار سال تحت مراقبت زردشتيان ابله بي سواد بهائي مقيم آن تيمچه واقع شد و به قدري از دست آن جهال بي عاطفه صدمه كشيد كه مسلول شده عاقبت از ايشان فرار كرده به سمت رفسنجان رفت و به اندك فاصله ي درگذشت و آثارش منتشر نگشت ولي آواره همان تضييقات و اشد از آن را جلوي روي خود ديده حتي درصدد اعدامش بودند ولي با تائيد الهي و حسن تدبير خود موفق شدم به نشر قمستي از اطلاعات خويش و چون اين سد شكسته شد ديگران هم مانند آقاي نيكو و آقاي اقتصاد (ميرزا صالح مراغي) و آقاي شهاب فردوسي و چند نفر ديگر به كم و زيادي موفق بر نشر اندكي از اطلاعات خود شدند و تا حدي شواهد بر صحت كشف الحيل اقامه شد ولي حضرات بهائي زود بيدار شدند و به هر وسيله ي بود از ادامه اين گونه كتب جلو گرفتند به طوري كه مثلا يزداني متزلزل را دوباره به حوزه ي خود اعاده دادند و به هر حيله بود پست او را هم در وزارت جنگ تأمين كردند.
مجملا قبل از مسافرت خودم رفسنجاني مذكور را ملاقت كرده فهميدم بازگشت او از بهائيت بر اثر كشف دروغ هاي عجيبه افندي بوه كه خود را مطاع و متنفذ در عالم غرب قلمداد نموده در حالتي كه در همه ي آلمان قريب چهل نفر اشخاص غير مهم در اطراف مسلك بهائي حرف ها بلند شده و گاهي محفلي تشكيل مي كنند و از هر شهري يكي دو نفر سفر كرده بدان محفل رفته به قول دكتر يونس خان (نشستند و گفتند و برخاستند) يعني جز حرف چيزي نبود و همان عده قليل هم به رفسنجاني توجه نموده به او گفته بودند علم و نطق و بيان شما مهمتر از عباس افندي است و دختر كنوسل شوارز كه رئيس همه آنهاست خواسته بود با رفسنجاني وصلت نمايد و مجموع اين قضايا افندي را به غضب آورده از رفسنجاني سلب اطمينان كرد و به امحاء او كمر بست چه در بهائيت گناهي بالاتر از بيداري و آزادي نيست همين قدر كه فهميدند شخصي بيدار شده كمر به اعدام و امحاء و يا اقلا به سلب اثر از كلمات او و اتهامش به هر تهمتي كه امكان پذيرفت مي بندند و از اين است كه هر كس هم بيدار شد دوباره خود را به خواب مي زند و از اين قبيل بسيار داريم كه بعضي را در محل خود اشاره خواهيم كرد.
به اينكه مسافرت در ضمن جنگ كار مشكلي بود چون مايل بودم اطلاعاتم كامل شود بي درنگ حركت كردم پس از آنكه دو ماه در كرمانشاه و چهل روز در بغداد و ايامي در حلب معطل شدم و با زحمات بسيار وسائل سفر خود را فراهم كردم عاقبت با پنج هزار تومان پولي كه با بابيان همدان و كرمانشاه و خود تهران داده بودند به حيفا وارد شدم و مخصوصا ذكر پول كرد تا سخني نگفته نماند و معلوم شود كه اگر من آدمي مادي بودم خوردن پنج هزار تومان نقد با آشاميدن آب يكسان بود زيرا افندي نمي دانست پولي داده شده راه مكاتبه هم بسته بود سندي هم صاحبان پول نخواسته و نگرفته بودند پولي كه هر دو تومان و ده تومانش يكي داده آن هم در راهي كه چند دفعه با سارقين عرب دست گريبان شدم آن هم در سال جنگ كه بهترين عذرها در پيش است خوردن آن اهميتي ندارد معهذا به طوري پول ها را تحويل افندي دادم كه او خودش تعجب كرد و حتي در مراجعت خرجي براي خود نگذاشته بودم و ناچار شد كه صد تومان به حاجي امين حواله دهد و آن لوح صد توماني كه ذكر صحت عملم نيز در آن درج است الآن در كتابچه ي الواح من موجود است.
مكرر بعضي از رفقا گفتند چرا اين پول را دادي! گفتم براي اينكه جلوي قلم و زبان و وجدانم در بيان حقيقت باز باشد و نزد خدا و خلق و وجدان خود سر افكنده نباشم و خود او هم بهانه ي نداشته باشد و گرنه مي دانم اين پول ملك مشروع او نبود و من خود اولي به تصرف آن بودم كه به قوه ي نطق و بيان و تشويقات من و امثال من جمع شده بود حتي بعضي از زنان به زبان آورده مي گفتند شما خود مختاريد كه اين وجه را به هر مصرفي برسانيد معهذا حمد مي كنم خدا را كه طمع دامنگيرم نشد و آلوده به دان مال كثيف نگشتم فحمدأ له ثم حمدا له (اين بود مرتبه ي نمك نشناسي ما) و آن بود درجه ي حق گذاري ايشان كه گفتم قريب ده هزار تومان خسارت در كتاب تاريخشان به من زدند و الحمدلله كه (شب سمور گذشت و لب تنور گذشت) و خدا چند برابر آن از راه مشروع به من داد.
---------------------------
از حيفا تا عكا
در حيفا سه ماه در نزد افندي ماندم و كمال تقرب را داشتم حيفا هم خلوت بود ليلا و نهارا از حضور استفاده نموده دنيا دنيا مطلب فهميدم در هر غيبش عيبي يافتم و در هر نبوتش سفاهتي ديدم در هر مزاحش اسراري جستم و در هر صحبت سياسيش رموزي ادراك كردم و بالاخره تمام شرايطي كه گفتيم بايد در مصلح مذهبي يا امور اجتماعي باشد به تمام معني عكس العمل آن را در عبدالبهاء ديدم در حالتي كه دورادور نوع ديگر شنيده بودم و في الحقيقة تصور مي كردم كه اگر او حق نيست ملهم نيست غيب دان نيست عالم كامل نيست ولي اقلا اخلاقياتي كه در كلمات خود و پدرش اظهار شده دارا است ولي خدا را گواه مي گيرم كه اثري از آن اخلاقيات هم در او نديده همه را معكوس مشاهده نمودم بدين گونه كه گفتيم مصلح بايد حب جاه و رياست نداشته باشد بدبختانه عبدالبهاء را از همان وحله ي اولي يك نفر آخوند جاه طلب رياست پرستي ديدم كه هيچ آخوندي را به آن درجه ظاهر ساز و رياكار و رياست دوست و مال پرست نديده بودم. باري اين عبدالبهاست كه براي رفتن به عكا بر خر نشسته يكي از مريدان را بر آن داشته كه ركاب و زانويش ببوسد و عكاس را واداشته كه بدين حالت عكس بردارد! آيا كسي كه پدرش در كتابش تقبيل ايادي (بوسيدن دست) را حرام كرده و بالعكس خودش هميشه پاي خود را مي كشيده تا مريدانش ببوسند و هنوز لحافش را در اطاق مخصوصي گذاشته اند كه مريدان بروند ببوسند و عبدالبهاء هم بر همان رويه همواره پاي خود را با پوتين دراز مي كرد كه مريدان ببوسند به زبان مي گفت دست و پا بوسيدن حرام است ولي عملا اگر كسي نمي بوسيد مكدر مي شد و دامادهاي خود را تحريك مي كرد كه به آن مسافر و مريد سرزنش كنند كه تو آداب تشرف را بلد نبوده و بي احترامي كردي (!) آيا يك همچو آخوند رياست پرستي قابل هست كه او را مصلح امور مذهبي يا اجتماعي در هر دوره ويژه در اين دوره ي بيداري مردم تصور كنيم؟!
---------------------------
از حيفا تا شام
پس از آنكه در حيفا ماندم و راه اروپا به سبب جنگ عمومي بسته شد و بر من معلوم گشت كه عباس افندي به قدر يك آدم سياسي و حكيم ماهر هم پيش بين نبوده نتوانسته است بفهمد كه جنگ تا كي طول مي كشد و نتوانسته است بفهمد كه آمريكا داخل جنگ خواهد دش و در موقعي كه از او سؤال كرده اند گفته است آمريكا وارد نمي شود و اين در بدايع الاثار (سفرنامه عبدالبهاء) مندرج است مجملا مرا كه براي اروپا طلبيده بود متحير ماند به چه كاري بگمارد بالاخره ماليخوليايش بدين جا كشيد كه لوحي مبني بر تحريك فساد به جمال پاشا نوشته مرا مأمور ابلاغ آن نمايد.
---------------------------
قضيه جمال پاشا
چون كرارا شرح اين قضيه را از ما پرسيده اند اينك مختصري اشاره مي شود. در آن اوقات كه جمال پاشا در شام بود عباس افندي از جهات عديده اضطراب داشت اول اينكه راه ايران كه مزرع حاصل خيز يا بانك و كمپاني زرخيز اوست بسته شده بود. دوم آنكه مي ترسيد جمال پاشا انور پاشا سر به سر او بگذارند و مدارك خيانت او را به دست آرند و بفهمند كه او دخيل در امور سياسي است. سوم آنكه اگر آمريكا داخل جنگ شود چنانكه شد و اگر بعد از جنگ صلح عمومي جاري نشود چنانكه نشد چه عذري در غيب گوئي خود پيش آورد در اين ضمن ها به خاطرش رسيد كاغذ به جمال پاشا بنويسد و نوشت ابتداي آن تاريخ قيام صلاح الدين ايوبي است شرحي از خدمات او به اسلام و ضمنا وعده ي نصرت به جمال پاشا كه تو هم موفق خواهي شد مانند صلاح الدين و غلبه خواهي جست بر كفر (يعني مسيحيت) و در آخر لوح اين جمله را درج كرده شرط موفقيت اين است كه با ايران متفق شويد و چون ايرانيان در مذهب خود مصر و متعصب اند.. به هر قسم است ولو به حدت و شدت ايشان را مطيع اوامر خود كرده (يعني ايران را مقهور اراده ي خود كني اگر چه باردوكشي باشد (با هم بر نصرت اسلام قيام نمائيد). اين لوح در دو صفحه عربي و تركي و فارسي به هم آميخته به خط كاتب و امضاي خودش نوشته شده بود و مرا دعوت كرد كه بايد در شام به جمال پاشا برساني و اگر ممكن نشد كه به او برساني بايد فوري آنرا به آب بشوئي كه به دست ديگري نيفتد و حتي چند دفعه گفت اين لوح نبايد به دست ايرانيان بيفتد ولي در اين حكمتي است كه اگر جمال پاشا به بيند خو بست و هي مكرر مي كرد كه در اين حكمتي است در اين سري است كه براي امر مفيد است. من در مقام اعتذار از اين سفارت عجيب گفتم من شخص ايراني لباس ايراني كه تركي هم خوب نمي دانم را هم نمي دهند كه به جمال پاشا برسم تغيير كرد و گفت تأييد جمال مبارك به شما مي رسد! بعد فكري كرده گفت به لباس افندي هاي عثماني ملبس شويد و در همان شب فينه و مولوي برايم تهيه كرده و مرا در لباسي كه ذيلا ملاحظه مي شود در آورد و در آن ايام ميرزا احمد سهراب را هم براي اجراي بعضي دسائس ديگر به لباس فينه و مولوي در آورد. باري آواره ي آن روز با اين لباس حركت به شام كرد ولي نمي دانم از معجزه ي عبدالبهاء و تاييد پدرش بود يا از صفاي قلب و معجزه خودم بود كه شب در ترن خط آهن خوابم برد و جعبه ي كه اسباب سفر و نوشتجات و من جمله آن لوح بود به سرقت رفت. اين قضيه را همه ي بهائيان مي دانند كه در آن سفر جعبه ي نوشتجات من در ترن به سرقت رفت و خبرش به حيفا رسيد و فوري افندي ميرزا حسين يزدي از اقارب عيالش را فرستاد به شام به سند چه شده و تا مدتي نگران بود تا آنكه فهميد سرقت ساده ي بوده و مطلب مستور مانده و خاطرش آسوده شد و عجب است كه پس از زوال اقتدار جمال پاشا در چند لوح و خطابه نام او را به زشتي برده و چون نگارنده در مكتوبي ذكري از او كرده ام در لوح به خط خودش جواب مهملي داده كه محفل تهران آن را نپسنديده و چيده و بقيه را عكس گرفته موجود است.
---------------------------
همقدمي با قدما
در اين سفر كه فراغتي حاصل بود ايامي چند با قدماي عكا هم قدم شده و تمام شرارتهائي كه سالهاي نخستين يعني ايام جواني از پسران بهاء سر زده بود آگاه شدم و اگر چه اين فصل مهمترين فصولي است كه بايد داد سخن در آن داده شود ولي چون حائز تطورات و تنوعات بسياري است كه از طرفي ذكر تمام آنها مستلزم اطاله ي سخن است و كتاب گنجايش آن را ندارد و از طرفي متضمن مسائل مستهجنه ي بسياري است كه موجب غضب اغنام خواهد بود و باز حمل بر دشنام خواهد نمود و همين مقداري هم كه متفق عليه تمام اهل بهاست تحت دسيسه و مغالطه ي ايشان واقع مي شود لذا از همه ي آن حكايات فقط به شرح آدم كشي بهائيان در عكا قناعت مي نمائيم.
و در شرح آن قضيه نيز از بين صدها نسخ و اقوال فقط نسخه ي پروفسور براون را انتخاب نموده حرفا به حرف ترجمه مي نمائيم و نظريه و اطلاع خود را به عنوان تذبيل ضميمه آن مي سازيم.
---------------------------
آدم كشي بهائيان عكا
پروفسور براون مستشرق انگليسي در كتابي كه به نام
Materials for The Study of The Babi Fobzion يعني استاد بابيت نشر نموده است به انگليسي مي نويسد.
1 - پروفسور در صفحه ي (7) از آن كتاب مي نويسد بهاءالله در سنه ي 1271 بانو كرخود موسوم به ابوالقاسم از بغداد حركت به سليمانيه ي كردستان نمود و در بين راه نوكر او مرد.
---------------------------
تذييل
از عباس افندي شنيدم كه ابوالقاسم همداني بود و از سليمانيه بنا بر خواهش بهاءالله رفت به همدان و خانه و مايملك خود را فروخته آمد به سليمانيه ولي در آن حوالي چون دانسته شده بود كه هزار تومان نقد همراه دارد او را كشتند.وقتي ديگر گفت مي خواستند با ابوالقاسم و نقدينه اش به مصر بروند و عمل اكسير احمر را تمام نمايند اين بود كه عمر ابوالقاسم سر آمده موفق نشد وقت ديگر گفت خبر قتل ابوالقاسم در جريده ي بغداد درج شد به عنوان اينكه ابوالقاسم نام همداني نقدينه ي همراه داشته و در صحراي قرب سليمانيه سرش بريده شده و نقدينه او برده شده و قاتلش معلوم نشده و حتي گفت از خبر قتل ابوالقاسم ما فهميديم كه بهاءالله در كردستان است يكي از بهائيان برگشته مي گفت از مجموع اين اقوال چنين استنباط مي كنيم كه قاتل ابوالقاسم همان كسي بود كه در يك اكسير برايش بر سر اجاق نهاده و آن ابله را فريب داده كه برو «دارائي» خود را نقد كرده بياور و چون آورد براي خوردن پولش او را به صحرا برده كشت. و گر نه معني ندارد كه عبدالبهاء بگويد قرار بود با نقدينه اش همراه جمال مبارك به مصر برود در حالتي كه وقت ديگر مي گفت قبل از وصول به جمال مبارك (بهاء) اين ابوالقاسم كشته شد و نقدينه اش مسروق گشت و از آن طرف به پروفسور براون اين سند قتل را به نام مرگ تحويل دهند چه اغلب اسناد تاريخي را پروفسور تصريح مي كند كه از بهائيان گرفته است و چون نظير اين قتلها بسيار از بهاء و پسرانش سر زده (چنانكه به زودي خواهيد خواند) لذا اين هم عجب نيست بلكه مؤيدات كثيره دارد كه به قول آن بهائي قاتل ابوالقاسم خود بهاءالله بوده لا غير.
پروفسور در صفحه 10 مي نويسد آقا سيد اسماعيل زواره ي در سنه 1284 يك روز نزديك ظهر بيرون شهر بغداد در راهي كه به سمت كاظمين است رفته خود را انتحار نمود (تذييل) بين بهائيان شايع است كه او از جمال مبارك استدعا كرد كه غرفه ي از نور حقيقي جمال خود را به او نشان دهند فرمودند طاقت نداري چون اصرار كرد به او نمودند و طاقت نياورده خود را انتحار كرد!
بعضي رنود چنين فهميده اند كه سيد اسماعيل بيچاره را هم كشته اند و پس از قتلش اين گونه القاءآت از طرف بهاء و اطرافيانش به گوسفندان با هوش شده و علت قتل او همانا بيداري او بوده كه چندين امر نامشروع در اين خانواده ديده و چندين اشتباه مشاهده نموده و خواسته است از ايشان منقطع و به كاظمين براي توبه برود حضرات هواي كار را فهميده از قفايش رفته در بيرون بغداد كارش را ساخته اند و شاهد اين مقصود دو چيز است يكي انتشار چنين حرف مزخرفي كه او طاقت نور مبارك را نداشته چه در امر بهائي ما خود ديده و تجربه كرده ايم كه هر جا خرقي واقع شده و افتضاحي رخ داده براي پوشيدن مطلب كاملا عكس العمل آن را جلوه داده برگشته را فداكار و ديوانه از تقلب ايشان را ديوانه ي از آن جذاب و اشتباه را معجزه و مقتول را شهيد قلم داد كرده اند و شاهد دوم اختلاف در محل قتل و نوع قتل است كه در تاريخ به قيد دروازه و راه كاظمين مقيدي مثبوت است و در افواه و حتي يادداشت هاي كتبي بهائيان درب خانه بهاء را محل وقوع قتل انتشار داده اند زيرا اگر طاقت نور نداشت بايست فوري منصعق شود و معني نداشت كه تا بيرون بغداد به حال خود باشد و آنجا از دست برود.
پروفسور در صفحه 11 مي نويسد ژنرال قونسول دولت انگليس مقيم بغدا (كلنل آرنولد برو كمبال) باب مراوده و مكاتبه را با بهاءالله باز نموده كه بهاءالله تبعيت دولت انگليس را قبول و در تحت حفاظت آن دولت درآيد و جنرال قونسول بدو گفت در صورتي كه مايل به اقامت در انگلستان نباشيد مي توانيد به هند برويد كه يك مملكت شرقي و مطابق مذاق شما خواهد بود [1] .
در صفحه 52 پروفسور براون مي نويسد كه سيد محمد اصفهاني و ميرزا رضا قلي تفرشي و خواهرش شروع به ضديت با بهاء الله نموده و الواح و عبارات بهاء الله را جمع كرده رساله هاي متعدد به طور كپيه بين مردم منتشر مي ساختند، بهائيان مقيم عكا براي اينكه سيد محمد و ميرزا رضا قلي را از ميان بردارند بعد از مذاكره و مشاوره زياد نصير بغدادي را كه حاجي عباس ناميده بودند از بيروت احضار كردند كه سيد را به قتل رساند ولي بعدا از اين خيال منصرف گرديده اند (حاجي عباس كه نام اصلي او نصير و از دزدهاي مشهور و لوطي هاي معروف بغداد بوده مير غضب بهاء و مطيع عبدالبهاء بوده چه در ايام اقامت بغداد كه عبدالبهاء عباس در سني بين پانزده تا نوزده بوده اين نصير را كه مردي چهل ساله بوده كاملا تبليغ كرده بوده است و خود بهائيان به كرات مي گفتند نصير (يا حاجي عباس) عاشق سر كار آقا بود و او چندين قتل براي خاطر آقا مرتكب شده هر موقع كه مخالفي داخلي پيدا مي كردند او را خبر مي دادند آقا مرتكب شده هر موقع كه مخالفي داخلي پيدا مي كردند او را خبر مي دادند اولين قتلي كه اين نصير عرب مرتكب شد قتل ملا رجبعلي قهير برادر زن سيد باب بود در كربلا چه او مردي مطلع بود و به سبب آگاهي بر حوادث ابدا زير بار رياست ميرزا حسينعلي نرفته قيام او را بر خلاف دستورات باب معرفي مي كرد لهذا نصير را براي كشتن او به كربلا فرستادند و شرح آن در صفحه 220 از كتاب پروفسور براون مذكور است و اينكه در عكا از قتل سيد محمد منصرف شدند نه اين بوده است كه به كلي منصرف شده باشند زيرا بعدا خواهيم فهميد كه چگونه او و رفقايش را كشته اند منتها قتل آنها به حاجي عباس يا نصير واگذار نشده بود شايد سببش اين باشد كه طلب كردن او از بيروت طبعا اشتهاري يافته و ممكن ديده اند كه قضيه مستور نماند لهذا او را مرخص كرده كار را به كسان ديگر واگذار نموده اند) نقشه ي دومي كه در قتل آن بيچاره ها كشيده شد به طوري كه پروفسور برون در صفحه ي 54 مي نويسد آقا محمد ابراهيم كاشاني به بهاءالله گفت كه ما جمعيتي براي قتل سيد محمد تشكيل داده ايم ولي ظاهرا بهاءالله او را منع از اين كار نمود و نقشه ي سوم كه به عمل منتهي شده بدين طريق است.
در صفحه 55 مي نويسد اسامي اشخاصي كه در قتل سيد توطئه كرده بودند از اين قرار است استاد عبدالكريم خراط - استاد محمد علي سلماني اصفهاني - استاد احمد و هم شيره زاده اش ميرزا حسين نجار كاشاني و آقا محمد ابراهيم كاشاني و ميرزا جعفر يزدي و آقا حسين كاشاني طباخ اين هفت نفر در روز 12 ذيقعده 1288 طرف بعد از ظهر به منزل مخالفين خود ريخته سيد محمد و آقا جان كج كلاه و ميرزا قلي را به قتل رسانيدند حكومت عكا پس از اطلاع از قضيه تمام بهائيان مقيم عكا و هفت نفر فوق الذكر را با خود بهاءالله و پسرانش عباس و محمد علي افندي و ميرزا محمد قلي (برادر بهاء) و آقا جان كاشاني ملقب به خادم الله را چهار ساعت از شب گذشته گرفته به اداره ي حكومتي جلب و بهاء را با دو پسر و يك برادرش از اداره حكومتي تبعيد نموده بهاء و محمد علي افندي را در شاهوردي خان و عباس افندي را در بندر و ميرزا محمد قلي را در جاي ديگر حبس كردند ولي خادم الله و ساير اصحاب را در محبس سخت زنجير كردند و محلي را كه مشرف به يندر و نزديك منزل ياور توپخانه بود جهة بهاءالله و پسرانش تعيين نموده پس از سه روز ايشان را براي استنطاق حاضر كردند در صفحه 57 مي نويسد مدت حبس اصحاب در محبس حكومتي 6 روز بوده روز هفتم هفت نفر قاتل را به بندر و مابقي را كه 26 نفر بودند به شاه وردي خان فرستاده حبس آنان شش ماه و شش روز به طول انجاميد هفت نفر قاتل محكوم شدند به حبس هاي طولاني چند نفرشان هفت سال و مابقي پانزده سال محبوس شدند.
گراور ذيل صورت اغلب از قاتلين و محركين حتي برادر ميرزا رضا قلي مقتول را نشان مي دهد و اسامي آنان مطابق نمره هاي ذيل است و مهمترين عكسهاي تاريخي است.
1 - عباس افندي پسر بهاء 2 - ميرزا محمد قلي برادر بهاء 3 - سيد مهدي اسم الله رئيس المبلغين بهاء كه عاقبت برگشته ورديه ي هم نوشته 4 - ميرزا محمد علي پسر بهاء (غصن اكبر) 5 - ميرزا ضياء الله پسر بهاء (اين دو نفر با عباس افندي مخالفت كرده اند) 6 - ميرزا مهدي غصن اطهر پسر بهاء 7 - ميرزا جواد قزويني صاحب تاريخ 8 - محمد علي تنباكو فروش اصفهاني از صحابه ي بهاء 9 - برادر ميرزا رضا قلي مقتول تفرشي 10 - نبيل زرندي شاعر بهاء 11 - ميرزا آقا جان خادم الله كاتب بهاء 12 - مشكين قلم اصفهاني خوشنويس بهاء 13 - حاجي سياح مشهور 14 - آقا حسين آشچي طباح بهاء 15 - عبدالغفار گوسفند بهاء كه خود را در ادرنه به دريا افكند
[1] راجع به مراوده به اقناسول خارجه خود عباس افندي هم در مواقع عديده اقرار بلكه افتخار كرده منتهي به لحني مخصوص و از آن جمله در مفاوضات عبدالبهاء اين قضيه مذكور است و اطلاعا و نظريات نگارنده در اين موضوع و لكيه تشبثات بهاء و بهائيان به خارجيان در محل خود ذكر شده و مي شود.
---------------------------
تذييل
پوشيده نماند كه اين تاريخ را ميرزا جواد قزويني كه از جان نثاران بهاء بود و عكسش در گراور فوق است به پروفسور براون داده و اگر چه او بعد از فوت بهاء از اطاعت عباس بيرون رفت ولي در آن روز كه اين تاريخ را به پروفسور مذكور داده در عدد اصحاب ثابت قدم بوده و بدين واسطه بسياري از حقايق را از قلم انداخته و آبرومندانه تاريخ را تحويل داده و باز هم مورد غضب حضرات شده زيرا مايل بودند كه اين گونه تواريخ ضبط نشود و به مرور فراموش گردد چنانكه يكي از مسائلي كه توليد نقار بين من (آواره) و رؤساي بهائي كرد همين بود كه اين قضيه را با بسياري از قضاياي ديگر از كتاب تاريخ من موسوم به كواكب الدريه حذف نموه آن كتاب را از اعتباري كه نزد خودم داشت ساقط نمودند با وجود اين به قدري قصه ي قتل آن چند نفر مشهور و روشن است كه احدي از بهائيان بي اطلاع نمانده و اگر چه سر و دست شكسته هم باشد يك هيولائي از اين تاريخ جنايت شعار را مي شناسند منتهي همه را حمل به مصلحت و حكمت و امتحان امثال آن نموده اند و چنانكه مكرر اشاره شد جنايات بهاء و پسرانش خيلي بيش از اينهاست و راجع به همين سه نفر هم به طور حتم خود عباس افندي شريك بلكه پيش قدم در قتل بوده و فرمان از طرف پدرش صادر شده حتي در اوايل استدلال مي كرده اند كه سيد محمد را خود عباس افندي كشته است و به اين واسطه او مسيح و سيد محمد دجال است چه در اخبار اسلامي است كه دجال به شمشير مسيح كشته خواهد شد! بعد كه ديدند اين استدلال موجب افتضاح است مسكوت گذاشتند و به غير از اين سه نفر دو نفر ديگر محمود خان و رفيقش را هم در موقع ديگر در همان عكا به طور مخفي كشته ي در پايه ي ديوار خان (كاروانسرا) جسدشان را مخفي كرده اند و پس از چندي ديوار خان خراب شده يا خراب كرده اند و استخوانهاي آن دو مقتول مكشوف و باز سوء ظني متوجه عباس و پدرش شده ولي در آن حادثه دكتري از رفقاي قديم عباس افندي و حريف ساده و باده و مخصوصا هم نبرد در تخته نرد او در آنجا بوده او را پس از القاء لازمه به شهادت برده اند و او گواهي داده كه اين جسدها از اثر وباء متأثر است و در انقلاب وبائي كه كسي به دفن اجساد نمي رسده اين حضرات از عسرت و پريشاني و اضطراب و بي ساماني اين دو جسد وبائي را - در اينجا مستور داشته اند و حتي از كسان خودشان شنيدم كه همان دكتر با آن خصوصيت هزار تومان وجه گرفته براي اداي اين شهادت و آخر هم پس از چند سال كه شهواتش رو به زوال بوده بي طاقتي نموده و شرح قضيه را به نزديكان خود بازگفته و در اينجا بايد متذكر شد كه حق دارد بهاء اتباع خود را اغنام بخواند و ما به فارسي گوسفندشان بدانيم كه براي تحصيل پول چه جانها مي كنند و چه سرقتها و اختلاسها مي كنند تا پولي به دست مي آورند آن وقت آن پول را براي اين گونه مصارف به عكا مي فرستند و تمام پولهائي كه از اول اين امر تا كنون از ايران به عكا رفته صرف اين گونه مفاسد شده يا رشوه و به رطيل شده براي فلان قاضي و مفتي و فلان شاهد و گواه و دكتر و متصرف و يا صرف فلان دختر ارمني و يهودي شده و بهترين مالي كه سعادتمند بوده آن است كه در ازاي قري و مزارع عدسيه و بهجي و باغهاي رضوان و فردوس (!) و عمارات مسكوني و كرايه ي و ذخيره در بانكها داده شده و نه اين است كه بهائيان ندانند پول ايران را براي چه مصرفي به حيفا و عكا مي فرستند اگر ندانند همان چند نفر نجف آبادي و سنگسري والا سايرين مي دانند و از همان آباده و اردستان و سنگسر و نجف آباد هم پيش قدمانشان مي دانند و موقعي كه كاسه ي گدائي براي خدا زادگان عكا به دست مي گيرند صريحا مي گويند سر كار آقا خرجشان زياد است از حاكم عكا تا گدايان حيفا وقع دارند و بايد به خوردشان بدهند تا صداشان بلند نشود و يك دفعه فكر نمي كنند كه چرا اسنان بايد براي ترويج دروغ و يا روپوشي از فساد خود و اتباع خود را به اين خرجها و زحمت ها بيندازد؟ و پول ملت فقير بدبخت ايران را به آن دسائس به دست آرد و بدين وسائل از دست بدهد!
باري برگرديم به موضوع قتل آن پنج نفر و كسان ديگري كه جانشان فداي آمال بي معني ميرزا عباس و پدرش و برادر و احفادش شده پس بايد دانست كه فلسفه ي قتل آن اشخاص اين است كه هر يك از آنها نعيب غراب يا بانك دهلي از دور شنيده به خيال نواي بلبل به هيجان آمده عقب آن صدا را گرفته رفتند تا آنكه به مركز صدا نزديك شده رقيب را به جاي حبيب و غراب را مكان عندليب ديده طاقت نياوردند كه ساكت نشينند (مانند خودم) هر كدام از آنان كه بدون احتياط قدم در مخالفت و كشف اسرار ايشان مي گذاشتند و در همان منطقه نفوذ ايشان قلم به دست مي گرفتند اين طور به مخمصه افتاده بعضي به شمشير قهر ميرزا خدا و خدا زادگان بي وجداي كشته مي شدند و بعضي كه مواجه با شمشير قهر نشدند با تيغ قلم و سفسطه تبليغي مجروح مي گشتند و تمام معاصي و فسوقي كه در خود بهاء و بهازادگان بود و سبب تزلزل آن شخص شده بود آن را كتبا و شفاها به خودش نسبت داده به هو جنجال سخنان او را از ميان برده و مفقودالاثرش مي كردند و اگر احيانا گاهي يك نفر چون نيكو و آواره از اين دو تيغ بر آن نجات يافته و تيغ قلمي بر آن تراز تيغ قلم ايشان در دست گرفتند باز رؤساي مركزي به قوه ي مغالطه و اشتباه كاري نگذاشتند حقيقت حال بر اتباع دور از مركز مبرهن گردد معهذا در گفتن اثري است كه در گفتن نيست و همه ي اين حقائق در فصول آتيه بيان خواهد شد.
بالاخره عباس افندي اين رويه را دائما تعقيب داشت يعني مخالف علني خود را كه در بساط محرم و مجرم شده و اسرار را شناخته و به كشف آن پرداخته بود مي كوشيد براي افناء و اعدامش اگر موفق مي شد عربده ي اقتدار معنوي مي كشيد كه به ببينيد (قدرت حق فلان را بر كمرش زد!)
چنانكه عنقريب اين كلمه را از اثر قلم خودش خواهيد خواند و اگر موفق نمي شد به سين و سوف دست مي زد و هر دم در كلمات خود انذارش مي نمود تا از طرفي خودش شايد بلغزد و تصوري برايش پيش آيد و بدان بساط باز گردد و از طرفي مريدانش از قهر او انديشه كنند و اگر احيانا آدم ضعيف النفسي از اين سين و سوفهاي او متزلزل مي شد و يا احتياط دامنگيرش شده نغمه ي مخالفت را كوتاه مي كرد عباس افندي باز او را به بساط دوستان خود راه نداده دستور مي داد كه صورتا ريشخندش كنيد و سرا در صدد اضمحلالش باشيد و اگر هيچ دسيسه در او اثر نمي كرد باز دست از اغراق گوئي خود برنداشته شايد او با كمال سلامت و عزت در يك شهر زندگي مي كرد و عباس نغمه ي شكرانيت به گوش مريدان مي زد كه ببينيد به چه ذلتي افتاده؟ گاهي به آيه «و من اعرض عن ذكر ربي فان له معيشة ضنكا» استشهاد مي كرد و گاهي به گفته ي پدرش «هر كه را بيندازي از خاك پست تر» استدلال مي نمود و مريداني كه از حال و زندگي آن شخص خبر نداشتند اين نشريات كذبه را وحي منزل مي پنداشتند و گمان مي كردند مثلا آن شخص در كنار خيابان گدائي مي كند يا آنكه از شكل خود برگشته يا فرضا خوارج به سر و صورت و لب و دهانش افتاده و اگر كسي اتفاقا او را بر مسند عزت جالس ديده انكار ابتذال و اضمحلال وي را مي كرد مورد حمله ي گوسفندان واقع مي شد كه تو بهتر مي داني يا سر كار آقا؟ آقا در لوح خبر ذلت و فقر و جنون و يا مرگ و مرض او را داده اند تو مي گوئي او را سالم و يا ارجمند و زنده و دانشمند ديده ام؟ و آن شخص ناچار مي شد كه ديده و دانش خود را انكار كند و حتي هزار مرتبه بر خود لعنت فرستد كه به ديده ام و ديده ام خطا رفته است تا گوسفندان از او درگذرند و به ديده ي قهر بر او ننگرند.
اينك گراور خط عباس افندي را در سه صفحه بنگريد كه در قتل ميرزا رضا قلي بچه معاذيري تشبث كرده و چه رجزهائي مي خواند و (آقا) امضاي اوست كه در ايام حيات پدرش به دين لقب ملقب شده مراسلات خود را به (آقا) امضاء مي كرد و بين حضرات هم چنانكه قبلا اشاره كرده ايم مشهور است كه بهاء مي گفته است آقا يكي است و آن غصن اعظم عباس افندي است. اكنون ملاحظه فرمائيد كه (آقا) چگونه در اين لوح نعل را وارونه زده و همه ي فسوق را به ميرزا رضاقلي نسبت داده در حالتي كه هر شخص عادي مي فهمد كه اگر اين سخنان صدق هم بود مجوز قتل او نمي شد آن هم از طرف كسي كه مي گويد دين صلح و سلامت آورده ام در حالتي كه خودش در همه عمر به امثال اين اعمال مشغول بوده و حتي از مانند ظل السلطان دشمني هم نتوانسته است عمل خود را مستور دارد و در پاريس با او هم پياله نشود و بالاخره مانند آفتاب روشن است كه پس از قتل ميرزا رضاقلي تشبث به اين سخنان اوهن از بيت عنكبوت است و در واقع جمله ي (قدرت الهي بر كمرش زد) از آن حرف هاي مشديانه و حاكي از لوطي بازي است! نه دين سازي و در واقع نوعي از اعتراف است براي عباس افندي در قتل ميرزا رضاقلي و متحيرم كه با آن زرنگي ها چرا نسبت ازلي بودن را به او نداده چه در همه ي موارد براي اينكه اهل اسلام عصبي نشوند اينگونه مخالفين خود را به نسبت ازلي بودن مستوجب اين گونه ابتذال ها وانمود مي كرد بلكه افتخار مي كرد كه من پدرم را واداشتم كه با عمويم ازل تفريق نمايد چه فصل بهتر بود يعني بيشتر وسيله ي دست ما مي شد كه از طرفي دوستان را به غيرت آورديم و در اين لطيفه ايست كه اساسا يك آدم زشت بد گل هم همين كه رقيبي توانست تهيه كند بيشتر ممكن است جلب مشتري نمايد و از طرفي هم وسيله باشد براي تهديد مردم كه هر كه را خواستند از در مخالفت مغلوب كرده از مغلوبيت او ابراز قدرت كنند و رجز بخوانند ممكن باشد به ويژه اينكه عباس و پدرش مغلوبيت يك نفر مسيحي يا مسلم را نمي توانستند به رخ مريدان خود بكشند ولي مغلوبيت يك نفر به ابي ازلي يا ناقض را خوب مي توانستند به رخ اغنام كشيده ايشان را مرعوب و خود را محبوب اياشن سازند چنانكه ساختند و سرمايه ي مهمشان همين بوده و هست لاغير خلاصه اين بود فلسفه ي قتل امسال سيد محمد اصفهاني و ميرزا رضا قلي و محمود خان و آقا جان كج كلاه و هر كس ديگر كه در تواريخ ثبت شده يا از قلم افتاده اين بهاء و بستگانش همان كسانيد كه مردم را به قلعه ي طبرسي تحريك كرده در دوره ي باب با دولت طرف مي كردند و نقشه ي حكومت و سلطنت جديد مي كشيدند و به كشتن زن و بچه ي مردم به طور مخفي و آشكار زهر چشم از مردم مي گرفتند و چون ناصرالدين شاه با آن ضعفي كه در آن روز متوجه دولت بود ايشان را مقاومت كرده قلع و قمع ساخت فهميدند به قهر و غلبه هر قدر هم دولت ضعيف باشد نمي توانند به جائي برسند آن وقت مظلوم شدند و به اين تن در دادند كه فقط با تبليغات مذهبي در رگ و ريشه ي مردمان نادان بي خبر تصرف كرده به عنوان صلح خواهي و دعوت به وحدت عالم انساني و امثال آن خود را از سوءظن دولت و ملت نجات داده مال مفتي بگيرند و بخورند و عيش كنند و ضمنا هر جا گوش شنوائي از بيگانگان ديدند بر عليه ايراني تبليغاتي كرده چنان وانمود نمانيد كه گويا ايشان خارق اوهامند و ديگران مستغرق در آن در حالتي كه اوهامي كه ايشان الغاء مي نمايند صد هزار درجه از اوهام ساير ملل سخيف تر است (اين سخن بگذار تا جاي دگر) و چون كسي يافت مي شد كه با فكر ايشان همراهي نكرده پس از آگاهي بر اغراض دروني ايشان قيام بر مخالفت مي كرد همان بي رحمي هاي دوره ي باب را از سر مي گرفتند نهايت به طور مخفي و شايد كسي بگويد پس چرا تو و نيكو و صالح زنده ايد؟ جواب اينكه ما هر يك در گوشه ي افتاده ايم كه از دسترس ايشان بيرونيم و عرب گفته است (اذا لم تجدني كم تجلدني) يعني - آن را كه نه بيني اي صنم چند زني؟ و به علاوه وقتي آنها بيدار شدند كه ما كار خود را كرده و نداي خويش را گوشزد قسمت عمده از ممالك اسلامي كرده بوديم والا در ابتداء كه من تنها بودم و هنوز ندايم عالمگير نشده بود چندين دفعه مامور بر قتل من گماشتند و بيداري من آن را مايوس ساخت و از اين به بعد هم مي دانند كه ديگر نتيجه ندارد حتي از بابيهاي آباده پيغام به محفل روحاني تهران رسيده كه اگر شما مرد اين كار نيستيد ما زني را بفرستيم تا آواره را بكشد و باز در محفل تهران محمد كاشاني كه از يراق بندهاي نايب حسين بود و من خود او را نجات داده كمك كردم تا در مدرسه تربيت معلم شد گفته بود كشتن آواره كار سهلي است و دكتر يونس خان از اين سخن غضبناك شده و يا بيمناك گشته بود و خواسته بود از محفل استعفاء دهد و باز مردي كه در لباس نظام است نقل قولي كرده گوشزدم نمود كه بهائيان گفته اند ما مي توانيم زني را بر قتل آواره برانگيزيم و در واقع به اين سخن تهديدم مي كرد كه هر چه مي دانم نگويم و هنوز هم نگفته ام مگر اندكي از آنها را پس حيات من و نيكو و صالح و شهاب و كسروي يا رهبر و صبحي يا شامي و شرقيان و غربيان و شهيد زاده يا سفيه زاده و يزدي يا يزداني و روحاني و جسماني و صدها برگشته آشكار و نهاني دليل بر حسن فطرت يا تغيير عقيدت كاركنان بهائي نيست بلكه بر حسن اراده دولت كنوني و بيداري ما و عقب رفتگي سياست و قدرت بهائي است لاغير اكنون مراجعه كنيم به اين كه مورخ پروفسور گفته و او هم نوشته است كه بهاءالله اجازه ي قتل سيد محمد را نداد اين يكي از مواقعي است كه مورخ با قلم احتياط تاريخ را ضبط كرده والا همه ي گوسفندان بهاء مي گويند كه بهاءالله لوح قهريه صادر كرد كه (اين اسياف انتقامك يا قهار العالمين) و احباب دانستند كه كشتن آن اشخاص لازم است و يكي از قاتلين استاد محمد علي سلماني را من خود 21 سال قبل در عشق آباد ديدم و شرح حبس چندين ساله ي خود را برايم گفت و گفت وقتي كه تصميم بر قتل آن مخالفين گرفتم من از جهال مبارك (بهاء) اجازه خواستم با تبسم و شوخي فرمودند اگر اجازه ندهم چه مي كني عرض كردم اگر اجازه هم ندهيد من شركت در قتلشان خواهم كرد تبسمي نموده فرمودند مگر از خدا نمي ترسي؟ عرض كردم خدائي غير از شما نيست كه از او بترسم ديدم وجهه ي مبارك شاد و خندان شد و فرمودند مرحبا موفق باشي! ديگر آنكه بهائيان استدلال مي كنند كه قتل اين نفوس امر صوابي بوده و عرفان مي بافند كه چگونه پيغمبر اسلام جهاد را تجويز نمود و براي پيشرفت اسلام به قتل نفوس كثيره راضي شد؟ در حالتي كه اگر اندكي شعور داشتند مي فهميدند كه جهاد مردانه غير از اين گونه قتل هاي زنانه و كارهاي نهانه ي خادعانه است و عجيب تر اينكه همان مستدلين به صحت قتل سيد محمد و امثال او در همه جا با مسيحيان هم آواز شده مجاهدات و غزوات اسلامي را انتقاد و نسخ حكم جهاد را كه از بهاء رسيده تمجيد مي نمايند و در اين موقع قتل را اقرب قربات مي شمارند!
آري عجب نيست از اين قوم پرلوم كه نه معني سخنان خود را مي فهمند و نه سر جهاد را مي شناسند و نه خدعه ي زنانه از مبادرت مردانه تميز مي دهند و نه به يك روئي معتقدند بلكه در هر مسئله يك بام و دو هوا بلكه يك گام و صد نوا را قائل و عامل اند و ابدا خجالت نمي كشند زيرا عاصي جاني معني حيا را نمي شناسد
پروفسور برون در صفحه 75 از كتابش مي نويسد - اولين اختلاف بين بهائيان اين شد كه عباس افندي قسمتي از كتاب موسوم به كتاب عهدي (ورقه اي ايست كه به عنوان وصيت نامه بهاءالله انتشار شده) كه بهاءالله نوشته بود پنهان نمود و تفصيل آن را اين قرار است كه نه روز پس از فوت بهاء الله عباس افندي نه نفر از بهائيان را احضار و در حضور ايشان كتاب عهدي را آورده امر به قرائت نمود يكي از آنان كه موسوم به آقا رضاي شيرازي بود (مقصود آقا رضاي قناد است پدر ميرزا حبيب الله عين الملك) قرائت نمود تا آنجائي كه دست برده شده بود مي رسد و نه نفر مزبور مي بينند كه قسمتي از آن مفقود شده عباس افندي در جواب مي گويد كه حقيقة يك قسمت از اين كتاب را پنهان نموده ام به علت اينكه موقع اقتضاي آنكه تمام آن نشر شود ندارد و بعد از ظهر همان روز كتاب عهدي را به مجدالدين افندي داد (پسر ميرزا موسي برادر بهاء كه هنوز هم زنده و از عباسيان بر كار و بي زار است) كه در حضور اغصان و افنان (پسرها و دامادهاي بهاء و عبدالبهاء) و مهاجرين و مجاورين و مسافرين بخواند (تذييل) نظير اين تقلب بلكه رسواتر از آن هم در الواح وصاياي عباس افندي به مباشرت دختر و خواهر بزرگ و عيالش بكار رفته راجع به خلافت شوقي افندي و شرح آن بر حسب مناسبت در مرحله ي خود مذكور آمده و خواهد آمد.
در صفحه 77 مي نويسد عباس افندي در آمريكا گفت من عيسي هستم (يعني به توسط مبلغين خود از قبيل ميرزا ابوالفضل و علي قلي خان كلانتر «نبيل الدوله» و حاجي عبدالكريم اصفهاني و حاجي ميرزا حسن خراساني) اين نغمه را به گوش آمريكائيان زد ولي درجه ي تأثير اين نغمه را در فصول آتيه خواهيم ديد كه تا چه اندازه ضعيف و بي قدر بوده و دم به دم رو به تحليل رفته و مي رود.
و در هند گفت من بهرام موعودم (اين نغمه هم به توسط مبلغين هند از قبيل ميرزا محرم كه اخيرا بي عقيده شده بود و خود بهائيان از ابتدا بر سيئات اعمالش و بعدا بر عقيده اش اعتراض داشتند و همچنين ميرزا محمود زرقاني كه اول جعال و كذاب روزگار بود اشاعه شد و اين هر دو مبلغ مرده اند و حاليه تبليغات هند حصر در يكي دو نفر زردشتي بي سواد است) اين دومين اختلاف بين بهائيان بود زيرا بهاءالله گفته بود تا هزار سال نگذرد ظهور ديگري نخواهد بود.
سومين اختلاف اين است كه بهاءالله گفته بود نفاق بين احباب رخ ندهد ولي عباس باعث نفاق و عداوت بين بهائيان شد (آري او معتقد به جمله «فرق تسد» بود يعني تفرقه بينداز و آقائي كن چنانكه معلمين او بر همين عقيده اند از اين رو هر روز صف ثابت و ناقض تشكيل مي داد و يكي را مورد حمله ي قلمي خود مي ساخت و چنان هنگامه ي نفاق گرم كرده بود كه يك وقت بر سر اينكه آيا تحيت الله ابهي بايد گفت يا الله اعظم در تهران هفت تير بر روي هم كشيدند و ميرزا نعيم شاعر پدر ميرزا عبدالحسين منشي سفارت انگليس سردسته و هنگامه گرم كن آن روز و گويا ورقا پدر ميرزا ولي الله هم كه امروز منشي سفارت تركيه است آن روز هنوز زنده و تعزيه گردان بود و به قدري شرح اين بازيها مفصل است كه براي هر يك حادثه ي آن چند كتاب بايد نگاشت و عباس كه خود ملقي و محرك اين اختلافات و نفاق ها بود هر روز در الواح خود ناله مي كرد كه از اين اختلافات احباب جگرم خون است و گوسفندان هم باور مي كردند!)
باز در صفحه 85 مي نويسد عباس افندي تمام ورثه بهاء را يعني برادران و خواهران دو مادري خود را از دارائي و از ارث پدر محروم ساخت. نيز مي نويسد كه شش سال بعد از فوت بهاءالله ضياءالله افندي پسر بهاء مريض شد و براي هواخوري از عكا به حيفا رفت و بر مرضش افزوده شد هيچ يك از اعضاي فاميلش (براي خوش آمد عباس افندي) به ديدن او نيامدند تا انكه امارات مرگ در او پديد شد بعد از ظهر 14 جمادي الثاني 1316 هجري عباس افندي چند دقيقه بر سر بالين او آمده فوري مراجعت كرد (در واقع اين آمدن هم دو معني داشت يكي سرزنش و اظهار مسرت از مرگ برادر چنانكه بكرات در مجالس احباب مسرت قلب خود را ابراز مي داشت ديگر سد راه ايراد خلق و تظاهر به حسن اخلاق) و روز بعدش هم عباس تا نزديكي دروازه ي عكا آمده فوري به باغ بهجي رفت و براي تدفين ضياءالله حاضر نشده احدي از فاميل و تابعين را هم به حضور اجازه نداده و كسي حاضر نشد.
در صفحه 86 مي نويسد والدين و برادران عيال ضياءالله از متابعين عباس افندي بودند لهذا بعد از فوت ضياءالله عباس ايشان را طلبيده تقاضا نمود كه عيال ضياءالله را به او تخصيص دهند ولي عيال ضياءالله پس از مرگ شوهرش بسيار متأثر و بر عقيده شوهر مي زيست عباس برادران و پدر و مادر آن زن را از براي تقضاي ملاقات نزد آن زن فرستاد پس از ملاقات شروع به صحبت و مذاكره نموده صحبت كنان او را به سمت درب منزل پيش بردند و غفلتا او را گرفته با سر و پاي برهنه به طرف عرابه ي كه قبلا براي اين كار مهيا شده بود كشيدند و زن عباس افندي هم حاضر بود و حتي بعضي از اتباع را كه محرميت با آن زن نداشته تحريك بر كمك مي نمود و آن زن بيچاره استغاثه و لابه مي كرد و در آن موقع محمد علي و بديع الله پسران بهاء در آنجا حضور نداشتند مگر خادم الله و يك عده از اتباع محمد علي افندي كه ايشان را موحدين مي گفتند در آن ميانه ميرزا جواد قزوني و عده ي ديگر كه به مكان مقدس مي رفتند (مقصود قبر بهاء است كه تبعه محمد علي آن را مكان مقدس و تبعه ي عباس آن را روضه ي مبارك مي خوانند) از قضيه مطلع شده زن ضياءالله را از دست آنان خلاص كردند و عباس افندي پس از آنكه به وصل آن زن و حيله ي خود كامياب نگرديده به ابتاع خود دستور داد كه قضيه را تكذيب نمائيد و حتي به حاجي ميرزا حسن خراساني مقيم مصر دستور داد كه رساله ي تهيه و قضيه را تكذيب نمايد. (تذييل) زن ضياءالله [1] دختر شيخ كاظم قزويني معروف به سمندر است كه هنوز هم زنده است و برادر بزرگش ميرزا طراز سمندر زاده است كه تمام اين واقعه را با شرح و بسط بيشتري به كرات براي نگارنده در موقعي كه در كاشان كوچك ابدال ميرزا علي اكبر رفسنجاني بود و مي خواست مبلغ شود نقل كرد و حتي در منزل خودش هم در قزوين بار ديگر نقل نمود و برادر ديگرش غلامعلي داماد آقا علي ارباب مقيم رشت عين اين قضيه را در رشت حكايت كرد و در تهران برادر ديگرش سمندر اف كه دختر خود را به يهوديهاي همدان داده نقل نمود و اساسا اين طايفه كه گل سر سبدشان امروزه همان ميرزا طراز و ميرزا منير نبيل زاده است از محارم اسرار بهاء و عبدالبهاء بوده و هستند و اگر بغض مخصوصي نسبت به اسلام نداشته باشند حبي هم ندارند (انتهي)
[1] ضياءالله پسر بهاءالله همان است كه عكس طفوليت او در گراور صفحه 117 درج است.
---------------------------
از سالن به اطاق بهاء
در اين سفر ثاني كه قدمهاي مفيد در حيفا و عكا برداشته شده چون سه ماه مدت اقامت نگارنده در جوار آقا بود و بايستي هر روزي رازي آشكار شود در يكي از روزها كه لاشه ي تبليغ عبدالبهاء گرم شد و تعريف از پدر خود مي كرد يك دفعه گفت افسوس كه در ايام مبارك نيامديد تا آن جمال منير را زيارت كنيد هر كس در آن ايام مي آمد محتاج به هيچ دليل و برهاني نبود و با يك نظر به جمال مبارك دل از دست مي داد! با اينكه جا داشت عرض كنم پس چرا در همه ي عمر يك نفر از اهالي اين حدود را منجذب به جمال خود نفرمود؟ و تنها جذبه ي جمالش براي اغنامي بود كه از ابتداء او را پخت و پز كرده سپس بدين مرتع روحانيش مي فرستادند! ولي بديهي است كه چنين جسارتي در آن محضر انور از كفر سه پهلو بدتر بود لذا موقع غنيمت شمرده عرض كردم اگر از زيارت جمال مبارك محروم شدم اولا به زيارت اين فرع منشعب از آن اصل دوحه ي نوراء و سدره ي منتهي فائزم؟ و البته ثمر و اثري كه در اصل مكنون باشد از فرع مشهود گردد (يعني سالي كه نكوست از بهارش پيداست) ثانيا شنيده ام تمثال هاي گوناگون از آن مولاي حنون (همچون بوقلمون) موجود است و بديهي است بنده را به زيارت آنها نائل خواهيد فرمود از لطف اين جواب رنگ آن جناب چنان بر افروخته شد كه گفتي بشارت الحاق گوسفندي جديد به جم اغنام بدو رسيده و فوري درخواست مذكور را پذيرفته چون چند دفعه ديگر هم اين درخواست شده بود و به طوري كه در فلسفه ي سوم نيكو در آداب زيارت عكس درج شده همه را به وعده و نويد و مژده و بشارت امروز و فردا و اشارت به مناجات و دعا گذشته بود ديگر در اين دفعه تير دعا به هدف اجابت رسيده آقا از جلو و بنده از عقب با همان آدابي كه در فلسفه ذكر شده از سالن به سمت اطاق بهاء يا بتكده اهل بهاء رهسپار شديم. اما من بر خلاف ميل آقا و آنچه در فلسفه بدان اشاره شده نظر از نظر بازي برنداشتم و با چشم و گوش باز تمام قابهاي عكس را از سياه قلم و فتو غراف مطالعه كردم حتي ساختمان هر يك از قابها را در نظر دارم كه كدام منبت و كدام مرصع و كدام مذهب و كدام ملمع بود و در نتيجه چندين هزار تومان از دسترنج اين اغنام بي خبر بيچاره بلكه از دسترنج اين ملت بدبخت ايران كه گوسفندان بهاء به قوه ي حيله و تقلب و اختلاس به دست آورده و قبلا آشكار و اينك از ترس اداره ي جواز به طور قاچاق و مخفي بدانجا مي فرستد خرج قاب آن عكس ها شده براي اينكه نظر اغنام را جلب و زمام اختيار را از ايشان سلب سازد و آنان را به گريه و جذب در اندازد! ولي از همه عجيب تر يا نانجيب تر عكس سياه قلم عريان بهاست كه در ميان آن عكس ها موجود است!!
---------------------------
از سالن به اطاق بهاء
در اين سفر ثاني كه قدمهاي مفيد در حيفا و عكا برداشته شده چون سه ماه مدت اقامت نگارنده در جوار آقا بود و بايستي هر روزي رازي آشكار شود در يكي از روزها كه لاشه ي تبليغ عبدالبهاء گرم شد و تعريف از پدر خود مي كرد يك دفعه گفت افسوس كه در ايام مبارك نيامديد تا آن جمال منير را زيارت كنيد هر كس در آن ايام مي آمد محتاج به هيچ دليل و برهاني نبود و با يك نظر به جمال مبارك دل از دست مي داد! با اينكه جا داشت عرض كنم پس چرا در همه ي عمر يك نفر از اهالي اين حدود را منجذب به جمال خود نفرمود؟ و تنها جذبه ي جمالش براي اغنامي بود كه از ابتداء او را پخت و پز كرده سپس بدين مرتع روحانيش مي فرستادند! ولي بديهي است كه چنين جسارتي در آن محضر انور از كفر سه پهلو بدتر بود لذا موقع غنيمت شمرده عرض كردم اگر از زيارت جمال مبارك محروم شدم اولا به زيارت اين فرع منشعب از آن اصل دوحه ي نوراء و سدره ي منتهي فائزم؟ و البته ثمر و اثري كه در اصل مكنون باشد از فرع مشهود گردد (يعني سالي كه نكوست از بهارش پيداست) ثانيا شنيده ام تمثال هاي گوناگون از آن مولاي حنون (همچون بوقلمون) موجود است و بديهي است بنده را به زيارت آنها نائل خواهيد فرمود از لطف اين جواب رنگ آن جناب چنان بر افروخته شد كه گفتي بشارت الحاق گوسفندي جديد به جم اغنام بدو رسيده و فوري درخواست مذكور را پذيرفته چون چند دفعه ديگر هم اين درخواست شده بود و به طوري كه در فلسفه ي سوم نيكو در آداب زيارت عكس درج شده همه را به وعده و نويد و مژده و بشارت امروز و فردا و اشارت به مناجات و دعا گذشته بود ديگر در اين دفعه تير دعا به هدف اجابت رسيده آقا از جلو و بنده از عقب با همان آدابي كه در فلسفه ذكر شده از سالن به سمت اطاق بهاء يا بتكده اهل بهاء رهسپار شديم. اما من بر خلاف ميل آقا و آنچه در فلسفه بدان اشاره شده نظر از نظر بازي برنداشتم و با چشم و گوش باز تمام قابهاي عكس را از سياه قلم و فتو غراف مطالعه كردم حتي ساختمان هر يك از قابها را در نظر دارم كه كدام منبت و كدام مرصع و كدام مذهب و كدام ملمع بود و در نتيجه چندين هزار تومان از دسترنج اين اغنام بي خبر بيچاره بلكه از دسترنج اين ملت بدبخت ايران كه گوسفندان بهاء به قوه ي حيله و تقلب و اختلاس به دست آورده و قبلا آشكار و اينك از ترس اداره ي جواز به طور قاچاق و مخفي بدانجا مي فرستد خرج قاب آن عكس ها شده براي اينكه نظر اغنام را جلب و زمام اختيار را از ايشان سلب سازد و آنان را به گريه و جذب در اندازد! ولي از همه عجيب تر يا نانجيب تر عكس سياه قلم عريان بهاست كه در ميان آن عكس ها موجود است!!
---------------------------
عريان باز يعني چه؟
مدتها مي شنيدم كه حضرت بهاءالله! در محله عربها قبل از نيل به مقام خدائي به ميرزا حسينعلي عريان باز معروف بوده و تا چندي معني اين سخن را ندانسته حمله بر ياوه گويي مردم مي كردم تا آنكه از كثرت اشاعه در بين خويش و بيگانه از آشنايان بدين بساط يقين شد كه يك همچو اشارتي در آن وجود بيمانند! بوده لذا در صدد تحقيق بودم كه سر اين اشاعت را دريابم يك وقت هم سخن از قلي نوكر قرةالعين رفت كه او در سفر به دشت مرخص شده و برگشته و بقيه عمر را به مسجد و دعا و توبه پرداخته پس از تحقيقات عميقه معلوم شد كه بازگشت او بر سرقضيه حمام بوده كه قرةالعين او را با ميرزا حسينعلي بهاء بر سر لباس خود در ميانتو نشانده و خويش وارد حمام شده ولي هنگام خروج از حمام ميرزا را با قطيفه به درون طلبيده و قلي همچنان مستحفظ لباس و جامه دار خانم بوده مگر اينكه ورود ميرزا به حمام طولاني شده و مدت آن خيلي بيش از اعطاي قطيفه بلكه در خور اداي چندين لطيفه بوده از اين رو قلي رو برتافته و به معاودت و رجوع شتافته و اين معني را هم از پاره ي مطالب تاريخي ما در كتاب كواكب الدريه مي توان يافت هم شرح حمام قرةالعين در ناسخ التواريخ و بعضي ديگر از تواريخ مؤلفه ي در آن عصر بكما بيش درج است.
هم به تقريبي در لوحي كه از قلم عبدالبهاء به نام منيره خانم ايادي دختر حاج ملا علي اكبر شهمير زادي صادر شده فهميده مي شود زيرا در ايامي كه منيره خانم علمدار حريت نسوان بهائي شده بود و خيلي حرفها راجع به او و رفقاي حريت طلبش در السنه و افواه افتاده بود با اينكه عبدالبهاء خودش او را اجازه ي به تأسيس انجمن حريت داده بود به طوريكه شايد بعدا شرح آن را بنگاريم معهذا به منيره نوشت آنچه را كه خلاصه اش اين است - پرده دري نكنيد و به طور حكمت و تقيه و احتياط رفتار نمائيد زيرا يك بي احتياطي قرةالعين در سفر به دشت ملاحظه نموديد كه چه مفاسدي به بار آورد؟!
باري گفتگو بر سر حمام و كلمه ي عريان باز بود كه اين معمي فقط در ان بتكده ي اهل بهاء حل شد كه ديدم از جمله عكسها عكس سياه قلمي است كه براي بهاء كشيده شده در حالتي كه عريان در حمام مشغول غسل و غسل است! هر چند هنر نقاشي در آن به كار رفته و از فرط نازك كاري و تصنع تباين زيادي بين عكس سياه قلم و فتوغرافي او او كه در فلسفه نيكو درج است پيدا شده ولي فهم آن مطلب مهم نيست بلكه اين قضيه مهم است كه آقاي عريان باز با چه اصول و براي چه منظوري اين كار را كرده؟ پس از آنكه كنجكاوي هاي زياد به عمل آمد معلوم شد كه گذشته از جنبه ي خودنمائي و نواياي فاسده ي فاسقانه تنظيم آن سياه قلم براي روسفيد شدن او از اتهام آلودگي به پشم و مو بوده! و شرح آن اين است كه آقا محمد حسن خادم مسافرخانه هر وقت سخن از ازل به ميان آمد گفت هر كس به عكس او نظر كند مي بيند كه اين خرس پر پشم لايق مقام الوهيت نيست و باز از قدماي ديگر همچون ميرزا احمد يزدي داماد افندي و كسان ديگر مي شنيدم كه ميرزا محمد علي غصن اكبر بدنش همچون عمش ازل پر پشم است و همين برهان بطلان اوست از اين مقدمات اين نتيجه حاصل شد كه چون جمال مبارك بها را مي بينم كه با بدن عريان در حمام نشسته اند و يك مو بر بدن مبارك نيست مي فهميم هيكل حق اين هيكل مقدس است؟
ولي عجب در اين است كه اين دليل هم عليل درآمده زيرا به شهادت حمامي و سلماني عكا حقيقت قضيه بدين گونه كه مورد استدلال است نبوده و بين ازل و بهاء و غصن اكبر و عبدالبها فرقي در تناسب بدن و بشره و قلت و كثرت پشم به چشم اغيار نيامده مگر اينكه بگوئيم محسنات اين ظهور تمامش اختصاص به احباب دارد و ديده ي بيگانگان آن محسنات را نمي بيند كه گفته اند (و عين الرضا عن كل عيب كليلة.)
خلاصه ما از انتظار بيرون آمديم و براي اينكه قارئين كتاب هم از انتظار بيرون آيند اين مقاله را بدين گونه ختم مي نمائيم كه عقيده مقربين و محارم امر بهاء كه به زيارت عسكهاي ايشان فائز آمده و به ديگران بشارت آن را سوغات داده اند اين است كه هيكل خدا بايد چنين باشد كه در سياه قلم ذيل ديده مي شود نه آنگونه كه در عكس ازل ديده شد!
---------------------------
از بتخانه ي بهاء تا خلوتخانه دروز
در ايام اقامت حيفا شيخ طريقه دروزيه كه مصريان آنان را حشائش - المذاهب خوانده اند با پسرش از بيرون به حيفا آمدند چون ييلاق آن حدود مزرعه ي ابوسنان است و آن مزرعه مركز دروز است و چندي عبدالبهاء در آن مزرعه صيفيه كرده با مشايخ مذكور به مفاد ذره ذره كاندر اين ارض و سماست - جنس خود را همچو كاه و كبرباست - انس و الفت گرفته بود اين بود كه دو شيخ مذكور به ديدن افندي آمدند. رسم عبدالبهاء اين بود كه به محض ورود يك نفر غير بهائي هر كس از بهائيان كه در حضورش بود مرخصش مي نمود بلكه اخيرا اغنام به قسمي خودشان ماهر شده بودند كه بدون اشاره او از مجلس مي رفتند و بزم را براي آقا و مهمانهايش خلوت نموده حتي در آن نزديكي ها نمي ماندند كه مبادا يك كلمه از مذاكرات اياشن را بشنوند و تزلزلي در قلبشان حادث گردد. مگر من از قضيه جاهل يا متجاهل بوده يك دفعه در عكا با افندي بودم كه خبر رسيد مفتي و متصرف و يكي دو صاحب نصب ترك مي آيند فوري احباب از حضور آقا برخاسته رفتند مگر نگارنده كه تجاهل كرده برخاست و پا به پا كرده نزد ورود حضرات فرو نشست زيرا مي دانستم كه مقام من نزد او مهمتر از اين است كه توقع خروج مرا كرده باشد هر چند اين جلوس سرا موجب غضب شديد او گرديد ولي من به روي بزرگواري خود نياورده نشستم فقط براي اينكه مريدانش مي گفتند «نمي دانيد اغيار كه به حضور مبارك مشرف مي شوند با چه خضوع و احترامي مشرف مي شوند! بلكه آنها مقام آقا را مي شناسند و در دل ايمان دارند منتهي ظاهرا تقيه مي نمايند» مجملا براي يادگرفتن آداب تشرف و ملاحظه خضوع و خشوع ايشان بود كه در مجلس ماندم. آقايان وارد شدند و شروع نمودند به مزاح و شوخي گاهي به عربي و گاهي به تركي. افندي تا اندازه ي با آنها موافقت كرده شوخي هاي ايشان را جواب گفته ضمنا فهمانيد كه هوا غبار آلود است و در حضور اين مريد فضول ما نبايد زياده روي كرد شراب خواستند تعبير به شراب طهور نمود نرد طلبيدند حمل بر نبرد در ميدان معرفت الله كرد بالاخره چون قهوه حاضر شد و مقصد من هم حاصل شده بو و رويه ي تشرف و خضوع آنگونه نفوس را ديده و كاملا تشيخص دادم كه چه نظري با افندي دارند و حتي يكي از آنها در ضمن يك مزاح سنگين دست به محاسن مبارك زد! و او در حضور من رنگش دگرگون شد لذا برخاسته گفتم مرخص مي فرمائيد؟ افندي از اين حسن تربيت كه از او و رأي سوء تربيت اول ولو عمدي بود بروز نمود بي نهايت شاد شد و فوري گفت في امان الله و من بيرون آمده به اطاق زيرين رفتم و تا آخر شب صداي ايشان را مي شنيدم با آن مقدمه همين كه شيخ در روز با پسرش وارد شدند نگارنده برخاست كه از مجلس برود افندي فهميد كه به جبران آن دفعه است كه مي خواهم بروم او نيز به جبران آن دفعه مرا به نشستن دلالت نمود و نشستم در اين مجلس شوخي از شرب و نرد و غيره نبود ولي سخنهاي بهتري در ميان بود كه شيخ از مريدان خود مي گفت و افندي از مريدان خويش او از بلادت آنان سخن مي راند و آقا از بلاهت اينان چنان مجلس گرم شد كه صداي قهقه به فلك مي رسيد يكي از حرفهاي افندي اين بود كه تركي بر ما وارد شد هر مبلغي فرستاديم با هر پير و استادي نتوانست او را تبليغ كند آخر ترك آشپزي كه از مريدان ما بود آمد پيش و گفت مگر در كتاب خواجه سعدي نخواندنه كه (شير از پرگوگا [1] شود شيكر [2] لبي پيدا شود ترسم كه آشوب لبش بر هم زند بگداد را [3] به محض اينكه اين ترك شعر مذكور را شنيد افتاده به سجده و گفت من ايمان آوردم؛ شيخ هم نظير اين حكايت را از مريدان دروزيه خود مي گفت آنگاه نوبت به من رسيد و بر اثر اصرار شيخ به عربي چنين تقرير كردم.)
نعم يا سيدي فاني كنت في اثناء التبليغ لامور مولاي هذا (اشاره به عباس افندي) رأيت رجلا في آران من توابع قاشان اسمه علي اكبر و حرفته الدباغه و قلت له ان الدين يتغير علي حسب مقتضيات الزمان فان الزمان لا بدان تيغير و الذين كذلك - مثلا في الزمن القديم كان الناس يعتقد ان الارض ساكنة و الشمس تدور حولها حيث ان العلم يثبت حركة الارض حول الشمس فعليهذا ثبت بان الدين البهائي حق لا ريب فيه و هو القائم الذي ظهر لهداية الناس و اهتدي به اهالي امريقا لفرط علمهم و نركوا الجابلقا فاندهش الدباغ بهذا الكلام الفارغ و قام بالعويل و الصريخ يقول يا قوم انظروا التدليس فانه يخرب بيوتنا و يبني بيتا آخر من حصه و ادواته لانه ينفي الجابلقا و يثبت الامريقا و يرد حركة الشمس و يثبت حركة الارض حيث انه لو كان الامر كذا لزم اننا اذا نمنا بغربة نتيقظ مشرقة و اذا تركتا الباب بالعشي شماليا نجده في البكور جنوبيا. فبدئت بالاستهزاء و قلت يا قوم انظروا الي البلادة و الحماقة فقامت الجمعيه مستهزآت عليه و هو فر من الميدان كحمر مستنفرة فرت من قسورة - يعني من در ضمن تبليغي كه براي آقا مي كردم (اشاره به عبدالبهاء) شبي در آران كاشان علي اكبر نام دباغي را نزد من آوردند و من به او گفتم دين تابع مقتضيات زمان و قابل تغيير است چنانكه در زمانهاي قديم مي گفتند آفتاب به دور زمين مي گردد و در اين زمان ثابت شده است كهزمين به دور آفتاب مي گردد و اين است برهان حقيقت دين بهائي از اين است كه اهالي آمريكا چون عالم اند دين بهائي را قبول كرده اند و جابلسا و قائم آن را منكر شده اند همين كه دباغ مذكور اين سخنان ياوه را شنيد مندهش شده فرياد بركشيد كه ببينيد چگونه خانه ي ما را خراب مي كند و با گچ و مصالح آن خانه براي خود مي سازد از يك طرف جابلسا را منكر مي شود و از يك سو آمريكا را معترف است از يك جانب حركت شمس را انكار مي نمايد و از يك سو حركت زمين را اقرار دارد اگر بنا بود زمين حركت كند بايستي ما كه پا را به مغرب كشيده مي خوابيم صبح به سبب حركت زمين پاي ما به مشرق باشد و درب اطاقي را كه شب به طرف شمال بوده بايستي صبح به طرف جنوبش مشاهده كنيم! چون اين سخن گفت من زمينه ي مغالطه به دستم آمده فرياد كشيدم كه ببينيد بلادت و كند فهمي اين آدم كه گمان مي كند لازمه ي حركت زمين آن است كه صبح درب اطاق از شمال به جنوب حركت كرده باشد همين كه اين را گفتم همه ي اهل مجلس (با اينكه ابدا نمي فهميدند چه گفته شد) رو به دباغ مذكور كرده او را به استهزاء و سخريه گرفتند و آن بيچاره از آن جمع كناره كرده پا به فرار گذاشت و صحت اقوال من در ميان آن جمع مسلم گشت.
راستي چون اين صحبت را كردم به قدري عباس افندي و شيخ دروز خنديد كه شايد در سر نوعهاي ديگر شده باشد و از آن به بعد افندي در هر مجلس مرا تعريف مي كرد كه حضرت آقا ميرزا عبدالحسين عالم اند فاضل اند آگاه اند و قس علي هذا و ختي در مسافرتش به طبريا كرارا گفت من ميروم و آقا ميرزا عبدالحسين حضرت آواره به جاي من صحبت مي كنند مجلس را ترك نكنيد و از صحبت ايشان بهره گيريد (شايد بهائيان اين قصه را شنيده اند كه مي گويند آواره انتظار داشته است كه جانشين عبدالبهاء شود و چون نشده است كشف الحيل نوشته در حالتي كه من جانشيني او را بزرگترين ننگ عالم انسانيت مي دانم) اكنون ملاحظه نمائيد كه بنيان امر بهائي بر چه آسمان و ريسمانهائي است كه هر مبلغي كه بهتر بتواند آسمان و ريسمان به هم ببافد او مقرب تر است اقسمكم بالله ملاحظه نمائيد اولا حركت زمين چه دلالت بر حقيت امر بهاء دارد؟ آري (ماست و دروازه هر مي بندند پسته و كبك هر دو مي خندند)
ثانيا - كي اهل آمريكا بر اثر اين حرف بهائي شده اند و چگونه ترك جابلسا كرده اند؟
ثالثا - اگر شخص دباغي نفهمد و جواب ياوه در مقابل حرف ياوه بگويد چه دلالت بر اثبات مطلب دارد؟ در حالتي كه از سياق كلام معلوم است كه بيچاره دباغ يك چيزي فهميده بود و حس كرده بود كه سخن از در مغالطه اداء شده منتهي به سبب بي سوادي نمي دانست چگونه مغالطه را جواب گويد و بي علمي سبب شد كه خود را مورد استهزاء قرار دهد ولي در هر صورت با مدعاي بهائيت ربطي نداشت نه سؤال و نه جواب!
رابعا - مستميعين كه به اين حرفها لذت ببرند و مبلغ خود را محيط بر كاينات انگارند آيا جز گوسفند كلمه ي بر آنها اطلاق مي شود؟
خامسا - افندي چرا بايد اين قدر خشنود شود و صاحب اين كلمات مزخرف و متعمد در بيان اينگونه ترهات را عالم و فاضل بخواند و جانشين خود معرفي نمايد اگر اندكي شعور باشد از همين تقرير مختصر از ابتدا تا انتهاي بهائيت و رويه ي مبلغين آن شناخته مي شود و درجه ي علاقه و نوع تبليغ آواره هم (كه مي گويند پس چرا مردم را گمراه كرده) معلوم مي شود.
باري از اصل مقصود دور مانديم شيخ در روز و پسرش نشستند و گفتند و برخواستند سپس بر اثر كنجكاوي كه در طبع نگارنده بود خواستم از حقيقت مذهب آنها آگاه شوم لذا چند مجلس با او ملاقات كردم ولي هر چه خواستم از حقيقت مذهب آنها آگاه شوم ممكن نشد زيرا از صحبت امساك نموده در هر سؤالي جواب مي داد كه روح درزي و بهائي يكي است تا آنكه به بيروت آمده جدا در صدد تحقيق بر آمدم و كتاب (النقط و الدوائر) كه از كتب مهمه ي در روز است به دست آوردم و ديدم طايفه درزي مذهب به كلي مخالف اسلام اند ولي هشتصد سال است كه اين عقيده را از عموم مردم مخفي داشته اند به سبب اينكه اسامي مقدسه پيغمبر و اوصياء آن سرور حتي سلمان و ابوذر را بدو گونه در آن كتاب ياد نموده در بعضي از مقامات به صلوات و در مقامات ديگر به لعن و دشنام و بالاخره دانسته شد كه صلوات و درودشان راجع به محمد و علي و سلماني ديگر است كه در بين خودشان مشار با لبنان بوده اند و مواقع دشنام هتاكي به حضرت رسالت و آل اطهار و صحابه كبار است و با وجود اين مردم ايشان را معتقد به قرآن و اسلام تصور نموده اند و نيز عوائد و رسوم مستهجنه ي از ايشان اخيرا مشهور و آن را يك نفر سياح آلماني منتشر ساخته كه بسي عجب است و آن حكايت خلوت خانه ايشان است كه سه خلوت در درون يكديگر دارند و شيخ ايشان كه او را شيخ عقل مي گويند مي تواند در خلوتخانه سوم هر كس را لايق داند وارد سازد و در آنجا امور غريبه و عبادات مضحكه و بت پرست هاي مخصوصي مطرح است كه چون شرح آن را شنيدم ديدم حق داشت عبدالبهاء كه تا آن درجه با شيخ عقل يگانه و محرم باشد و حق داشت شيخ كه در جواب بگويد روح بهائي و درزي يكي است. مثلا در هتل كوكب الصباح از هتل چي پس از آنكه روزها و شبها از هر دري صحبت كرده و محرم شده بوديم شنيدم گفت در خلوتخانه سوم در روز صوري از رؤساي ملبس و عريان موجود است كه مكلل بزر و جواهر شده و مورد سجده و عبادات خواص و محارم اسرار از فرقه ي دروز واقع گشته! و براي اينكه تمام سخنهاي ما متكي به مشاهدات خودمان نباشد اين جمله از كتاب (حبل الدروز) شاهد قرار مي دهم هر چند نگارنده ي آن كتاب سني بوده ولي در تشخيص بهائيت مي نويسد و الحق ان البهائيه. منشعبة من الدروزيه و الدروزيه من الباطنيه و الباطنيه من الصوفية الخ. و با اينكه بهائيان بيشتر عقائد خود را مستور مي دارند كمتر كسي است كه اثري از عكس پرستي حضرات در منازل ايشان نديده باشد منتهي عقلاشان به نوعي لطيف و جهلاشان قبيح و سخيف.
[1] غوغا.
[2] شكر.
[3] بغداد را.
---------------------------
همقدمي با خادمه حرم
در جلدهاي اول و دوم خواستم به شرح اين قضيه كه حاليه ورد زبان كودك ني سوار يعني خامه ي روسياه ماست اشارتي كرده باشم ولي هر قدر در اطرافش فكر كردم ديدم شاهدي در ميان نيست و ممكن است كساني كه مسائل منصوصه ي كتاب خود را انكار كرده بي خبري مردم را غنيمت شمرده مرا به تهمت زننده متهم مي دارند و حق گوئي آواره را به دشنام تعبير مي نمايند بيشتر فريادشان بلند شود و مردم دور از كار نيز باور كنند ولي خوشبختانه در اين چند سال يكي از دو سه ي قضيه ذيل در يزد مطرح شده و از پرده بيرون آمد لذا باكي نيست كه بي خبران در مطالعه اين قصه هر تصوري كنند چه ذكرش اقلا مؤيد قول ناشره ي آن در يزد خواهد شد و نزد آن عده مطلعين رو سفيد خواهد گشت و چون قضيه مضحك است و خوانندگان محترم نيز ممكن است خسته شده مايل تفريح باشند و بگويند چرا مؤلف در اين جلد قلم را از لطائف ابدي باز گرفته لذا صورت قضيه را تحت عنوان ذيل قرار مي دهيم.
---------------------------
مرد بي ريش و زن ريش دار
دختري ربابه نام در فيروز آباد مجو مرد از قراي يزد در كودكي آبله يك چشمش را كور كرده در اواخر چشم دلش نيز تابع چشم سرگشت و در بساط بهائي خادمه ي جانفشان شد يعني در خانه آقا علي جورابي مشغول خدمت گشت. آقا علي جورابي جواني بود نو رسيده و خطش به خوبي ندميده ربابه ي كور عاشق او شده از فرط عشق به او بهائيت را بدون دليل پذيرفت چه دين اينگونه زنان معلوم است و شايد جز همين قسم زنان قسم ديگري در مذهب بهاء نباشد.
مجملا پس از بهائي شدنش از بركت امر مبارك ريش هم بر عذارش دميده (گل بود به سبزه نيز آراسته شد). اكنون كه معني مرد بي ريش و زن ريش دار را دانستيد عرض مي كنم در بلواي يزد كه آن زن بي ريش بابي يعني آقا علي جورابي از وطن خود متواري گشت ربابه نيز مسافر ساحت اقدس عكا! شد چون جمال بي مثالي داشت از حيث جدري و كوري و سياه چردگي و نيز سبزه خطش مزيد بر زيبائيش شده بود! در بساط افندي مقرب گشت چه اهل حرم ديدند كه هر كس آمد ولو جزئي زيبائي داشت آخر رقيب اهل حرم شد (حتي سكينه خانم عيال شهيد!) لهذا اين ربابه را به اسم خادمه و به رسم مخدومه در حرمسرا پذيرفتند اكنون كه بر مقدمات آگاه شديد نتيجه را تحت عنوان ذيل دريابيد.
---------------------------
شراب شور و رباب كور
در سفر دوم شبي مرا كسالت و خبرش به حرمسرا رسيد اي واويلاه و اديناه حضرت آواره را ضعف مزاج فرا گرفته بايد علاج كرد علاج بسيار است همه در كار است ولي نگارنده از ترك ذكرش ناچارش است اين يكي كه ناهنجار است ذكرش رواج بازار است صبح است در مسافرخانه در بستر تنبلي آرميده ام مي بينم يك زيبا صنمي مجدر مانند ماه شب بيست و هشت اما منخسف و سياه چهره قد چون چنار امامزاده صالح اما كج تر از آن ريش سياه و سفيد چون طناب حمالان بر جمالش ديمده يلان يلان قدم زنان رو به اطاق مي آيد و شيشه ي شرابي در دست دارد واويلا اين كيست براي چه آمده مگر من چه گناه كرده ام كه ملائكه عذاب افندي مأمورم شده من كه همواره همدم حور و قصور بودم، من كه به غلمان نظري نداشتم اكنون چرا پتياره دوزخي همدمم شده؟ بالاخره وارد شد خيره خيره نگاهش كردم ديدم به نظرم آشناست. سخن گفت ديدم لهجه ي يزدي دارد پيشاني فشردم فكر كردم يادم آمد كه ربابه فيروز آبادي است؟
جستم و از وحشت آستين بفشاندم
يك دو تلنگك زدم چو مردم شيدا
گفتم خانم كيستي از كجا آمده اي كه لحن جانگزايت به گوشم آشناست با هزار عشوه و غمزه گفت يار قديم ربابه فيروز آبادي. به به - گل گفتي آيا نيم گل دشت مجو مردكي آمدي چه مي كني؟ گفت من چندين سال است مقيم كعبه مقصودم و نديم حضرت معبود! گفتم عجب عجب چه ديدي چه شنيدي؟
باز گو از نجد و از ياران نجد
تا در و ديوار را آري به وجد
دم غنيمت است بيا بنشين صحبت كن - به ريش چه خوبي داري اين ريش از كي بر عارضت دميده.
بوي جان مي آيد از پشم شتر
اين شتر از خيل سلطان ويس در
خانم خجل شد سر به زير انداخت اسم شتر شنيد يادش از عشوه ي شتري آمد گفت من همان ربابه ام كه هرجا مي شنيدم شما بر منبريد سر قدم ساخته مي دويدم حمد خدا را كه پس از ده سال بازتان ديدم و عشق را در عالم امر از سر گرفتم.
دل من بر سر آن مهر و نشان است كه بود
تو مپندار چنين است چنان است كه بود
ديدم دلبر كور را بيشتر مي توان دل به دست آورد خاصه اگر ريشدار باشد گفتم نه تنها تو بر سر مهري من هم عاشق اين چهرم!
به چشم هاي كج تو كه راست مي گويم
كه دل ز ديدن روي تو گشته است پريش
به موي زلف تو يك مو نكرده ام تغيير
ز دوستي به سر پشم صورت و موي ريش
شيشه را از زير چادر بيرون آورد كه حضرت خانم داده و فرموده اند از اين دوا بخوريد كه خاصه ي سر كار آقاست و براي شما شفا گرچه در تخصص آن دروغي مكنون بود چه حضرت آقا مشروب بد استعمال نمي فرمودند و اين شراب بد بود! چنانكه شيخ وفا كه قديم ترين و محرم ترين مبلغ بهاء بود به قول حاجي علي مهاجر در محافل تهران و قزوين گفته بود اطبا شراب قزوين را براي رعشه ي دست جمال مبارك تجويز كرده اند. از آن پس تا چندي هر بهائي قزويني كه دسترس يافت صندوق شراب حمل به ارض مقدس! نمود و ظل السلطان در كاشان در حضور جمعي گفت در پاريس شبي كه با عباس افندي مشروب مي خورديم اسرار قلب خود را گفت و دانستم او هيچ ديني ندارد و البته آن مشروب كه با هم خورده اند خوب بوده و اين شراب كه ربابه آورده بد بوده ولي شراب شور از دست رباب كور چون از طرف مكلم طور! رسيده است بايد گفت شراب طهور است و موهبت ظهور و ميرزا علي اكبر رفسنجاني يكي از گناهانش اين بود كه بر سر سفره خصوصي ماءالعنب از دست آقا نگرفت و همه بر حمق او تعبير كردند و آن قضيه سبب شد كه فيض ديگران هم منقطع شده از آن به بعد مشروباتي كه به نام ماءالعنب از دست آقا توزيع مي شد قطع گرديد مجملا آواره ي چون رفسنجاني مقدس نبود و گفت هر چه از دوست مي رسد نيكو است.
سخن بر سر ربابه بود. خادمه ي حرم است مي داند مبلغ هم محترم است و بر اسرار امر محرم است لذا بايد هر رازي را گفت و نشايد آن را باز نهفت لذا روزها آمد رازها آورد تا آنكه روزي ديدمش نفس زنان از كوه كرمل به زير مي آيد گمان كردم به زيارت رفته بوده است چه كوه كرمل به قول حضرات موطي اقدام انبياست و به همان سبب مقام اعلي (قبز دروغي باب) در آن بناء شده آن روز هنوز مشغول بنائي آن بودند ديدم آقا محمد حسن خادم بر من سبقت جسته ربابه را صدا زد كه كجا رفته بودي؟ گفت عقب فرمان خانم (همشيره آقا) پرسيد چه فرمان؟ گفت يكي از كبوتران حرم بار برداشته حضرت عليا فرمودند او را ببريد از سنگ كوه سنگين بارش كنيد تا سبك بار گردد اينك از اثر كلام خانم و از بركت كوه كرمل و مقام اعلي مقصد حاصل شده مقضي المرام برمي گرديم! هنوز سخنش به پايان نرسيده بود كه آقا محمد حسن لب به دندان گرفت يعني آهسته بگو من با حالتي بين شوخي و جدي گفتم امر مهمي نيست كه از من نهان داريد زيرا من صدها نظير اين حكايت را در عشق آباد و همدان و تهران شنيده ام نهايت اينكه در آنجا حفظ امر بدان دواي مسقط جنين بوده از دست طبيبان يهودي بهائي در اين جا به كشيدن سنگ از كوه (ترويج دين به هر چه مكان اقتضاء كند)
---------------------------
اما ربابه و يزد
سال گذشته ربابه از ساحت اقدس! مرخص شده و به يزد وارد گشته در ابتدا اين ربابه ي كور عامي بحت بسيط با آن ريش و پشم و سر و چشم چنان مورد احترام شده كه تا چند ماه رونق بزم و محفل يزديان به وجود او بوده چه مرسوم است كه هر كس از عكا آمد اغنام تا ديري تمام شئون دينيه را در استماع سخنان او از راست و دروغ حصر مي دارند تا آنكه روزي در مجلسي سخن از دختري رفته كه مي گويند شكمش از بار عار سنگين است و خاندانش از اين كار ننگين ربابه به زبان آمده مي گويد چنين امري به كرات در مركز امر واقع شده و چنان امر صادر گشته كه ذكر شد اكنون در اينجا سنگ نيست به كشيدن آب از چاه مقصد حاصل خواهد شد چنان كه در تهران براي خانم محترم صجيع آن. مبلغ قزويني [1] حاصل شد پس از نشر اين سخن محفل روحاني به غضب آمده ربابه را تكذيب مي سازد و اين بسيار مضحك است كه معمولا اعضاي محافل كه به عكا نرفته و خبري از مركز ندارند يا اگر باشد در بعضي از محافل يك نفر با خبر است كه آن هم نوعا مغلوب ديگران يا خود نيز چشم و گوش بسته است ولي هر چه مخالفت مذاقشان آمد اگرچه فرضا از مبلغ مطلع سرزند فوري به تكذيب آن مي پردازند حتي اگر در لوحي مطلبي باشد كه مخالف فهم و اطلاع و نظر محفليان باشد هر گاه تعبير پذير است به تعبير و تأويل از مجراي خود خارجش مي سازند و اگر نباشد لوح را در صندوق محفل توقيف كرده مي گويند صلاح نيست منتشر گردد. يعني ما از مركز امر بهتر مي دانيم و شايد هم در بعضي مواقع چنين باشد! مجملا ربابه مورد تكفير و انتقاد شد و بازارش كساد و هنوز در صدد است كه قصه هايي كه داير بين پدر شوقي عصري و زن عبدالحميد مصري و او باز گفته رفوكاري كند تا دوباره مقرب شود.
[1] محترمه حرم ميرزا يوسفخان.
---------------------------
سيري در وادي متشابهات
تمام كتب سماويه و بالاخص قرآن مجيد داراي محكمات و متشابهات اند چنانكه در سوره آل عمران مي فرمايند (هو الذي انزل عليك الكتاب منه آيات محكمات هن ام الكتاب و اخر متشابهات فاما الذين في قلوبهم زيغ ما تشابه منه (الاية) محكمات آنانند كه معاني آنها متكي به ظاهر است سماء يعني آسمان. ارض يعني زمين. شمس يعني آفتاب. قمر يعني ماه. جنت يعني بهشت. (محل مكافات اعمال نيك) جهنم يعني دوزخ (مركز مجازات اعمال زشت) الله يعني خدائي كه موجد كائنات است عبد يعني بنده مخلوق يعني آفريده خدا خالق يعني آفريننده و قس علي هذا مثلا اين آيه از محكمات است كه در همان سوره آل عمران مي فرمايد (ما كان ليشر ان يؤتيه الله الكتاب و الحكم و النبوة ثم يقول اللناس كونوا عبادا لي من دون الله (الاية)
نبايد آن بشري كه خدا وي را كتاب و حكم و نبوت داده باشد به مردم بگويد كه بندگان باشيد مرا بدون خدا! (انتهي)
اگر بهائيان به قرآن معتقد باشند همين يك آيه محكم را كه قابل هيچ گونه تعبيري نيست كافي خواهند شمرد براي بطلان بهاء چه او در اغلب كلمات خود خاصه در كلمات مكنونه عربي و فارسي و لوح حاج ميرزا احمد كرماني و بسيار ديگر خطاب به اغنام خود كرده مي گويد (اي بندگان من) و نسبت بندگي خدا را از ايشان برداشته و به خود نسبت داده حتي در كلمات مكنونه مي گويد اي فرزند كنيز من و بيشتر زنان را آن يا امتي (اي كنيز من) خطاب نموده و در اقدس و مبين و الواح ديگر در مواقع كثيره آن يا عبادي خطاب كرده [1] در حالتي كه خدا در قرآن در آيه مذكوره تصريح فرموده كه اگر كسي داراي حكمت و نبوت باشد خطاب (اي بندگان من) نمي كند پس همين يك آيه كافي است براي اينكه بدانيم بهاء داراي نبوت حتي حكمت هم نيست و دليل فلسفي آن هم روشن است آن كس كه بر اسرار خلفت آگاه است مي داند كه انسان اعلي و اجل از آن است كه بنده ي انساني ديگر شود و اسرار كون اعظم از آن است كه كسي اظهار اطلاع و احاطه ي از آن نمايد.
اما متشابهات آياتي هستند كه معاني آنها پوشيده و محتاج به تعبير و تأويل است و به نص كريمه (لا يعلم تأويمه الا الله و الراسخون في العلم) عالم به تأويل آن گونه آيات فقط خدا (نه ميرزا خدا) و راسخين در علم بايد باشد (نه ثابتين بر جهل) و اگر كسي خود را راسخ در علم شمرد اول بايد مقام عصمت و علم خود را ثابت سازد سپس به تأويل پردازد و گرنه لازم آيد كه هر فاسق جاهل به صرف ادعا آيات الهيه را كه وسيله ي حفظ حدود و حقوق بشر است مطابق ميل و هواي خود تأويل نمايد هرج و مرج و مفسدت توليد شود و ترياقي كه معطي حيات بود به سمي كه بادي ممات است مبدل گردد.
مثلا اين آيات بي شبهه از متشابهات است (يسئل ايان يوم القيمة فاذا برق البصر و خسف القمر و جمع الشمس و القمر يقول الانسان يومئذ اين المفر) ظاهر معني اين است كه سئوال مي كند چه زمان است روز قيامت پس آن هنگام است كه ديده را برق بزند و ماه را خسوف فرا گيرد و آفتاب و ماه با هم جمع شوند آن وقت انسان خواهد گفت امروز گريزگاه كجاست؟
ولي باطن اين آيات مستور و استعارات آن جز بر اهلش (خدا و راسخ در علم) بر كسي مكشوف نيست و چندان محل حاجت هم نيست بلكه به حكمت نزديكتر است كه سر اين آيات مستور باشد تا ثمره ي تنذير و تبشيري كه نتيجه ي ارسال رسل و وسيله ي صيانت مردم است (از اخلاق ذميمه» حاصل گردد و از اين است كه پيروان متشابهات را خدا از اهل زيغه و ريبه شمرده است (مانند بهائيان)
حال ببينيم بها و بهائيان چه كرده و چه گفته اند و چه خدمتي به اخلاق و عقائد بشر كرده اند؟ از ابتدا بهاء دري از تأويلات قبيحه ي ركيكه بر روي اغنام خود گشوده است كه هر قدر مفاسد اخلاق از ايشان ظاهر شده و بشود نتيجه ي آن تأويلات بارده است و چون اين در باز شد مبلغين او نيز خود را ذيحق براي توسعه ي آنگونه تأويلات دانسته كتبا و شفاها هر چه خواسته اند دامنه ي آن گونه تعبيرات و تأويلات را وسعت داده
در مرتبه ي سوم افراد قوم هم هر يك به فراخور فهم و استعداد خود حاشيه بر آن زياد كرده و كار به جائي كشيده شده است كه هر حمال بقال بهائي و هر بچه و كودك و آقا بزرگ و خانم كوچك هم مأول و مفسر شده و هر مزخرف و لاطائلي به زبانش آمده به هم بافته و تحويل امثال و اقران خود داده و چون اكثريت توده را جهال و بي سواداني تشكيل مي دهند كه بر حسب طبيعت بشري هر چه به هوي و هوس نزديك تر است مي پذيرند لذا چند هزار نفر در اين بساط پر مضرت زيست نموده آن اساس به اين خرابي را نگاه داشته نمي خواهند دست از آن برداند بلكه به توسعه ي آن اميد دارند حال جلوگيري از تبليغات آنها به نام صيانت اخلاقي آيا وظيفه ي كيست و آيا بايد به عمليات آنها خاتمه داد يا نه حرف ديگري است و ما از زمينه توضيحات خود دورتر نمي رويم.
بديهي است قارئين محترم ميل دارند به نوع تأويلات حضرات پي برند كه مثلا آيه و جمع الشمس و القمر را چگونه تأويل مي نمايند و آيا موافق عقل و قابل قبول است يا نه؟
[1] آن هاي زائده كه در نمكدان اشاره شده همين (آن) هاست كه از دهان بها بيرون آمده و تماما غلط و بي معني است.
---------------------------
جمع الشمس و القمر
فرض كنيد امشب در خانه ارسطوي حكيم يهودي محفل تبليغ است (در خيابان علاءالدوله) و ناطق آنجا هم احمد يزداني است در آنجا يك نفر مبتدي وارد شده مي گويد آقا شما كه مي گوئيد قيامت قيام كرده و قيامتي جز ظهور قائم قائل نيستيد و قائمي جز ميرزا علي محمد باب نمي شناسيد و بعد از قيام (اين قائم عجيب) مي گوييد خدا (ميرزا حسينعلي بها) بر تخت نشسته سلطنت مي كند؛ (ولي به قول خودش تحت سلاسل و اغلال سلطنت دارد) اكنون بفرمائيد اشراط ساعت و علائم قيامت كه در قرآن و اخبار بلكه ساير كتب مذهبي موجود است چگونه مصداق يافته و از آن جمله جمع شمس و قمر چگونه مفاد پيدا كرده؟ آقاي يزداني بعد از آنكه شرخي بيان مي كند از اينكه شما بايد سراپا گوش باشيد و حتي در مقابل آقاي صافي كه قدري به علم جدال و بحث آشنا و از مغالطات حضرات هم بصيرتي پيدا كرده صريحا مي گويد ما كنفرانس مي دهيم و محفل استدلال و بحث نداريم اگر ميل داريد اينجا بيائيد بايد گوش باشيد نه زبان يعني هر غلطي مي شنويد و به هر اشتباه كاري بر مي خوريد و هر تقلب و مغالطه مي بينيد صداتان درنيايد «زيرا ما مي خواهيم جوان هاي ساده لوح را بربائيم و آلت هزار گونه مفسده كنيم» بالاخره اگر آقاي يزداني مانند چند سال قبل نابلد و بليد نمانده باشد و اگر مانند چند سال قبل خودش متزلزل و بي عقيده نباشد يا بي عقيدگي خود را بتواند بپوشاند كه در طي كلامش معلوم نشود و خلاصه اينكه مبلغ تمام عيار شده باشد جواب سئوال سائل را بدين گونه شروع مي نمايد - ما به قرآن و اسلام معتقديم و از فرط اعتقاد به قرآن بوده است كه بدين ظهور مبارك! ايمان آورده ايم در حقيقت ما حافظ و حامل و زنده كننده ي قرآنيم نه مسلمان هائي كه نعمت خدا را كفران كرده چنين ظهور مباركي را كه مانند شمس منير آثارش ظاهر است و انوارش باهر انكار نموده و مانند يهود و نصاري كه از طلعت محمدي بي نصيب مانده ذلت ابدي براي خود فراهم كردند اينان هم از طلعت مبارك حق با آن عظمت اعراض نموده اند. پس از آن كه شطري از اين سخنان دروغ خدعه آميز به هم بافت اگر شنونده بر اثر بي زبان و بي خبري ساكت ماند آقا دنباله ي حرف خود را گرفته ديگر دست از دل بر مي دارد و هر چه بر زبانش آمد مي گويد و اگر مبتدي داراي فهم و عقل و اطلاع و علم و تقرير و استقلال رأي است لابد جلو گرفته مي گويد آقا اندكي صبر كنيد و حرف هاي خود را مطالعه نموده بي دليل سخني نگوئيد كدام ظهور كدام طلعت كدام شمس كدام عظمت كدام ذلت براي نصاري؟ اينها چيست به هم مي بافيد اگر نصاري مسيحياني هستند كه چهارصد ميليون جمعيت اروپا را تشكيل مي نمايند و مهم ترين آثار تمدن علم را در دست دارند آن حرف شما مورد ندارد. اگر ما را در انكار امر بهاء تهديد به ذلتي چون ذلت امروزه ي نصاري مي كنيد كه اين عين عزت است بگذار ما هم مانند نصاري ذليل شويم. اينجا آقاي يزداني به مطالعه ي حل آن مبتدي پرداخته درصدد كنجكاوي بر مي آيد اگر ديد او حقيقة دلباخته ي اروپا و مسيحيت يا مطلقا بي اعتناء به مذهب است با او همراه شده شروع مي كند به تمجيد از او و درهاي محبت خادعانه باز شده مبلغ رنگ حرفهاي خود را عوض نموده مي گويد بلي ما مطابق مذاق مسلمانان صحبت گرده و گمان كرديم شما هم از آنها هستيد كه پابند با سلاميت و استقلال خويش اند و هلم جراحي از اين مقوله مي گويد و يارو را درست در آغوش كشيده بي دين اصلي با بي دين مصنوعي كه متظاهر به دين بهائي است با هم يار مي شوند يعني اين آقاي يزداني كه هر جا دم از دين مي زند براي خراب كردن يك نفر مسلمان يا يهودي جازم العقيده ي كه او را از عقيده ي سابقش متزلزل سازد و هر جا دم از بي ديني مي زند براي جلب نظر آن يك نفر بي دين است كه او بهائيت را مقدمه ي بي ديني بشناسد و دل از ايشان نپردازد و اصلا حرفهايش مبني بر هيچ منظور نيست و مصالح و مضاري براي جامعه در نظر ندارد نه تقويت شرق مي خواهد نه غرب نه مسيحي نه مسلمان نه مقيد به ترويج دين است نه بي ديني بلكه هر چه مي گويد فقط و فقط براي زياد كردن يك نفر رفيق است كه بالاخره با هر حيله است دست يك نفر را از جامعه ي ملي كنده به جامعه ي بهائي بند كند و كار ندارد به اينكه آيا نتيجه ي اين كار به كجا مي كشد و به نفع كدام طبقه تمام مي شود او در اين كار ملتي نمي شناسد مملكتي نمي داند حقوقي معترف نيست صلاح و فساد اخلاقي در نظر ندارد تنها وظيفه ي خود را انجام مي دهد كه بر دسته خود افزوده تقربش نزد صاحبخانه اولا و جامعه ي بهائي ثانيا و شوقي افندي ثالثا زياد شود (همان شوقي كه در ابتداي زمامداريش همين يزداني مي گفت اين شوقي لايق مقامات نيست بلكه قابليت هيچ چيز ندارد و من يقين دارم سركار آقا هرگز چنين جوان را جانشين خود نمي كند ولي بعد از آنكه ديد شد آنچه را او تصور نمي كرد عوض اينكه بفهمد كه سابقين هم به همين رويه مطاع و متبع شده اند يعني يك دسته گوسفند بي فكر را زير بار كشيده اند و سيادت آنها مبني بر هيچ گونه لياقتي نبوده بالعكس به توبه و انابه پرداخت كه من غلط فهميده بودم و به كثرت تصنع و تقلب خود را به حوزه چسبانيده در ابراز حالت گوسفندي جلوتر از همه مي رود تا گماني در حقش نرود).
خلاصه گفتگوي تأويل آيه ي (و جمع الشمس و القمر) به همين حرف ها از بين رفته مبحث عوض مي شود و حرف دين به سخنان بي ديني و صحبت مذهب به سياست و يا اقلا به حرف عيش و عشرت تبديل مي شود و هرگاه ديد طرف مقابل جدا مسلمان است و سئوالش از روي واقعيت بوده و آن جواب هم (كه گفت ذلت چه؟ و كجا مسيحيان ذليل شده اند) جوابي نقضي بود و خواست دليل او را نقض كرده از ياوه گوئي جلو گيرد. فوري آقاي يزداني زمينه ي ديگر پيش كشيده به مغالطه و خلط مبحث ديگر مبتدي را هو مي كند كه معلوم مي شود شما به عظمت اسلام و قرآن و ذلت يهود و نصاري معتقد نيستيد (و ضربت عليهم الذلة و المكسنه) در موقع خود به كمنال شدت مصداق يافت يعني ظهور پيغمبر اسلام چنان ذلت و مسكنتي بر يهود و نصاري زد كه حتي جزيه بر ايشان نهاد و در مدت نيم قرن امر اسلام تمام شرق و گوشه ي از مغرب را فرا گرفت ولي اين مربوط به حرف هاي شما نيست زيرا اگر مقصودتان ذلت يهود و نصاري امروز است امروز ذلت و مسكنتي از طرف شما و كسي ديگر به يهود و نصاري نرسيده اما يهود اگر چند نفرشان به شما ملحق شده اند يا آنكه آنها را بر سر و چشم خود نشانده ايد و به گمان خودتان به اين يگانگي كه به ايشان داريد آنان را به عزت رسانده ايد چنان ذلتي ايشان را فرا گرفته كه هر يهودي بهائي در نظر يهودي غير بهائي از سگ پست تر شده آنان را از مجامع و مساجد خود رهانده اند تا به حدي كه در زمان حكومت ميرزا جعفر خان در كاشان يهوديان صريحا چند نفر بهائي يهودي را از خود دور كرده آنها به اتابك متظلم شدند و اتابك صورت حال را از ميرزا جعفر خان پرسيده جواب داد كه يهود مي گويند بهائيان در مذهب ما نجس و منفورند و ما نمي خواهيم به مسجد ما بيايند و در مذهب ما رخنه كنند حتي اين مضمون چندي ضرب المثل شده بود كه حاكم كاشان طرفدار يهود شده و ترسيده است دين يهود از ميان برود و تا اين دم هم يهودي همه جا از بهائي تنفر دارد و آنان كه بهائي شدند بالعكس داراي همه چيز هستند عزت دارند فابريك دارند تجارتخانه هاي مهم حتي پول هاي دنيا غالبا در دست يهود است اما نصاري كه معلوم است رياست بر همه دنيا مي كنند و به سبب ظهور باب و بهاء ذلت و مسكنتي متوجه آنها نشده بلكه شب و روز بهائيان جاسوسي و چاپلوسي و خوش آمد گوئي از دول و ملل مسيحي مي كنند كه شايد دست عاطفي بر سر و رويشان كشيده شود پس چه ذلتي و چه مسكنتي؟ و اگر مقصودتان اين است كه همان قسمتي كه به ظهور اسلام ذلت و مسكنت متوجه يهود و نصاري شد امروز هم به ظهور باب و بها ذلت و مسكنتي متوجه اسلام شده اين سخن شما به قدري مضحك است كه بايد كلي بر آن بخندد حتي اگر يك ذره فهم و شعور يا مدرك و انصاف و بصيرت و بالاخره يكي از خصائص بشريت در شما باشد بايد خودتان بر حرف خود بخنديد زير نود سال است [1] مولاي شما در ايران عرض اندام كرده تاكنون كدام عزتي را احراز نموده و كدام ذلتي را به كسي رسانده بعد از نود سال خودتان ناله مي كنيد كه امر ترقي نكرده خودتان با هم مي گوئيد سال به سال رو به زوال مي رود خودتان مي دانيد كه پارسال از پيرار سال بدتر و امسال از پارسال به مراتب بدتر شده شما مي دانيد به جاي اينكه مردم به شما نزديك شوند دور مي شوند و در هر نقطه از نقاط دنيا شما را به عنوان يك مذهب ولو مذهب باطل نشناخته و نمي شناسند و گاهي هم اگر دو سه نفر در خلوتخانه ها نزد شما آمدند براي نظربازي و شهوت راني و ريشخند كردن شماست هنوز از خلوتخانه بيرون نيامده نغمه ي استهزاء ايشان بلند است و شما مانند كبك سربه زير برف كرده از ذلت ها و نكبت هاي خود بي خبريد!
خلاصه جنگ بين و مبلغ متبلغ زه مي زند و جاخالي كرده مي گويد امشب وقت گذشته ي و باقي صحبت بماند براي مجلس ديگر مجلس را بر هم مي زند و هفته ي ديگر در بسته مي شود هر كس مي آيد مي گويند محفل موقوف شده تا پس از يكي دو هفته كه يقين كنند مبتدي جسور مبرم از پي كار خود رفته دوباره در را بر روي آدمهاي ساده ي بي خبر چون فلان زغال فروش و فلان آهنگر باز كرده نرم نرم دوباره مجلس را گرم مي كنند چنانكه عين اين قضيه در زمينه غلامعلي خان صافي واقع شد و خود بنده هم سالها در همان محفل ناطق بوده ام و بر روحيات آن آگاهم منتهي فرقي كه داشت من شانه خالي نمي كردم و چون خودم بيدار بودم بيداران را به طور ديگر سرگرم مي نمودم كه به قصه خواني و شعر و شوخي مجلس برگزار شود و اقلا صد نفر هستند كه بگويند ما آن روز هم تو را شناخته دانستيم به بهائيت پابند نيستي حتي مراسلاتي راجع به اين قضيه موجود دارم كه به شهادت همه كساني كه براي مناظره آمده اند بي علاقگي آن روز من ثابت است و اميد است عين حال مرا كه ساير مبلغين هم دارند به مرور ظاهر شود و خودشان بفهمند كه اين دين و آئين به جايي نمي رسند و هر چه حقايق را زير پرده نهان دارند عاقبت كشف و سمر خواهد شد بلكه شده است و خيلي كم است كسي كه هنوز بهائيت را دين انگارد از نقطه نظر علاقه مذهبي رو به آن برود.
[1] اكنون صد و دو سال شده است.
---------------------------
جمع الشمس و القمر
ناگفته پيداست كه تأويل آيه مذكور ناگفته ماند آقاي يزداني از اين شاخه به آن شاخه پرواز كرده بالاخره از آشيان تبليغ هم پريد و در بسته شد. اما اگر مبتدي مبرم است و با همه ي اين حرف ها رشته سخن خود را از دست نداده گفت آقا جان اين يك سئوال مرا جواب بدهيد آخر شما كه به قرآن و آيات محكمات و متشابهات آن اينقدر اظهار علاقه مي كنيد و قيامت ظهور مطابق قرآن اثبات مي فرمائيد اين يك علامت كوچك را براي من تشريح كنيد كه چگونه در ظهور باب و بها شمس و قمر با هم جمع شدند؛ آقاي مبلغ باز بناي طفره مي گذارد شرحي رطب و يابس از معني محكمات و متشابهات غلط و بي سر و ته به هم مي بافد اتفاقا مبتدي فاضل است بر بعضي كلماتش مي خندد بعضي غلطهايش را اصلاح كرده حرف صحيح به دهانش مي گذارد آقاي مبلغ هم خشنود شده اگر مبلغ ميرزا تقي خان قاجار [1] بي سواد و بي وجدان باشد مي گويد قربان شما تصدق شما خودتان عارفيد مي دانيد مي خواهم چه عرض كنم. باز مبتدي مي گويد اينها صحيح است محكمات به جاي خود متشابهات به جاي خود اين آيه هم از متشابهايست صحيح مولاي شما هم حلال اين مشكل و مأول اين متشابه بايد باشد آن هم به جاي خود اكنون طرز تأويل را بفرمائيد كه ما بايد در اين قيامت كبري و ظهور حضرت بهاء چگونه جمع شمس و قمر را تصديق كنيم كه مصداق يافته است؟
آقاي مبلغ نگاهي به اطراف كرده ناخن و ريش و سبيل خود را (اگر داشته باشد) به دندان جائيده گاهي سفارش مولاي خود را به نظر مي آورد كه گفته است (تا سمع نيابيد لب نگشائيد) يعني اول يقين كنيد كه مبتدي گوش شنوائي دارد كه هر چه را تحويل او دهيد بي دليل قبول كند و گوسفند بي اراده شود آن وقت لب به تبليغ باز كنيد گاهي (اگر مبلغ شخص مطلعي باشد) به نظر مي آورد سخنان مراشد را كه گفته اند [2] (تخم در شوره زار نبايد پاشيد) گاهي اگر مبلغ همچون فاضل مازندراني و فاضل شيرازي يا به قول آقاي نيكو ابوعلي سيناي بابيه باشد و با اصطلاحات ديگران آشنا باشد به نظر خواهد آورد يكي از شرائط دعوت ارباب ريبه و اهل ضلال كه شرط اضلال گفته اند يكي هم (زرق) است يعني به فراست حال مدعو را دريافتن كه آيا قابل دعوت هست يا نه. گاهي به ياد مي آورد قصه ي (تانيس) را يعني انسيت دادن و استمالت نمودن. هر كس را موافق مقتضاي طبع او اگر راغب به زهد است از كلمات صوفيانه خواندن و به زهد ترغيب كردن و اگر به خطام دنيا مايل است سخنان خود را آميخته به لفظ گوهر و ياقوت و زر و زبرجد نمودن و حتي خصائص عقيق را بيان كردن و فضائل فيروزه را برشمردن و كام وهم را از حلواي خيال شيرين ساختن بلكه از معاونت و مساعدت (ولو به دروغ باشد) دم زدن و اگر صورت پرست است در طي بيان خود از شاهد زيباي بيان و عروس دلرباي سخن و گاهي از كواعب الاتراب نام بردن و گهي ذكر غلمان را ثواب شمردن و دمي از عشوه و كرشمه شاهدان سيمين ساق دم زدن (چنانكه نصف الواح عبدالبآء آميخته به اين اصطلاحات است.)
مجملا مبلغ غرق در اين افكار شده متحير مي ماند كه آيا جمع شمس و قمر را بي پرده در پرده ي اينگونه تأويلات ببرد و به مقتضاي حال خيالي آن مجادل سخن سرايد يا ممكن است به خطا رفته و بذر خود را در شوره زار ريخته باشد. آنگاه بهترين راه را راه تشكيك تشخيص مي دهد چه تشكيك مهم ترين طريق از طرق هفت گانه اي است كه اهل حال! در دعوت و اضلال اصحاب قال به كار مي برند يعني مقدمه را نوعي شروع كنند كه شنونده را به شك اندازند مانند اينكه (ببينيد اوهام چگونه سراپاي اين مردم را فرا گرفته و خود را از هر سعادت محروم داشته اند و البته ظهور براي همچو موقعي است كه خلق راه صلاح را از فساد و هدايت را از ضلالت گم كرده اند «چنانكه ميرزا حسينعلي در لوحي مي گويد لا يدري نفس ما يضله و ما يهديه و ما يبصره و ما يعميه) خلاصه آقاي مبلغ از اين در وارد شده باز هم شرح مبسوطي از اينگونه مقالات سروده مقدمات تشكيك را تقديم نموده و آسمان و ريسماني به هم بافته به اصل مقصود كه مي رسد ساكت مي نشيند و باز مبتدي را منتظر مي گذارد و چون مبتدي مبرم است نتيجه را مي طلبد اگر طفره پذير باشد مبلغ مذكور باز بقيه صحبت را به مجلس ديگر محول مي دارد و اگر از طفره و تعلل جلوگيري شد باز هم مبلغ از بيان تأويل حقيقي كه در مذهبشان است امساك نموده مطلب را بدين لباس تحويل مي دهد آقاي محترم قربان شما خودتان عارفيد مي دانيد آفتاب در آسمان چهارم و ماه در آسمان اول؛ هرگز به هم جمع نمي شوند.
پس يقين است كه جمع شمس و قمر معني ديگري دارد سپس دست به حديث و آيه زده يك مشت حديث بحار و اخبار معنعن تحويل مي دهد كه مقصود از شمس محمد است ص و مراد از قمر علي است (اينگونه اخبار وجود دارد ولي نه بر مراد بهائيان) شنونده مي گويد بسيار خوب اينها را ديده و شنيده و آگاهم كه شمس نبوت حضرت رسول ص و قمر ولايت حضرت امير علي ع است چنانكه در تفسير «و الشمس و ضحيها و القمر اذا تليها» امام مي فرمايد (الشمس محمد و القمر علي لما تلي محمدا) اينجا وجهه ي مبلغ بي سواد از هم باز مي شود كه آنچه را او نشنيده بود مبتدي ياد داد و يك وسيله ي ديگري براي مغالطه ي او پيدا شده فوري دست به او مي دهد و شايد روي او را مي بوسد و مي گويد قربان شما. شما اقيانوس علم و اطلاعيد! باز مبتدي مي گويد بسيار خوب حالا مطلب را بفرمائيد كه چگونه در قيامت و قيام باب جمع شمس و قمر تحقق يافت مي گويد اين خيلي روشن است كه نام مبارك نقطه اولي علي محمد بود اين است معني جمع و شمس و قمر كه نام علي و محمد با هم جمع مي شود! مبتدي فرزانه از اين فسون و فسانه ديوانه مي شود كه اولا كلمه ي شمس مقدم است و اگر به اجتماع اين دو اسم هم قناعت كنيم بايد محمد علي باشد نه علي محمد ثاني آنكه اگر اين از اشراط قيامت و علائم ظهور باشد از موقع نزول اين آيه تا يومنا هذا بايد روزي هزار قيامت قيام كرده باشد زيرا در هر روز هزار نفر متولد شده كه به نام محمد علي و عليمحمد ناميده شده ثالثا اين اجتماع اسم است و خدا نفرموده است كه اسم شمس و قمر با هم جمع مي شود بلكه ذاتا جمع شمس و قمر را از اشراط قرار داده اين چه وهم سخيف و سخن ياوه است كه فقط به اينكه اسم مولاي شما علي محمد بوده اين را از اشراط ساعت پنداريد و او را مهدي موعود انگاريد؟!
بديهي است مبتدي عاقل از همين سخن پايه فهم و استدلال اهل بها را تشخيص داده پا فراتر مي گذارد يا پاي خود را عقب مي كشد اگر پاي مجادله فشرد باز حكايت خاتمه دادن به صحبت است و وعده ي مجلس ديگر و در بستن و محفل را تعطيل كردن و در حق چنين مبتدي سخن ديگر هم اضافه شده به فاصله يك روز به تمام مجامع بهائيان خبر مي رسد كه زنها از فلان شخص احتراز نمائيد كه ازلي است زيرا مي ترسند اين شخص ناطق مطلع پاي مباحثه بفشارد و بعضي از ساده دلاني را كه حضرات به نيرنگ ربوده اند برگرداند چنانكه هزاران بار اين مطلب حاصل شده كه بر اثر صحبت شخص مطلع دانشمندي چند نفر از دام بهائيت رسته اند و چون حربه ي براي گوش ندادن به سخن مطلع مؤثرتر از حربه ي اتهام بازلي بودن نيست تا مبتدي مطلع از طرفي در بين ساير مردم متهم شود و از طرفي بهائيان از او فرار كنند و سخنان مؤثرش را نشوند لذا هر بهائي مأمور مي شود كه به بهائي ديگر اين سخن را ابلاغ نمايد كه فلان آقا ازلي است و اگر آن شخص خودش متنفر شد و رفت و سوداي برگردانيدن كسي را نداشت و يا لايق نديد قضيه را كه تعقيب كند همگي مسرور شده اگر هم كسي پرسيد كه چه شد؟ مي گويند (كانهم حمر مستنفره فرت من قسورة) يعني در ميدان مباحث حضرت مبلغ (يزداني بت قاجار) تاب مقاومت نياورده فرار كرد و بوجهل وار حق را شناخته به انكار پرداخت در اينجا شق سومي دارد كه عمده است و بايد در آن مداقه ي كامل به عمل آورد شق سوم اين است كه مبتدي يا واقعا ساده و جاهل و بي خبر است يا صلاح خود را بر اين مي بيند كه براي انجام مقاصد سري خود خويش را به بلاهت زند و جاي مهر و مهري در اين بساط بگذارد در هر صورت يك حالت موافقي از او بروز مي كند و شب ديگر يا هفته ي ديگر گرم تر او را مي پذيرند تا وقتي كه او را از جامعه جدا كرده كاملا به خود منضم ساختند (اگرچه اين يكي چندين سال است اتفاق نيفتاده بلكه بالعكس هر سالي چند نفر از جامعه ي ايشان جدا مي شوند) مجملا آيه جمع الشمس و القمر پس از محرميت آن شخص كه گاهي زود يعني بعد از يكي دو سال از تصديق اوست و گاهي دير مانند آواره بعد از هشت و نه سال شروع مي كند به تأويلات عديده ظاهر كردن و تأويلات آن تا حدي كه نگارنده ديده و شنيده است به قرار ذيل است:
اول
در حيفا از حاج ميرزا حيدرعلي اصفهاني صاحب كتاب دلائل العرفان كه پيره مبلغي نود ساله بود و بهائيان او را پرستش مي كردند كه او 13 سال در حبس سودان مانده ديد ظاهرا به نام بهائيت و باطنا بر اثر كشف خيانت و تصرف در سياست و گرفتار شدنش در باب عالي و گسيل شدنش به سمت سودان شبي پرسيدم راستي ما معني جمع الشمس و القمر را نفهميديم؟ آنچه را در توفيق اسم علي و محمد بيان مي كند چسبنده نيست و به علاوه اين دليل مي شود بر حصر در ظهور باب شما كه عقيده داريد باب مبشر بهاء بوده و خودش اهميتي نداشته چرا بايد مژده ظهورش در قرآن باشد و در حق حضرت بهاءالله نباشد؟ گفت ما اينها را براي مبتديان مي گوئيم كه بگويند شمس محمدي و قمر علوي را معتقديم و حق مي دانيم ولي در حقيقت مصداق اين آيه در حق جمال مبارك بهاء و طاهره (قرة العين) است و اين جمع شمس و قمر در سفر به دشت تحقق يافت (در حمام!)
وقت ديگر گفتمش بعضي از احباب مصداق آيه ي جمع الشمس و القمر را در حق طاهره و قدوس ظاهر ديده مي گويند در سفر به دشت اين دو تن عديل هم بودند در كجاوه و ملا باقر حروف حي زمام استر كشيده اشعاري مي سرود كه مفهوم آن جمع الشمس و القمر بود گفت اين صحيح است ولي چون ما براي عظمت جمال مبارك بايد ادله ي پيدا كنيم كه ازليها را مجاب سازيم بهتر است اين آيه را درباره ي جمال مبارك تعبير نماييم زيرا شمس حقيقت ايشان بودند و قدوس مقام شمسيت را دارا نبود بلكه او قمري بود كه حول دايره ي شمس حقيقت (باب) گردش مي كرد! باز در انديشه شدم كه اگر قدوس قمر بوده و باب شمس حقيقت در كجا اين شمس و قمر با هم جمع شده اند و چرا مي گويند قرةالعين شمس بود و قمر قدوس كه با هم بر سر استر جمع شده اند (يعني هم كجاوه بوده اند) و بالاخره يك جا شمس مذكر است و يك جا مؤنث يعني يك جا قرةالعين شمس است (مؤنث) و قدوس قمر (مذكر).
و يك جا بهاء شمس است (مذكر) و قرةالعين قمر است (مؤنث) ولي همه اينها از سادگي من بود و بي اطلاعي و بعدا كه در امر مبارك به مقام كمال رسيدم ديدم اينها از نقص فكر و نظر كوتاه ما بوده چه جمع شمس و قمر بلكه قمر و قمر هم به كرات واقع گشته و بدان هم استدلال شده و ما بي خبر بوده ايم و البته آيه در دست خودمان است هم به علي محمد باب استدلال مي كنيم هم به جمع شدن شمس جمال طاهره با قمر وجود قدوس در سفر به دشت هم به جمع شدن شمس جمال بهاءالله جل ذكره و ثنائه! به قول (اغنام) با قمر وجود قرةالعين در حمام هم در مقامي جمع قمر با قمر محل استدلال تواند شد ولو اينكه منصوص است (كه آيا نستحيي ان نذكر حكم الغلمان) باري براي هر فردي از ارباب خاصه مبليغين عاليجناب اين آيه مصداق پيدا كرده و همه الحمد الله شمس و قمريم!چنانكه در خانه ي آقا محمد جواد فرهادي در قزوين بر حاجي امين اعتراض شد [3] او گفت چه مي شود كه من هم با خاندان اين مؤمن پاكدل مصداق اين آيه شده باشم كه و جمع الشمس و القمر ولي مضحك است كه خود حاجي امين بر سيد اسدالله قمي اعتراض كرد بر سر آن ترك پارسي گو (تقي نام غير متقي كه در جلدهاي قبل اشاره شد سيد اسدالله با شوخي و خنده گفت جناب حاجي امين مگر آيه جمع الشمس و القمر را خودتان در قزوين استدلال نكرديد؟ گفت اما جمع القمر و القمر نبود!)
[1] اين شخص كه مطابق لقبش آيت اخلاق قاجار است مبلغ بهائي است و از علم و عرفان و دليل و برهان فقط صدقه و قربان بلد است (او هم مرد و رخت از جهان برد).
[2] اين قواعد همه در كتاب تحفه اثناعشريه درج است كه مورد استعمال آن كاملا در مذهب بهاء است يعني بيش از همه دعاة مذهبي اينان آنها را به كار مي بندند و شايد خودشان هم نمي دانند از كجاست ولي رئيس ايشان طريقه دعوت و تبليغ را از آن گونه كتب فرا گرفته.
[3] در جلدهاي پيش اشاره به اين حكايت است.
---------------------------
توفيق بين هزل و جد
صورت حال چنين مي نمايد كه اينگونه سخنان متضمن يك لطائف ادبي و مطايبات فارسي و عربي بوده و مدرك و ملاك براي معرفت يك قوم و اساس يك مذهب نتواند شد حق هم اين است كه در بيشتر مواقع آن گونه سخنان از در هزل ادا شده و راستي در هر گفتار مراد اين نبوده كه آيه تأويل شود مگر اينكه اين گونه شوخي ها براي رئيس و دعاة يك مذهب بي مورد است خصوصا اگر مصداق جدي هم در بعضي جاها پيدا كرده باشد بلكه بايد گفت اگر في الحقيقه به همان شوخي هم قناعت شده بود باز معايب بسياري را در بر داشت چنانكه معايب آن ديده شده كه در افراد ساده لوح اثر بخشيده و نتيجه آن شده كه هزاران عمل نامشروع به نام شئون و حدود مذهبي مجري شده و مي شود تا به حدي كه نگارنده در مدت نه سال اخير كه كاملا محرم اسرار شده بود در هشتاد و چهار مرود مصداق جمع الشمس و القمر بدان معني كه حضرات بعضي را به طور شوخي و بعضي به طور جدي تأويل مي كردند با حواس ظاهره ي خود احساس نموده است و يقين كرده است كه اگر از ابتداء هم شوخي بوده كم كم صورت جدي و عملي به خود گرفته زيرا بشر هر چه را به هوي و هوس نزديك است به قدري زود طرف قبولش واقع مي شود كه يك كلمه شوخي براي مدرك شدن آن كافي است خصوصا اگر آن شوخي از زبان يك نفر نماينده ي يا رئيس مذهبي صادر شود و حتي اگر بداند مزاح بود او براي اجراي مقصد خود حمل بر جد مي نمايد پس شوخي آن هم مدرك مي شود براي سوء مبادي و سوء تعليم و سوء اداره يك امر اعم از مذاهب يا امر ديگري از امور اجتماعي تا چه برسد به اينكه هزاران عمل سوء ديده شده باشد كه حتي استدلال بر محسنات آن شده است و يا قياس به اعمال و عقايد طاهره و قدوس و عنوان كسر حدود مقياس گرفته شده باشد چنانكه خود نگارنده پس از آگاهي بر اعمال مبلغين عموما بدون استثناء و اطلاع بر روش و رفتار ميزبان هاي ايشان و محرميت كامل در طي يكي از مواقع هشتاد و چهارگانه نهانه از مبلغه ي پرسيدم كه آيا اين تأويلات عملي كه بر آيه ي كريمه ي (و جمع الشمس و القمر) ظاهر مي شود جزو اصول مذهب و مورد رضاي جمال مبارك است يا امري خود سرانه و جزو معاصي و يا اقلا مجهول الحال است؟ پس از آنكه از اين سئوال اظهار حيرت و كراهت كرده گفت ما شما را آگاه تر از اينها مي دانستيم و تصور خشكي و تقدس هاي بي مورد در حقتان نمي كرديم و او را قانع كردم به اينكه من زاده ي اسلامم و اين گونه امور در نظرم قبيح مي نمايد و نسبت به شما كه زاده ي اين امريد و پرورده ي بهائيت و مطلع بر اسرار و جزئيات آن مبتدي و كم اطلاعم و بايد حقيقت هر چيز را دانسته با فراغت حال و بال بدون وسوسه نفس و خوف و هراس ره پيماي آن مرحله شوم گفت چيزي كه مي دانم اين است كه بعضي امور گفتني نيست و فهميدني است زيرا از گفتن آن فساد زايد و از نهفتن صلاح بپايد و برهان بر اين قضيه آنكه در ابتداي امر كه جمال مبارك در بغداد تشريف داشتند شيخ وفا كه نخستين مبلغ باصفا و جان نثار آستان بهاء بود بي حكمتي كرد و به هر جا رسيد خواست تأويل آيه و جمع الشمس و القمر را عملي سازد حتي به بعضي خاندان ها گفت كه من از طرف جمال مبارك مأذون بلكه مأمور اين كارم! چون در ميان هر قوم اهل غيرت و تعصب هم پيدا مي شود خصوصا كساني كه تازه اند و هنوز شجره ي ايمان و ايقان در وجودشان ريشه نبرده و از عقائد سابقه دل نبريده اند لهذا بعضي از آنگونه احباب تازه ي كم اطلاع شكايت نزد جمال مبارك بردند كه اين مبلغ چنين مي گويد و چنان مي كند جمال مبارك فرمودند شما برويد من او را نصيحت مي كنم سپس جمال مبارك شيخ وفا را صدا كرده فرمودند هر چند حضرت طاهره و قدوس سد بزرگي را شكستند ولي بايد تخمه را آهسته چنان شكست كه صدا نكند زيرا اگر صداي تخمه به گوش كسي خورد خواهند گفت كار رذلي كرده كه صداي تخمه شكستن خود را به گوش ها رسانده از آن به بعد رويه به دست مبلغين آمد. آنگاه همان مبلغه ماهره ي باهره گفت شما ديديد كه باز هم در اين دوره به سبب بي حكمتي هاي فاضل فروغي و حضرت ايادي! (ابن ابهر) چه فسادي در يزد و اصفهان توليد شد و جان صد نفر احباب فداي اعمال آنان گشت؟ مجملا از بيان كثير البرهان آن امة الرحمان (كنيز خدا) و فائزه به لقاي سبحان! (يا شيطان) دانستم كه جمع شمس و قمر بلكه قمر و قمر ذاتا در كيش بها مذموم نيست و اگر مذهبي هست فقط در اشاعه و نشر آن است و بايد از اين جهت آسوده و فارغ نشست.
---------------------------
رفع شبهه
در اين جا ممكن است شبهه ي عارض شنونده و خواننده شده بگويد اينها سخنان اتباع و افراد است و ممكن است زني براي فيض و فوز خويش اين سخنان را ساخته و گفته باشد و يا مبلغي كه گرد بيابان ها گشته و از هر لذتي دور مانده اين ترهات را به گوش مردمان ساده لوح خوانده باشد يا فرضا او يك مزاحي كرده و بعضي شهوت پرستان يا ساده لوحان هزل او را جد گرفته باشند لذا دفعا لهذه الشبهه عرض مي كنم نه تنها مبلغين آن گونه استدلالات را به طور شوخي و جدي كرده اند تا ما اين احتمال را بدهيم بلكه ما به گوش خود هزاران از اين قبيل شوخي هاي آميخته به جدي از عبدالبهاء شنيده و جدي آن را عملا در اين چند ساله از ولي امرش شوقي ديده و شنيده و هر احتمالي مرتفع شده اساس مذهب بها را بر اعمال و اخلاقي تشخيص داده ايم كه در تمام دنيا نزد همه ملل مذموم است حتي از تأويلات جمع شمس و قمر زياده استقراب نكرده ايم كه از تأويل جمع قمر با قمر و بي نهايت حيرت و وحشت و دهشت براي ما حاصل گشته است چه اول به طبيعت نزديك و ثاني از غريزت دور است.
پس براي نمونه حكايت ذيل را كه شايد صد نفر در تهران شنيده و اطلاع دارند ذكر مي نمائيم و صدها نظير آن را مسكوت مي گذاريم.
---------------------------
سيد اسدالله قمي
اولا حيثيات سيد اسدالله قمي را بايد شناخت. او سيدي بود از كفاشهاي قم كه در اوايل طلوع بهاء از فرط عسرت فقط براي اينكه هفته ي يك شب پلو بخورد با هفت نفر بابي قم كه در كمال ستر بودند رفيق شد كم كم مردم فهميدند و كفش از او نخريده به هم سفارش مي كردند كه كفش از اين سيد بابي نخريد كه نجس است متدرجا روزگارش پريشان تر شد و بالاخره كتكي ميل كرده از قم فرار كرد چون اندكي سواد فارسي داشت بابي هاي تهران او را توجه كرده پرورش دادند و به تدريج سوادش كامل تر شده طبع شعري هم داشت و رفت به عكا و در آن موقع خيلي رؤساي بهائي محتاج به مروج و ناطقي بودند كه امرشان را اشاعه دهد و همان قدر سواد فارسي را هم كافي مي دانستند براي تبليغ بلكه امروز همان طور است حتي بي سوادي را هم مانع تبليغ ندانسته و نمي دانند چنانكه چند نفر مبلغ بي سواد داشته و دارند بلكه به استثناي ميرزا ابوالفضل و يكي دو سه نفر ديگر ساير مبلغين ايشان بي سواد بوده و متدرجا بر اثر خواندن كتب حضرات و مسافرت و معاشرت اندكي با اصطلاحات آشنا شده اند مانند ميرزا حسن نوش آبادي كه نگارنده از سن دوازده سالگي او كه وي را با همان قباي كرباس بلند عقب گاو و الاغ ارباب آقا در نوش آباد كاشان ديده تاكنون مي شناسند و سر سرزا ميرزا عبدالله مطلق كه حتي عبدالبهاء در لوحش مي گويد ميرزا عبدالله مطلق مطلق العنان است يعني افسار گسيخته و خودروست و به قدري فسق و فجور از او سر زده كه فقط زنان بهائي يزد او را بر اثر همان فسوقش به خلوص ايمان مي شناختند و مردان خود را بر پذيرائي او وادار مي كردند و اگر اندكي فهم در و مردانشان بود اقلا مي فهميدند كسي كه مولايشان او را مطلق العنان خوانده نبايد به خانه و لانه ي خود محرم پسر و دختر و زن و بچه ي خويش ساخت ولي افسوس كه پروردگان مهد بابيت جز الفاظي كه در مدح بهاء ادا مي كرد هيچ چيز را مدارك حسن و سوء اخلاق و صدق و كذب و علم و جهل كسي نمي دانند!!
مجملا از موضوع دور شديم سيد اسدالله قمي مبلغ شد و پس از يكي دو سفر تبليغي بازگشت به عكا و مأمور تدريس و تعليم شوقي افندي دوازده ساله شد.
اين سيد اسدالله گدائي است كه در سفر امريكا با ميرزا احمد سراب و ميرزا محمود زرقاني در ركاب ارباب خود (افندي) بودند. حالا آمديم بر سر مطلب مكرر سيد سيد الله در تهران حكايت ذيل را گفته است و اگر حاشا نكند بيش از صد نفر آن را شنيده اند ولي خوشبختانه اگر همه انكار كنند آقاي نيكو و آقاي صبحي و آقاي ميرزا صالح مراغي و آقاي شهاب فردوسي كه اغلب ايشان در عكس صفحه بعد ديده مي شوند هر كدام شنيده باشند آن را انكار نخواهند كرد و شايد آقاي نيكو به قلم خود هم بنويسند. آقاياني كه در گراور صفحه ي قبل ديده مي شوند كه در وسط سيد اسدالله قمي است بالاي سرش آقاي شهاب فردوسي از يمين شخص آخر آقاي صبحي از يسار آقاي ميرزا صالح مراغي و محمد خان پرتوي هم پهلوي سيد اسدالله است اگر چه مقصود از درج اين معرفي سيد اسدالله است ولي ضمنا روحيات عكس هائي كه بهائيان انتشار مي دهند شناخته مي شود چه در ا ين عكس فقط كسي را كه به بهائيت مي شناسيم دو نفر يهودي و يك نفر نظامي است باقي تماما يا مرده اند يا برگشته و زنده شده اند سيد اسدالله كه مرده است سه نفر برگشته ي علني هم در اين عكس اند كه عبارت است از آقايان صبحي و شهاب و آقا ميرزا صالح محمد خان پرتوي هم سرا از همه بيدارتر است و صورتا خوابتر اما نظاميان هم فقط حبيب الله خان مدبر را مي شناسيم كه بهائي است و بقيه را نمي شناسيم چنانكه از يهوديهاي ايستاده هم برادر اسحق انور از اغنام تمام عيار است هر جاي ديگر هم عكس كروپي ديده شود همين حال را دارد و چنانكه بعدا معلوم شد يكي از نظاميان كه در عكسش ديده مي شود آقاي كاوه است كه به عنوان عروسي دعوت شده بودند و به حيله عكس در بين بهائيان واقع شده و بعدا ايشان ناچار شده اند تبرئه خود را به وسيله جرائد و كشف الحيل انتشار دهند و داده اند:
اكنون از حكايت سيد اسدالله و هتل به سبب فوت آن سيد و تغيير مقتضيات صرف نظر كرده زير عنوان پائين موضوع خود را آغاز و انجام مي دهيم.
---------------------------
كلمات بهاء هم متشابه شده
ميرزا خدائي كه بر اثر مطالعه كتب ديگران راهي براي تأويل جست و هر تأويل ناروا بر متشابهات قرآن بست اخيرا كلمات خودش را هم ميرزا عباس و اتباعش با اينكه ممنوع بودند مورد تأويل قرار دادند و بعدا كلمات ميرزا عباس را شوقي و مادر و عمه اش به تأويل بردند و عنقريب حرف هاي ياوه شوقي هم مورد تأويل خواهد شد!
اما اين نكته مهم است كه چون ميرزا ديد خودش آيات قرآن مجيد را تحريف و تأويل كرد و مورد قبول مريدانش شد انديشه كرد كه فردا كلمات خودش هم مورد تأويل شود لذا در كتاب اقدسش نوشت هر كس به غير ظاهر معني و تاويل نمايد بر خطا رفته و....
مگر اين كه اولاد و اتباعش اعتنا نكرده هر سخن او را تأويل كردند و به هر راهي خواستند رفتند گاهي ميرزا عباس بر مراد خود تأويل كرد و گاهي ميرزا محمد علي و گاهي مبلغين ايشان مثلا اگر كسي بگويد حركات و رفتار شما با مخالفين مخالف گفتار بهاء است چه او عاشروا مع الاديان گفته و شما ترك معاشرت كرده حتي دوري از مخالفين را واجب شمرده ايد از اتباع ازل دوري مي كنيد از اتباع محمدعلي فرار مي نمائيد مي گويند اينها جزو اهل اديان نيستند مي گوئيم آيا پرتستان هم جزو اديان نيست چرا ميرزا عباس مدرسه پرتستان را بر شما حرام كرده؟ و چرا شما به حرف او اعتنا نكرده اولاد خود را به مدارس پرتستان مي گذاريد اگر نترسند مي گويند خير پرتستان جزو اديان نيست! چنان كه هر جا نترسيدند گفتند روس جزو دول و حكومات نيست!
و اخيرا تصريح كرده اند بر اينكه جز دين بهاء ديني نيست و هر كس از آن گذشت اهل دين نخواهد بود!!!
بهاء مي گويند شدر حال براي زيارت قبور جايز نيست بهائيان مي گويند جايز است و بدان عمل كرده هر كدام بتوانند به عكا و حيفا سفر مي كنند براي زيارت قبر باب و بها و عبدالبهاء و هزار تأويل بي معني بر سخن بهاء مي بندند
بهاء مي گويد قد حرم عليكم حمل آلات الحرب الا حين الضروره الخ يعني جز در موقع ضرورت حمل آلات حرام است بهائيان حرمت آلات حرب را فقط براي راحتي خود معتقد شده استثناي الا حين الضروره را از آن برداشته اند و همين سبب شده است كه هر جا توانسته اند از نظام وظيفه فرار كرده ديگران را هم فرار داده اند و عامل عمده ي اين فرارها محافل روحاني بوده ويژه محفل تهران تحت رياست شعاع علائي و عبدالحسين نعيمي كه رعاية اختصار را از اسامي فرار دهندگان و فرار كنندگان مي گذريم و به مطالب مهمتر مي پردازيم.
---------------------------
اين را بايد جدا ذكر كرد
بهاء در لوح بشارات و اشراقاتش مي گويد (قد رفع الله حكم الحد في اللباس و اللحي) يعني خدا در اين ظهور! حكم حد را از لباس و ريش برداشته كه هر كس هر لباس خواهد بپوشد و ريشش را به هر گونه خواهد بگذارد يا بسترد. اولا از همه اهل دنيا مي پرسم در كدام كتاب و شرع و آيه و حديث براي لباس مردم حدي معين شده بود كه آقاي بهاءالله آن حد را مرتفع كند؟ ثانيا آن حدي كه او مرتفع كرد چه اثري بخشد و چه تفاوتي در ريش و لباس مردم حاصل شد؟ از بس ذكر ريش و لباس اهل بهاء و كتاب و سنت ايشان مهوع است اختصار اولي.
باري سخن بر سر متشابهات بود، بهاء مي گويد (اوراق اخبار طيار در دين بهائي نور نيست حقيقت نيست عشق و جذبه نيست اعضاي محفل روحاني تهران شب همه شب باده گساري مي كنند و لب بر لب گلرخان اجنبي مي گذارند و اگر يك بهائي بدبخت از گرسنگي بميرد اعتناء ندارند و با اينكه مي دانند ايراد تمام مردم بر اعمال و افعال ايشان بسيار است قدرت اينكه ترك اعمال ناشايست خويش نمايند ندارند زيرا روح قدسي در دين بهائي نيست همه حريص بر جان و پول اند و اندك قدرتي بر تحصيل حال انقطاع ندارند همه بي دين در باطن ولي براي مقاصدي از دنيا به نام بهائيت دور هم جمع شده اند و همگي به لحن دلپذير آقاي رستگار [1] مناجات مي خوانند.
خوب دقت كنيد در اين دنياي حاضر حرف حساب شما چيست اگر تعاليم بهائي را بزرگ مي دانيد اينها از پيش گفته ي كارل ماركس آلماني است كه بسيار زيباتر از شما گفته اند و عقلا هم پذيرفته اند و (شربوا بها من قبل ان يخلق الكرم) اگر نازتان به اخلاق و صفات است خدا گواه است كه در ميان شما نيست اگر اعتبارتان به علم و معرفت است به جان خودم كه از جواب يك سؤال عاقلانه عاجزيد و ديگران جز شوخي و شخص شما جز تغير جوابي نداريد. حق در عالم ساري و جاري است اگر ديده ي شما روشن باشد و مثل خدنگ سوار باد پران است ولي ادراكات شما كه بيست هزار بهائي (از زن و مرد و بچه و راست و دروغ كه خودتان احصائيه برداشته ايد و پنج كرور مي دانيد بر خرهاي لنگ است
از گربه همين گوش و دمي هست تو را
باقي همه عنكبوت را مي ماند
مي دانم خيلي تند و تلخ خواهيد شد و خيال خواهيد كرد من در خرابي امر الله مي كوشم نه نه من ساكتم و ابدا در اينجاها حرف نمي زنم ولي ميل كردم به شما كه از طالبين خدائيد و مايل به كشف حقيقت چند كلمه بنويسم كه با حرف حسابم بشنويد و يا حرف مقرون به حساب جواب دهيد كه من بفهمم كه با اين جمع قليل چگونه شرق منور است غرب معطر است شمال معنبر است جنوب مشك ازفر است و نداي يا بهاء الابهي به اوج آسمان بلند است [2] اين خبرها در كجا است كه ببينم و بدانم اگر اغفال نيست بگوئيد بهائي در دنيا چه قدر است و در كجا است [3] و آيا همه ي اينها بيان خوانده و نقطة الكاف كه تاريخ حقيقي ظهور باب است ديده اند يا نه!
[1] ميرزا نصرالله طالقاني در اداره ي خالصجاب و ماليه تهران.
[2] اينها كلمات عباس افندي است كه براي اغفال مردم در هر لوح تكرار كرده.
[3] 16 ميليون است ولي در جابلساي جديد است!.
---------------------------
آقاي فاضل
تا اين صفحه قبل از ملاحظه ي كشف الحبل نوشته ام اينك كه كشف الحيل را خواندم بيشتر متأثر شدم كه چگونه عبدالبها شخص بي خبري بوده است و چگونه ما بيچاره هاي ايراني احمق او را خدا و مظهر خدا تصور مي كرديم من خوب نمي دانم كه در كشف الحيل پاره ي اسرار افشا شده است ولي خوب هم نمي دانم اينقدر مردم در خواب گران و زير بار موهومات باشند اميدوارم شما و باقي ارباب فضل كه در بين بهائيان هستند من بعد ديگر بيدار شوند صاحب كشف الحيل گرچه خيلي خارج از نزاكت شده است ولي رؤساي بهائي هم شايسته اند زيرا درباره ي ايشان خيلي خارج از نزاكت شده بودند.
جناب فاضل بنده به شما قول مي دهم كه مذهب بهائي در حال احتضار است اگر چه شما ناچاريد زيرا نان شما در دست اين قوم است ولي حيف مقام قدس و تقواي شما كه در چنين اشتباه بزرگي باشيد. اين مشروحه تنها براي حضرتعالي نيست براي آقاي مصباح هم هست كه بخوانيد و جواب بدهيد كه چرا اين دروغ در ميان بهائيان در باب عده ي جمعيت تاكنون معمول بوده و هم در الواح عبدالبهاء.
و اين تناقض از ابتدا تا انتها چيست و جواب كشف الحيل چه داريد و اين مكر و فريب چه عاقبتي دارد اين مطالب را به عجله نوشته ام وگرنه من هم كتابي نوشته و مي نويسم و در جرائد نشر خواهم داد و بدانيد كه عنقريب صداهاي بسيار بلند خواهد شد.
من نمي دانم بي فكري جناب بها و عبدالبها را چگونه مقياس بگيرم كه با اين همه مفاسد كه در آثارشان است چگونه اين دعاوي بزرگ كرده اند و از افتضاح خود نترسيده اند اين از نهايت كم عقلي و بلاهت است و از كمال دنياپرستي و بلاهت است و از كمال دنياپرستي و شهوتراني است كه براي دنيا و مال دنيا كسي اين گونه دعاوي نموده مردم را گمراه نمايد ما غرك بربك الكريم مي گويند بر خدا است باطل را رسوا نمايد رسوائي از كشف الحيل چه بالاتر كه يك مبلغ رسمي سي ساله نوشته است تاكنون براي كدام مذهب باطل چنين اتفاقي افتاد چه رسد بحق كجا است فكر روشن و عقل روشن كه مطلب از آفتاب روشن تر است مخلص شما شهاب
---------------------------
جهل و تعصب چه مي كند؟
جوابي كه بر مندرجات مرقومه ي آقاي شهاب داده اند اين بود كه گفته اند اين مراسله را (آواره) تنظيم كرده و به نام شهاب براي ما فرستاده! اين است مدرك حضرات كه حتي خط را تميز نمي دهند عجبا آيا فكر نمي كنند كه براي آواره اين اقدام چه ثمر دارد؟ و آيا جواب مسائل بايد همين باشد كه آن را حسن ننوشته و حسين نوشته؟ بلي از بس خودشان به اين گونه تقلبات عادت كرده اند و مقالات خود را به نام ديگران تمام كرده و خود در پرده ي خفا و ريا مستور شده اند مردمان صريح اللحن يكرو را هم به خود قياس مي كنند.
حكايت حضرات همان حكايت رقص در تاريكي است كه هر چه را به هم بافته و در خلوتخانه ها القا به مردمان بي خبر نموده اند آن را مدرك معلومات و نفود خود مي دانند و به محض اينكه شخص مطلعي به ميدان آمد به اطاق هفتم گريخته درها مي بندند و هر دم به هم تاكيد مي نمايند كه اين شخص بر مذاكرات ما و كتب و الواح و متحد المالها و جريان امور ما مطلع نشود و نيز سخنان صحيح را اولا سعي دارند كه در تحت مطالعه شان در نيايد و حتي المقدور مي كوشند كه به گوش اتباع نخورد ثانيا فقط به تكرار اينكه عجب عجب چگونه اين را آن شخص نوشته و مطلع شده! برگذار مي نمايند و اگر كسي است كه چندان از او ترس ندارند به هتاكي و فحاشي قيام مي نمايند و هر تهمت و افترائي را بر او جايز مي شمرند و اگر ترس دارند عذرشان اين مي شود كه ما اگر طرف صحبت شويم و جواب گوئيم امنيت نداريم در حالتي كه به كرات كساني طرف شده اند كه كمال امنيت و اطمينان به ايشان داده اند.
در عوض اينكه آن شخص بدگوئي كند ايشان به بداخلاقي و تمسخر و هو و جنجال قيام كرده و مطلب صحيح را از ميان برده اند و بالاخره چون دليل صحيح و مدرك درستي ندارند و مذهبشان به هزار عيب شرعي و عرفي و عادي آلوده است هميشه اين عذر و بهانه را دستاويز كرده مصداق (فرت من قسوره) را در حق خود ظاهر ساخته است.
با وجود اين بايد در حق اين بيچارگان دعا كرد كه از اين اوهام خلاص شوند و از اين تعصب نجات يابند و از لجاجت بگذرند و بيش از اين وسيله و آلت نفاق نشوند.
يك نكته ي غريب
در اين چند ساله كه مرا مخالف خود شناخته اند اولا اگر بگويم چه كسان در صدد قتل من برآمده و چند دفعه تا پشت خوانگاه من آمده و نتوانسته اند كاري بسازند البته نه صلاح من است نه آن اشخاص نه اوضاع مملكت لهذا درصدد ذكر آن نيستم ولي همين قدر مي گويم كه اگر من محفوظ مانده ام براي دو مطلب بوده.
اول اينكه قبل از نشر كشف الحيل نگذاشتم بفهمند كه في الحقيقة مخالفت من تا چه اندازه و راجع به چه قسمت ها است و حتي به بعضي مراسلات طفره آميز سرهاي سران را بستم و بعد از نشر كشف الحيل چون صداي من به قسمت هاي عمده ي از شرق و غرب رسيد و كتاب كشف الحيل در تمام اقطار ايران و هند و مصر و حتي اروپا منتشر شد ديگر حضرات نتوانستند نواياي خفيه ي خود را در حق من انجام دهند و الا كار خود را مي كردند و نام آن را هم معجزه بها مي گذاردند.
ثانيا پس از اشاعه ي كتاب كشف الحيل نه تنها خسارات مادي بر من وارد كرده اند كه قسمت عمده اش در بغداد و بمبئي هنوز در تحت محاكمه است و قسمتي هم در كاشان از محاكمه بيرون آمده به كم و زيادي خاتمه يافته و مي يابد و قسمتي نيز اساسا با داشتن مدارك و اسناد ترك كردم زيرا به محاكمه ارزش نداشته [1] به علاوه عمده سعي ايشان اين بوده كه هر قدر ممكن باشد كتب و الواح و مدارك را از چنگ من بيرون آورند چنانكه يك بسته بزرگ از مراسلات و الواح كه تماما مدارك تاريخي است در مصر در نزد شيخ فرج كرد سپردم و با همه احتياطي كه داشتم زمزمه مخالفتم به گوشش رسيد و چهار سال است هر قدر نوشتم بفرست نفرستاده و همچنين مقداري از كتب و الواح و مراسلات من در كاشان است كه هنوز به دست نيامده و شايد آخر هم بدون مراجعه ي به عدليه به دست نيايد و باز هم همان شخص يا شخصه به حيله و خدعه چند در منزل من وارد شده پس از رفتن او ديدم يك كتاب الواح كه آثار بها در آن بود از آن آثار عجيب و غريبي كه خيلي مضحك و مسخره است و حضرات هميشه به حفظ آن مي كوشند كه به دست كسي نيفتد و طبع و نشر نشود آن را سرقت كرده و به كاشان برده و حتي بعد دانسته شد كه ابتدا تصميم بر تسميم من داشته و موفق نشده است اكنون از اهل انصاف مي پرسم آيا اينها طريقه ي مذهب است
آيا امر حق محتاج به اين همه تقلب و تصنع است.
كدام مذهب در دنيا به اين وسائل ترويج شده؟
كدام مذهب است كه هر روز عده ي بر مفاسد آن آگاه شد از آن كناره كرده باشند و رئيس به دشنام و فحاشي در حقشان قيام كرده باشد؟ و به جاسوسي و راپرتچيگري كفر و ايمان كسان را بدست آورده باشد.
از اين رفتار به خوبي ثابت مي شود كه حتي مبادي اخلاقي و اجتماعي كه ميرزا عباس افندي آقا پيشنهاد كرده دام فريبندگي است اگر نگوئيم دستور از جاهاي ديگر داشته.
مثلا اگر او كه مي گويد حب وطن امري موهوم است آيا كساني كه اين سخن را تمجيد مي كنند واقعا در وطن خود نيز اين سخن را ترويج مي نمايند؟
خدا مي داند اگر در وطن ايشان يك نفر تفوه به اين سخن كند و بدانند مؤثر مي شود دهانش را به هم مي دوزند.
آيا كدام مضرت براي ايران بدتر از همين تعليم است؟ بلي اين حرف براي كساني كه علاقه به استقلال ايران ندارند و ميل دارند هر چه زودتر وسائل كامروائي ايشان فراهم شود خوب است ولي براي هر كس كه كمتر علاقه ي به اين آب و خاك و آزادي و استقلال و سيادت خود دارد و مايل نباشد كه در تحت قيادت ديگران و اسارت و بندگي واقع شود حق دارد كه با مذهبي كه اين تعليم را مي دهد تا آخرين نفس مقاومت نمايد عجبا چگونه است كه در هر مملكت از ممالك دنيا اگر قومي يافت شدند كه مرامشان مخالف مصلحت مملكت است به دولت و ملت حق داده مي شود كه به دفع فساد آنان مبادرت كنند و نوبت به ملكت ما كه رسيد بايد هر مزخرفي همين كه در جامه ي مذهب درآمد آن را گوش بدهيم؟
يا للعجب افندي در كلماتش مي گويد بايد تحري حقيقت لازم كرد و بهائيان به هر كس مي رسند اول سخن ايشان اين است كه در مسائل تحقيق لازم است نه تقليد اما همين كه كسي خواست تحقيق كند در اينكه آيا اساسا امر بهائي مسلك است يا مذهب؟ آيا رئيس ايشان چرا همه ساله به اروپا سفر مي كند و يك دفعه به هند و افغان و ايران و تركيه سفر نمي كند؟
آيا اين رئيس كه مي گويد اين دين را فقط براي تربيت ايراني آورده ام چرا مطالب خود را نمي آيد برملاء در مجامع علماء و وزراء و شاه و گدا بگويد.
اگر مي گويد مي ترسم مربي و معلم روحاني كه ترس از جان خود دارد اصلا خيلي بيجا مي كند كه دم از اين مقامات مي زند يا اينكه اگر كسي گفت من بايد تحقيق كنم كه آيا الواح وصايائي كه نسبت به عباس افندي مي دهند از اوست يا آن را ساخته اند اگر ساختگي نيست چرا با گفتار سابق خودش و پدرش مخالف است و كدام ديني است كه هنوز تشكيلاتش به پايان نرسيده آن را نسخ كنند و تشكيل ديگر بدهند و بالاخره هر كس دم از تحقيق از هر مطلبي زد به جاي اينكه او را جواب گويند و قانعش كنند شمشيرهاي تكفير كشيده به سرعت برق به هم خبر مي دهند كه آقاي رئيس فرموده اند با اين شخص ملاقات جايز نيست گوش به سخنان او ندهيد كه او مرتد و كافر و مفرض و ناقض ووو شده و به طوري در را مي بندد كه ديگر اينجا اصلا تحقيق حرام مي شود گويا تحري حقيقت مقصود همين است كه هر مزخرفي كه آقا مي گويند همه خواه مركز فساد و خواه محور اصلاح در همه حال گواراي ديگران باشد و چنانكه گفتيم عجالة اين كلاه به اندازه ي سر ايراني نيست و ايراني بايد اگر حيات و استقلال خود را مي خواهد در اين موضوع خيلي هشيار و بيدار باشد و حتي هوس نكند كه ببينم چه مي گويند چه كه دزد هرگز نخواهد گفت من آمده ام كلاهت را بربايم بلكه هميشه به صورت هاي حق به جانبي و حتي با نغمه ي امانت و درستي و انتقاد از سرقت و خيانت جلوه خواهد كرد.
[1] پوشيده نماند كه تمام حقوق مادي من در دست بهائيان با سعايت خود شوقي تضييع شد يك هزار و چند صد جلد كواكب الدريه در مصر نزد محمد تقي اصفهاني و مانند آن در بغداد نزد عبدالرزاق عباس ماند و به هيچ وسيله ممكن نشد كه يك جلد از آنها جنسا يا نقدا به من بازگردد و اگر جلدي سي ريال هم محسوب شود سه هزار نسخه في نود هزار ريال خسارت بردم.
---------------------------
سليمان و حاتم بيك دزد
طردا للباب خاطر محترم خوانندگان را متذكر مي دارد كه نگارنده هر چند در كميته ي دفاع ملي نبود ولي در سال مهاجرت طوري اتفاق افتاد كه شريك گرفتاري ها و بليات مهاجرين گشته مدتي در بغداد و يعقوبيه در فشار و به زحمت دچار و به معيت يك نفر كليمي همداني و يك نفر كريم خان آسپيران ژاندارمري هر سه به خاك والي افتاديم و قضيه ي سليمان و حاتم بيك كه درصدد ذكر آن هستم در آنجا واقع شد.
هنگامي كه در خانقين به مندلي رفتيم و آن بيابان بي آب گرم را در مدت دوازده ساعت با قاطرهاي چموش عرب پيموده نيم جاني به مندلي رسانده پس از دو روز از مندلي به طرف خاك والي حركت كرديم سليمان نامي تفگدار آمد و به قدري اظهار دلسوزي كرد و خود را فداكار ما قلمداد نمود كه ما تعجب كرديم از اخلاق و تمدن او و بالاخره راضي شديم كه او با رفيقش براي حراست ما تا ابتداي عمله ي والي بيايند و هر قدر خواستيم اجرت ايشان را معلوم كنيم به تعارف برگذار كردند و در مدت سه شبانه روز كه با ما بودند جز صحبت اسلاميت و نماز و صحت عمل و درستي صحبتي در ميان نبود.
تا آنكه به خانه ي خود رسيدند آن گاه اطراف ما را گرفتند و به كاوش اسباب و اشياء ما پرداختند و هرچه را يافتند كه محل توجه و قابل اعتنا بود از نقد و اشياء نفيسه همه را چپاول كردند فقط يك پتوي ك هنه و يك قوري و لباس هاي متوسط ما را براي خودمان گذاشته با دست تهي ما را به عمله ي امان الله خان پسر والي روانه كردند تنها چيزي كه سبب نجات ما شد اين بود كه به آن همه ي تقدس هائي كه سليمان اظهار داشت باز ما احتياط و حزم خود را از دست نداده چند ليره ذخيره ي را كه داشتيم به طوري در زير جامه مخفي كرده بوديم كه راه به آن نبردند و همان ليره ها ما را به كرمانشاه رسانيد.
بار ديگر هم در عمله ي امان الله خان نظير اين حكايت واقع شد چه در چادر حاتم بيك نامي بوديم كه او آني از اينگونه تظاهرات از نماز و اظهار ديانت و اخلاق غفلت نمي نمود و با اينكه نظير حالت او را در سليمان ديده بوديم باز فريب تظاهرات او را خورديم و در شبيكه خودش پيشنهاد كرد كه من چون مي بينم شما غريب و بي پناه واقع شده ايد دلم به حال شما مي سوزد و ميل دارم شما را از مواقع خطرناك عبور داده به حدود كرمانشاه برسانم ولي شما به هيچ كس ذكري نكنيد مبادا خبر به دزدان برسد واز عقب ما بيايند مجملا شطري از اين ترهات برخواند تا ما را راضي كرد كه شبانه با او و برادرش كاظم بيك حركت كنيم و از راه چرداور و دره ي مشهور به جهنم دره عبور نمائيم.
خلاصه از عمله حركت كرده يك فرسخ راه را شبانه پيمودم ولي خوش بدبختانه هنگام طلوع آفتاب كه به دامنه اسده مصمم پيمودن راه گردنه بوديم شخصي بروجردي قاطر داري كه اندك سابقه با يكي از رفقا داشت رسيد و خانم بيك را مي شناخت كه سر كرده ي دزدان است و قبلا هم ديده بود كه چهار نفر از بستگان او با اسلحه به پشت همان گردنه رفته منتظر مقدم ما شده اند اين بود كه پس از ملاقات با ما مطلب را تفهيم كرد و ما را از همراهي با حاتم بيك منصرف ساخت و برگشتن به عمله نيز قدري مشكل بود چه كه حاتم بيك در همانجا مي خواست كار خود را بسازد ولي از اينكه قتل هر پنج شش نفر برايش ممكن نبود و اقلا آن بروجردي كه بر مال رهواري هم سوار بود از چنگ او فرار مي كرد و تا عمله هم بيش از يك فرسخ راه نبود اين بود كه عاقبت تن در داد كه براي اين يك فرسخ راه كه آمده دو ليره ي بگيرد و از مسافرت با ما صرفنظر نمايد و اين شد كه برگشتيم و همان بروجردي براي همين راهنمائي كه به ما كرده بود طرف غضب مادر حاتم بيك شد.
خلاصه چهل روز ديگر در عمله ي امان الله خان و بعد در عمله ي خود والي مانديم و آخر به همت شهاب الدوله برادر والي كه مردي ادب دوست و فهيم است از آن اراضي مهيبه نجات يافته به كرمانشاه رسيديم.
اما هر وقت حالت سليمان و حاتم بيك را به نظر آوردم متذكر حال رؤساي آواره چقدر هتاكي كرد و بي باكي كه هر چه را ديده شنيده بود باز گفت و راز را نهفت. مگر اينكه من مي گويم گفتار بهائي برهان نيست و بايد از عقلاي عالم باز پرسيد. آن هم عقلاي بي طرف از مذهب و سياست كه در اطراف جهان سايرند و به جمال حقيقت ناظر كه آيا بايد چنين فجايعي را نهضت و چنان فظايعي را باز نگفت تا هر بيچاره بي خبر به دام افتد يا بايد پرده برداشت تا حقيقت آشكار شود؟ و مردم به ترك اين اوهام برخوردار گردند گمان مي كنم هر عاقلي تصديق بنمايد كه اگر امثال جار الله و خادم الله و اسم الله جمال حقيقت را به پرده ي مجاملت نپوشيده و به خرق حجاب شبهت كوشيده بودند جان چند صد بلكه چند هزار نفر را از فدا شدن در راه اين اوهام و خرافات نجات داده بودند چنانكه از آن دم كه قلم كاشف الحيل به دست آواره آمده تا اين دم ديگر كسي جان نداده و زر و سيم نيز كمتر بر سر اين اوهام نهاده تا به حدي كه شوقي سال گذشته گريه كرده كه واردات امري از سالي پنجاه هزار تومان به پنج هزار تومان متنازل شده و اينها ضرري است كه از كشف الحيل به ما رسيده است. با اين حال هر كس هر چه خواهد بگويد و تصور كند ولي آواره جز وجدان خود هيچ امري را پيروي نكند و به غير از نجات ملك و ملت از اين بساط پر فضيحت غرضي ندارد و اين قدر داند كه جز مدعي حدائي! هر كس اين حركت مي كرد قابل عفو بود. ولي خدا قابل عفو نيست و كفي بالله شهيدا
مجملا از همين يك قدم مقام جمال قدم معلوم است چه او در كلمات مكنونه فرموده است. (از تو تا رفرف امتناع قرب و سدره ارتفاع عشق قدمي فاصله قدم اول بردار و قدم برداشت به عالم قدم گذار) ولي هر كس در امر او بيشتر قدم برداشت به عالم عدم نزديك تر شد نه عالم قدم اكنون قدم ديگر برداريم و از سر قدم رفتن جمال تو قدم درگذريم!
---------------------------
سير در آثار باب
سيد باب كه به قول خودشان نقطه اولاي كتاب تكوين بابيه و رب اعلاي شهدا و احرف بيانيه است در ابتداي كتاب بيانش در مقام توحيد مي گويد - بسم الله الا منع الا قدس تسبيح و تقديس بساط عز مجد سلطاني را لايق كه و لم يزل و لا يزال به وجود كينونيت ذات خود بوده و هست و لم يزل و لا يزال بعلو ازليت خود متعالي از ادراك كل شي ء بوده و هست خلق نفرموده آيه عرفان خود را در هيچ شئي به حق شناختن و ممكن نيست كه بشناسد او را شئي به حق شناختن و بلافاصله پس از دو سطر مي گويد خلق فرموده آيه ي معرفت او را در كنه كل شي ء تا آنكه يقين كند به اينكه اوست اول و آخر و اوست ظاهر و باطن و اوست خالق و رزاق و اوست قادر و عالم و اوست سامع و ناظر و اوست قاهر و قايم و اوست محيي و مميت و اوست مقتدر و ممتنع و اوست متعالي و مرتفع و اوست كه دلالت نكرده و نمي كند الا بر علو تسبيح او و سمو تقديس او و امتناع توحيد او و ارتفاع تكبير او الخ.
آيا لازم است در اين كلمات عجيبه توضيحي داده شود و گفته شود هيچ طفل مكتبي با هزار گونه تعمد فارسي را به اين درجه مهوع و زشت انشاء نكرده از مقام لفظ و انشاء گذشته هيچ سفيه لا يعلم در ده سطر چهار پنج تناقض وارد نكرده كه بگويد خدا اصلا آيه معرفت خود را خلق نكرده و كسي او را نشناخته و نمي شناسد و بلافاصله بگويد آيه ي معرفت او در كل شي ء موجود و بالاخره حكم كند بر اوليت و آخريت و رازقيت و ساير صفات او!! اين تقرير عينا به آن مي ماند كه اطفال در مقام مطايبه و قصه خواني مي گويند پدرم تفنگي داشت كه لوله نداشت آن را برد به صحرائي كه آهو نداشت و تيري انداخت كه گلوله و باروط نداشت خورد به شكم آهوئي كه سر و دست و شكم نداشت سپسس آن را بست به ترك اسبي كه جان و تن نداشت و آورد به خانه ي ما كه اطاق و مطبخ نداشت گذاشت در ديگي كه ديواره و ته نداشت آتشي به زيرش افروخت كه گرمي نداشت و آورد در سفره ي كه نان نداشت و هر كس از آن مي خورد سيري نداشت نفي و اثبات و تناقضات بيان بعينها مانند نفي و اثبات قصه مذكوره است.
باري اين است توحيديه ي آقاي باب كه با بيان قديم باد بيروت افكنده مي گفتند نقطه ي اولي چندين كتاب در توحيد نوشته:
اكنون بر سر عرفان و استدلالش - الباب الثاني من الواحد الاول ملحص اين باب آنكه رجوع محمد و مظاهر نفس او به دنيا شد و ايشان اول عبادي كه بين يدي الله در قيامت حاضر شدند و اقرار به وحدانيت او نموده آيات (باب) او را به كل رسانيدند و خداوند به وعده ي كه فرموده بود در قرآن و نريد ان نمن علي الذين استضعفوا في الارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثين ايشان را ائمه گرانيد - آيا لازم است اين عرفان بافي آقاي باب را هم توضيح دهيم؟ خلاصه ي حرفش اين است كه چون خدا در قرآن وعده داده بود كه ضعفاي بي نام و نشان را تاج افتخار بر سر نهاده امام و پيشوا سازد اينك در اين قيامت كه من قيام كرده ام محمد و آل محمد كه جزو مستضعفين بودند (!) و اسم و رسمي نداشتند؛ چون كه دوباره به دنيا آمده مأموريت مرا انجام داده اين آيات فصيحه مرا به كل يعني همه ي اهل دنيا (!) رساندند لهذا مستحق گشته به مقام امامت منصوب شدند.
اما استدلالش مضحك تر از عرفانش است كه بلافاصله مي گويد - و به همان دليل كه نبوت محمد از قبل ثابت است به همان دليل رجوع ايشان به دنيا عندالله و عند اولي العلم ظاهر است و آن دليل آيات الله است كه ما علي الارض از اتيان بمثل آنها عاجز مي باشد! آيا شما فهميديد آقاي سيد علي محمد باب در اين استدلال چه شكري افشانده است؟ شهد الله از بس اين كلمات محمل است همه من علي الارض از توضيح محملات آن عاجزند ولي محض اين كه تا آن حد نرسيده باشد كه بگويند در هر صورت مقصود عجز بشر است اگرچه از جنبه ي مهمل گوئي باشد عرض مي كنم مي فهميم مي خواهد چه بگويد منتهي از بس مزخرف است اگر خودش هم به دنيا برگردد كما هو حقه از عهده تقرير منظور خود برنخواهد آمد او مي خواهد بگويد دليل نبوت پيغمبر آيات قرآنيه است كه كسي مثل آن را نياورده اما غافل است از اينكه او قافيه را باخته در عبارات سابقه خود صاحب رجعت محمدي را يكي از مؤمنين خود شمرده و مقام امامت را از آن بابت در حقش قائل شد كه مبلغ آيات او شده و به كل دنيا رسانده و در اينجا كه مي خواهد خود را عين محمد و آيات خود را عين قرآن معرفي كند من حيث لا يشعر لغزش آورده و از اعتراف سابق خود غفلت كرده و بر شماست كه دوباره و سه باره پيش و پس مهملاتش را بخوانيد تا بر لغزش او و صحت فهم ما و حتي عجز خودش از تقرير آن و قدرت ما بر توضيح آن آگاه شده اعتراف كنيد كه حتي مهمل را نتوانسته است نوعي بپروراند كه همه كس از توضيح و تشريح آن عاجز باشد.
اكنون كه اين دو جمله را از اول كتابش بيان كرديم برويم يك جمله هم از آخر كتابش بيان نمائيم و برويم به سراغ رؤساي ديگر - الباب التاسع من الواحد التاسع في حرمة صلوة صلوة الجماعة الا صلوة الميت فانكم تجتمعون و لكن فرادي تقصدون ملخص اين باب آنكه از آنجائي كه در جماعت ثابت است آنكه امام محقق الوقوع باشد در اينكه از حروف اثبات است و از آنجائي كه آخر هر ظهوري كل خود را چنين جلوه داده كه مظهر اثباتند نه نهي ولي بدء ظهور ظاهر مي گردد كه از مظهر نفي بوده از اين جهت كه نهي شده تا آنكه كل لدون الله عبادت خداوند نكرده باشند و امروز اگر نفسي ايمان آورده باشد بالله و آيات آن و به شجره ي حقيقت و ظهورات آن و قبل از آن وراء نفسي كه «اون» [1] الان اظهار ايمان نكرده نماز گذارده باشد بر او فرض است كه اعاده كند و اين است از احكام واقعيه نفس الامريه زيرا كه اون «يعني آن» در آن روز لدون الله بوده كه اگر نمي بود نمي شد و آنكه نماز كرده لله بوده كه اگر نبود امروز مؤمن نمي شد اين است يكي از احكام داوديه كه به باطن شده نه به ظاهر (انتهي)
اي گوش عالم بشنو حكم آقاي باب را كه با اين فلسفه از احكام داوديه اش شمرده و حكم به باطن فرموده!!! اين سيد بيچاره مجنون مي خواهد اين را بگويد كه حكم نماز جماعت را براي آن نسخ كرديم كه مبادا يك نفر بابي پشت سر يك پيشنماز مسلمان نماز بخواند و حتي مي گويد اگر خوانده باشد بايد نمازش اعاده كند دليلش اين است كه اين بابي به سبب اينكه باب را قبول كرده نمازش براي خداست و آن غير بابي براي آنكه قبول نكرده نمازش براي غير خداست - آيا نمي شود كه همان بابي در آن روز كه پشت سر آن آخوند ملا قمعمع نماز مي خواند براي غير خدا و محض ريا و حوائج دنيويه باشد؟ آيا نمي شود كه همان آخوند ملا قمعمع اصلا اسم آقاي باب را نشنيده باشد تا برسد به اينكه بفهمد حق است يا باطل و بالاخره ايمان نياوردنش بر اثر بي خبري باشد وانگهي اينكه در حال اسلام نمازي خواند و حالا كه بابي شده بايد اعاده كند آيا كدام نماز را بخواند؟ اگر نماز اسلام است كه آقاي باب آن را منسوخ كرده و نماز نوزده ركعتي به جايش ذكر كرده و اگر نماز باب است كه جز اسم چيزي نبوده و آن را هم آقاي بهاء به نه ركعت اقتصار داده بدون اينكه نماز نه ركعتي را هم نشان داده باشد و بالاخره به يك ركعت كه شايد از مبتكرات فرزندش ميرزا عباس خان افندي باشد منتهي كرده و آن يك ركعت هم شوقي افندي خودش ترك كرده بلكه اصلا نمي خواند كه ترك كند و اگر ترس نداشت از مريدان ابله آن را هم تحريم مي كرد پس نماز اسلام كه منسوخ است نماز باب بهاء نيز مجهول در اين صورت اين همه شرح براي چيست؟ و اين فلسفه با فيها كدام؟ مگر آنكه بگوئيم چون نماز جماعت اسلام موجب تجمع ملت و وحدت و اتحاد ايشان مي شده و مقصود باب اصالة يا نيابة عن المبعث تشتت شمل مسلمين بوده لهذا نماز جماعت را منسوخ كرده و براي اينكه بچه بيدار نشود اين فلسفه هاي معوج را به هم بافته و همه راحل بر ديانت كرده و اين در صورتي ا ست كه باب را از مرض جنون مبرا بدانيم و الله اعلم به حقايق الامور
[1] در بيان در اغلب عبارات (آن) را (اون) نوشته نمي دانم چرا؟.
---------------------------
آثار الازليه
ازل كه صبح صادق حجم احباب بود و مرآت حاكي از جمال باب در كتاب خود مي نويسد هو الله الحق الممتنع السلطان - سپاس بي قياس و حمد معري از شايبه ي ريب و رفتار مر ذات باري تعالي را سزا است كه لم يزل محسوس به حس و حركت و فنا و زوال و عدم وجود و ظهور و بطون و عرفان و وجدان نبوده و لايزال مجسم شناخته نخواهد شد نظر نموده در شئونات انبياء عليهم الصلوة و السلام كه هيچ يك دعوي شناختن ذات خداوندي را ننموده كذلك حضرت محمدي گفتار ما عرفناك حق معرفتك جاري فرموده دعوي ادراك ذات الهي نفرموده چنانچه نص آيات كريمه و احاديث شريفه بوده نظر به سوره توحيد نموده كه چگونه جاري شده و نص بوده بر شناختن ذات الهي چه اگر كسي شريك با خداوند بوده (قل هو الله احد) گفته نمي شد و اگر شئونات بشري مي بود (اله الصمد) ذكر نمي گردد و اگر توليد مي شد و از ذات مقدس او چيزي حادث مي گشت (لم يلد و لم يولد) اطلاق نمي شد و اگر با خداوند كسي مقترن و معادل مي گشت (و لم يكن له كفوا احد) در كلام خداوندي نازل نمي گشت تا مي رسد به كلمات روح و ريحان و خطاير قدس (خطيرة القدس) كه مريدان ميرزا حسينعلي گمان مي كند اين كلمات از سماء مثليت بهاء و خلفايش بدعا نازل شده و اكنون مي فهميم كه آنها را ازل از كتب اسلامي اقتباس و استعمال كرده بعدا بهاء و عبدالبهاء و شوقي از كلمات او استراق نموده به كاسه ليسي ازلي كه اين قدر دشنامش مي دهند مفتخر شده اند - قوله هو الحق المستعان هنگام روح و ريحان و عز و امتنان در مواقع جليان تجلي الهي است افئده خويش را مستشرق به شوارق قدس الهي نموده و ارواح و انفس و اجساد روح خود را به دين مياه احديت زنده نمايند و از حظاير قدس رباني ريان شده به مياه سبحاني شاداب شوند زيرا كه جليان حقيقت از افق لن تراني طالع و ساطع گرديد و تجليات عظمت از مطالع لن يعرف و لن يوصف لائح و لامو گشت! هر ذره روحي پديد آورد و هر شيئي ريحاني از مواقع تجليات آشكار گردانيد - تا مي رسد به عربيهاي ذيمي قوله لما النور تجلي و الامر قد دني و رجع الي اله كل واحد و استرجع اليه ما خلق و ما من اله الا اله و له الملك و بيده الامر يفعل ما يشاعو هو الحكيم الخبير - تا آنجا كه به شيطنت برادر خود بهاء اشاره كرده مي گويد اي دوستان دايره ي فضل و محبان مطالع عدل در اين ايام كه شاهين در پرواز و عنقاي نفس در سوز و گذار است سمندر وار بر گرد آتش عدل گرديده خود را در سبيل محبت و مودت از غير محبوب محترق سازند چه اگر بدين نار حقيقي مضطرم نشده هر آينه از لقاي حقيقت محبوب محجوب خواهند شد اقوال مضريه سبب احتجاب نباشد و اشارات كاذبه مؤتفكه باعث بر ابتعاد نگردد چه شيطان رجيم از تلبيس خود از حق محجوب گشت و به خودبيني و غرور جاهليت از آدم روحاني محتجب گرديد و هر آنكه خود بيني در عوالم خود نموده محتجب از مواقع تجليات الهي گرديد - الي آخر ما قال و نيز در توقيعي لاشه ي انانيتش گرم شده مواعظ سابقه ي خود را فراموش كرده مثل برادرش بهاء يك دفعه از حضيض نيستي به اوج هستي متمايل شده چنين مي گويد هو المرهوب المستعان آفتاب حقيقت معنوي در افق اوج ازليت در استطاع و اشراق است و كواكب عز و عظمت حقيقي الهي در فوق سماء رفعت و احديت در شعاع و التياق (در هر صورت دعواي الوهيت مكنون است چه او بدوا به لقب ازل و وحيد ملقب بوده است) دنباله ي اين توقيع مي كشد به طعن بر بهاء و اتباعش و تشويق تبعه ي خود در آنجا كه مي گويد از وساوس شيطاني گذشته و از دسائس ظلماني رهيده و چون ظلمتيان در و دادي ظلمت و حيرت نيست نگرديد ذلكم ما يوصيكم به يومئذان انتم في ايامه تتفكرون الحمد كه حضرت باري تقدس و تعالي چون شما مستبصران را در ارض وجود موجود فرموده زشت و زيبا را درك نموده نور و ظلمت را مشاهده مي نمايند ايقظ و امن مثلكم عن رقده لعلكم بآيات الله يوم العدل لترزقون هر نفس به متاع داني خود مغرور گشت و از لقاي حق محتجب گرديد و دور از لحظات قرب ماند چون در ذات او خودبيني و غرور بود از اين سبب جليان الهي در نفس فناي او (يعني فاني!) هويدا نگشت و فوأد ذات او رخشان نگرديد و ظلمت با او معروف گرديد و در حجباب افكيه ي خود مستحجب گشت و در ظلام موتفكات خود در ابتعاد ماند و تجليات رباني در نفس و فوأد او ظاهر نگشت و نفخات سبحاني در ذوات و روح او باهر نگرديد (همه ي اينها مرادش بهاست) لذالك خداوند عادل دوستان خود را بيدار فرمود و محبان خويش را از ضلالت رهائي بخشود (مرادش مريدان خودش است با پيروان باب كه گويا آنها در هدايت بوده و تبعا بهاء در ضلالت و حال آنكه به قول آقاي نيكو شير زرد برادر پلنگ است - و من فرقي كه هست بين آن دو برادر صلح و بين اين دو برادر جنگ است) اكنون اگر بخواهيم اغلاط فارسي و عربي اين ميرزا را توضيح دهيم همچون اغلاط و لغزشهاي كلمات آن ميرزا رشته را از دست گرفته يك وادي خواهد افكندمان كه تا جهان باقي است از آن وادي برنيائيم و مثنوي هفتاد من گذشته هفتصد هزار من كاغذ خواهد شد لذا از لفظ گذشته همين قدر مي گوييم در معني قدر خردلي بين بيان اين دو برادر فرق و امتياز نيست زيرا هر يك ديگري را شيطان و ظلماني و خود بين و مغرور و كذاب و جعال و خائن و مضر خوانده و تا اين حد بنده كلام هر دو را تصديق دارم و مؤمن به هر دو هستم ولي در اينكه هر يك مي خواهد ثابت كند كه او شيطان است و من رحمن و گويا من از دامن خدا افتاده ام و همه حقائق با من است اين يكي قابل قبول هيچ آدم با شعوري نبوده و هر دوي آنها در صقع واحدند مگر اينكه انصاف اقتضاء دارد كه برخلاف تصور اغنام بهاء بگوئيم ازل نسبتة بافهم تر و خوش عقيده تر بوده و به قدر بهاء و اولادش خودپسند و متجري بر ديني نبوده و از اين رو بر ضد وطنخواهي و ايرانيت هم سخني نگفته و ضروري نزده است.
---------------------------
الواح و آثار بهاءالله
چون بر قدر و مقدار كلمات باب و ازل آگاهي يافتيم اكنون ببينيم بهاء كه بيت العقيده اين غزل و ضد العقيده ي آن ازل است چه نغمه سروده و چه هنري آشكار نموده؟ پس بايد دانست كه بهاء مادام كه پسرانش عباس افندي و محمد علي افندي و ضياءالله و بدالله بزرگ نشده و مطالعات جديدي در جرائد و مجلات و كتب نكرده بودند كلماتش عينا مانند كلمات باب و ازل بلكه به مراتب ادني و انزل بود و تنها افتخارش در فهم كلمات ايشان و بندگي آستان آنان بود و چنانكه در مواقع كثيره خود را قطره ي از بحر ذخار ازليت شمرده و آن آثار را امروزه بهائيان مخفي مي دارند سطري از نظم و نثر عجيب او را در جزء اول و دوم اشاره كرديم و بر مقدار فصاحتش آگاه شديد مثل آنكه - يك غزل بر سه بحر مختلف با تضمن هيچ معني عرفاني و لطيفه ي ادبي و صنايع بديعيه مي سروده و هذا جگر برياني را عربي پنداشته در ضمن وجديه اش ذكر مي كرد يا مماز حتي بدين بي نمكي را ملح كلام مي پنداشت و همه دانند كه جگر برياني بي نمك چه قدر مهون است و گاهي كه شريعت مي ساخت استعمال كارد و چنگال را جزو احكام كتاب و نهي از ورود حمام عجم را جزو حدود و جزاي نقدي را در زنا قرار مي داد و گاهي كه قصيده ي عربي مي سرود از اين فارض استقبال كرده مطلع آن را بدين گونه طالع مي ساخت و خود را نزد اهل علم و رسوا مي كرد - قوله
اجذبتني بوارق انوار طلعته بظهورها كل الشموس تخفت! و گاهي عرفان بافي كرده در لوح رجعتش مي نوشت - هر روز كه سر از بستر برداشتم بلاي جديدي استقبال نمود يك شب سرم در تنور خانه ي خولي بود و شب ديگر در دير راهب نصراني و روزي در مجلس يزيد! - و بدين گونه ترهات ترانه ي مظلوميت مي زد و روضه ي خواني و تعزيه گرداني جديدي هوس مي نمود گاهي خدا مي شد و گاهي خدائي خود را به مزاح تعبير كرده از آن بر مي گشت چنانكه در آخرين لوحي كه در كتاب مبين طبع شده به خط احمد علي نيريزي موجود و مشهور است و آن اين است هو الباقي كلام الله ولو انحصر بكلمة لا تعادلها كتب العالمين انك لا تحزن لما اختصرنا اللوح لان يري فيه كتاب عظيم هذا لوح امتزج بملح الله اذا ذقت قم و قل لك الحمد يا اله العالمين لو نمزح في السجن لا تعجب لان الاحزان ما اخذتنا في سبيل ربك و نحن في سرور بديع الخ يعني كلام خدا اگر منحصر به يك كلمه باشد همه ي كتابهاي عالم با آن مقابلي نمي كند يعني كتب وزير و علوم اولين و آخرين در مقابل كلمه ي بهاء قابل ذكر نيست سبحان الله چقدر انسان مي تواند ياوه بگويد؟ در كتاب اقدسش هم مي گويد دع العلوم لانها منعتك عن السلطان المعلوم - يعني علم ها را رها كن كه آنها تو را از سلطان معلوم (بها) منع مي كند. با اين بيان حضرات مي گويند ما مخالفت علم نيستيم! بعد از آن در لوح مذكور مي گويد و تو محزون نباش كه ما لوح مختصر فرستاديم زيرا كتاب عظيمي در آن ديده مي شود چنانكه مشهود است تا اينجا متضمن داعيه اصالت است كه كلام خود را كلام خدا خوانده اما بلافاصله اين ادعا را مشوب به مزاح نموده مي گويد - اين لوح با نمك خدائي مخلوط است اگر آن را چشيدي حمد كن خدا را اگر ما در زندان با تو مزاح مي كنيم تعجب مكن زيرا حزن مار ا فرا نگرفته است (در حالتي كه نه در زندان بوده نه راست گفته چه ايامي كه به نام محبوس در يك عمارت دولتي ساكن بوده به قدري از حزن خود شكايت نموده كه از در مغالطه ي)
بلي احمد سهراب در حيفا گفت كه در اواخر اهالي امريكا از بيانات سركار آقا مسرور نمي شدند و اگر دو سه ماه ديگر آقا در آنجا مانده بودند خيلي بد مي شد زيرا در اغلب مسائل جواب هاي واهي مي دادند كه اصلا مربوط به مطلب نبود ولي ما مغالطه كرده مي گفتيم اين نقص در ترجمه حاصل شده و چقدر خوب بود كه خودشان انگليسي نمي دانستند ولي اواخر امريكائي ها بو برده بودند كه آقا خودشان اينقدر هم متبحر نيستند و مبلغين و مترجمين ايشان از خودشان پيغمبرترند. اين بود كه در آلمان صريحا ميرزا علي اكبر رفسنجاني را بر عباس افندي ترجيح داده او را مي خواستند براي تشريع و نشر بهائيت نگاهدارند و دامادهاي عباس افندي را پورت دادند و او را طلبيده به ايران فرستاد و به مريدان خود نوشت كه او ديوانه شده كسي را به او راه ندهيد
---------------------------
اختتام و اعتذار
البته اهل بصيرت دانند كه ابطال ساخته پرداخته هاي هشتاد ساله ي حضرات كه با سرمايه ي مليونها پول ايران صورت بسته به اين مختصر كشف و نشر و تأليف و طبع صورت نخواهد بست و با اين بضاعت مزجاة كه من بنده به آن موصوفم همه را نتوانم در معرض نمايش گذاشت از اين رو ناچارم كه عجالتا اين جلد را هم خاتمه دهم زيرا زمام قلم از دست رفته و بيش از آنچه در نظر بود انجام شده چه بنا بود كتاب ما از صد و پنجاه صفحه تجاوز نكند و اينك خيلي متجاوز شده ولي به قدري مطالب ناگفته باقي مانده است كه باز هم ناگزير از آنم كه علاقه مندان به اين موضوع را به جلد سوم منتظر دارم خاصه با اينكه چهار مرحله ي را كه در نظر داشتيم بپيمائيم هنوز به اواخر مرحله ي سوم آن نرسيده بايد ختم كنيم و مرحله ي چهارم را كه مخصوص مقام شوقي افندي و مراتب اخلاقيه ي ايشان است براي جلد سوم ذخيره نمائيم و اگر چه طردا للباب در مرحله ي سوم هم شطري گفته شد ولي حق سخن ادا نشده است و به علاوه بسي چيزها هم از مراحل سه گانه مذكوره از قلم افتاده است و يا موفق به تأليف و يا گراور سازي پاره ي عكوس و خطوط و مدارك آن نشده ايم فضلا از اينكه درخواست شخص محترمي از اصفهان هم صورت نگرفت كه خواستار شده بود شرح زبان اسپرانتو داده شود تا مردم بدانند به هيچ وجه مربوط به مذهب بهائي نيست و بهائي ها خود را به آن بسته اند و اين هم مثل همان اشخاص محترمي است كه به دروغ از شرق و غرب به خود نسبت مي دهند. و كذا راجع به صلح عمومي و مرام مجمع اتفاق ملل و الغاي وطنخواهي كه بعضي مفيد و بعضي مضر خوب و بد به هم آميخته مبادي خود قرار داده اند و ابدا مربوط به ايشان نبوده و فقط دام و وسيله ي رياست است كه براي خود اتخاذ كرده اند مجملا در اين مباحث شرح مستوفي بايد گفته شود و نيز فلسفه اينكه چرا چند نفر از بي دين هاي يهود از يهوديت دست كشيده به حضرات چسبيده و سنگ صاحب الزمان اسلام را بيش از خود اسلام بر سينه مي زنند خاصه با رساله هايي كه در جلد اول گفتيم از قلم محترم مطلعي صادر شده و براي يهود و نصاري خيلي مفيد است و نيز در تشكيلات بهائي كه محفل روحاني ايشان تقليد از پارلمان و محفل اصلاحشان تقليد از عدليه است و بر سر هم خيانت بيني است در سياست تماما بايد گفته شود؟
و همچنين راجع به اعمال مبلغين و من جمله صدر فريدني كه مبلغ مشهور حضرات بود و دو سيه هاي اعمالش از بابت دزديدن و فروختن دختري به فاحشه خانه و كثير من امثالها در عدليه موجود است كه پس از محكوميت بهشت سال حبس بهائيان او را فرار داده اند و هنوز متنكرا در خانهاي ايشان در گوشه و كنار زندگي مي كند بعد از آن كه ميرزا اسحق حقيقي خودش اظهار تنفر از او مي كرد راجع به ايامي كه در منزل او مقيم بوده و بدچشمي مي نموده! و هكذا راجع به سياست ناظر پدر (روح الله خان محبوس) كه ناظر ميرزا حسينعلي بود و رفتار بهائيان با او و قضاياي بسياري از آن قبيل كه موجب بيداري و آگاهي افراد است از پرده بيرون آيد
پس بديهي است كه خوانندگان محترم بايد انتظار جله سومي هم داشته باشند اگر حيات من باقي باشد و الا افكار بايد متوجه آثار قلم آقاي نيكو گردد تا بعون الله تعالي گفتنيها گفته شود خواه در جامعه مؤثر شود يا نشود
(حافظ وظيفه تو دعا گفتن است و بس)
و الله يؤيد من يشاء علي ما يشاء و هو بكل شيئي قدير
عكس شوقي و پسران ميرزا باقر خان كه در چاپ هاي 1 و 2 بود با گزارش زير آن از شرح حمام و غيره ولو به تلويح در اينجا عمدا حذف شد زيرا موقع آن گونه سخنان گذشته است. (آيتي)
(پايان)
---------------------------
ميرزا عبدالحسين خان آيتي
حضور حضرت دانشمند شهير و فاضل محترم
آقاي ميرزا عبدالحسينخان آيتي روحي فداه
گرچه راجع به عكس اين جانب كه مع التاسف در همدان در ضمن عكس هاي چند نفر بهائي واقع شده و حضرت عالي هم بر اثر بي اطلاعي از حال بنده در كشف الحيل سوم درج فرموده ايد بنده تا درجه ي در روزنامه شريفه اطلاعات چندي قبل از خود دفاع نمده و مطلب را توضيح داده ولي بس كه از اين سوء تصادف و بعضي چيزهاي ديگر كه همه حاكي از بي اطلاعي اهل بها است متأثرم اين است كه قناعت به درج مطلب در اطلاعات به اختصار ننموده تمني دارم توضيحات ذيل را با عكس ناقابل بنده كه لفا تقديم مي دارم در طي مؤلفات خودتان اعم از كشف الحيل يا نمكدان يا هر جا صلاح دانستيد درج فرمائيد شايد اين لكه ننگين كه در دنياي امروز به عقيده من بزرگترين لكه هاي علاج ناپذير است از دامن من بي گناه پاك گردد گرچه حال هم بحمد الله هر كسي مرا مي شناسد حتي اغلب از بهائيان يقين دارند كه بنده وجها من الوجوه سر و كاري با اين بساط ندارم و به قول يك نفر از مبرزين قوم جزو اعدا محسوب شده و هرگز داخل در قضاياي دين سازي يا محفل بازي نبوده ام ولي چون باز ممكن است اشخاصي عكس مرا در كشف الحيل ديده و شناخته باشند تعجب كنند محمود كاوه در اينجا چه مي كند! و بهائيان هم كه بدون اين مدارك هر كسي را به خود مي چسبانند غنيمت دانسته مرا از خودشان معرفي نمايند و اگر براي همين اشتباه كاري يك نفر در شبهه بيفتد و به تصور اينكه بسيار كسان در اين بساطند فريب خورده بهائي شود به عقيده بنده گناه بسيار بزرگي است كه هيچ چيز آن را جبران نمي كند لذا به شرح قضيه مي پردازم.
پوشيده نيست كه از ديرگاهان خط مشي بهائيان در اين مملكت بين يك مشت توده بي اطلاع بدبخت اين بوده است كه هر كجا يكي را ببيند كه همين قدر نخواهد كسي از او رنجش پيدا نمايد فورا اطراف او را ا حاطه كرده به زور مهماني و دعوت به جشن هاي اعياد و مجامع خاصه مجلس عروسي و غيره او را داخل حوزه ها كرده احيانا اگر خيلي وحشت نداشته باشند يك وقت هم دور او را گرفته عكس بر مي دارند و از آن به بعد ديگر كار آن بيچاره ساخته كه عكس او را در ميان آنها برهان بهائيت او مي شود و دست به دست مي گردانند و شايد به خارج هم فرستاده در همه جا او را از خودشان معرفي مي نمايند و اين رويه عمومي اين حضرات است تا چه رسد به اينكه آن شخص نظامي و صاحب منصب هم باشد و اين قضيه اگر در همدان هم باشد و چند نفر كليمي بهائي عامل و حامل قضايا باشند ماده غليظتر شده و بالاخره آن نظامي و يا غير نظامي كه همين قدر نخواسته است حرف هاي مفت ايشان را توضيح دهد و رنجشي به دلهايشان وارد سازد از حسن اخلاقش سوء استفاده كرده او را از بين خويش و بيگانه رسوا و پيروي مذهب ناحق خود متهم مي سازند.
اينجانب در طي يكي از مأموريت هاي دولتي در بدو شباب جواني كه تازه پا به سن بيست گذارده بودم وارد همدان شده يكي از دوستان محترم من كه آن روز نظامي بود فعلا سمت سرپرستي نسبت به بنده دارد و البته حضرت عالي هم خوب ايشان را مي شناسيد و مطلع هستيد تا چه درجه داراي روح پاكي هستند [1] و بنده به جهاتي از ذكر اسم محترمشان خودداري مي كنم و تنها تأثري كه هميشه در زندگاني خود دارم اين است كه اين شخص محترم با آن همه صفات نيكو و پسنديده و محامد اخلاقي كه در وجود معظمشان سراغ دارم چرا هنوز دست از اين حضرات نكشيده و كم يا بيش اظهار موافقت با مذهب لاطايلشان مي فرمايند و چه باعث گرديده كه هنوز منويات و مشاهدات خود را ظاهر نمي سازند ولي اميدوارم اين روح با حقيقت هم طولي نكشد شانه از زير بار اين موهومات بي مغز خالي كرده و به وسيله اين اقدام مردانه خود روح بسي چون من را شاد و از اين تأثرات كنوني رهائي دهند باري پر از مطلب خارج شديم اين سرور محترم داخل مجامع بهائيان همدان (كه شايد در حدود سيصد نفر كه قسمت اعظم آنها هم كليمي بوده و بهائي مسلمان خيلي كم دارد) شده و معزي اليه وسيله شدند بنده و يكي دو نفر ديگر از دوستان با بعضي از آن احباب كم كم آشنائي يافته و ما را دعوت به ضيافت عروسي و غيره نمودند تعجب بنده از اين بود كه بهائي آن هم بهائي كليمي به قدري مادي و صرفه جو است كه به اولاد خود هم بدون نتيجه و صرفه نان نمي دهد حالا چه شده كه هر شب دعوت است هر روز مهماني است و هر دم عروسي است ولي اين تعجب من مرتفع شد كه در ضمن ضيافت هاي ساده كم كم سر و كله مبلغ پيدا شد و صحبت هائي كه سالها مشق و پراتيك شده تحت عنوانات خيلي لوس و بي مزه و كلمات مملو از چاپلوسي كه آخر كار اغلب به قربان و تصدق هم كشيده و با عجز و ناله استرحام مي نمايند انصاف مي خواهند و اين بيانات را وسيله فريب مردم بي اطلاع از وضعيات آنها و بي گناه قرار مي دهند به ميان آمد لذا چند جلسه به سكوت ما و استنتاج حضرات برگذار شد گرچه باز هم ما با رفقا مخصوصا يكي از آن دوستان كه ايشان هم نظامي و خيلي شوخ و مزاح هستند حرف هائي مي زديم كه اگر كنايه فهم بودند بايد دانسته باشند كه محمود كاوه و دوستانش پابند اين ترهات كه نه لفظ دارد و نه معني نمي شود ولي افسوس كه آنها فقط از عدم مجادله و حسن اخلاق آشنايان خود استفاده مي كنند تا اين كه يك روز در موقعي كه با حضرات در يكي از باغ هاي خارج شهر همدان به تفريح و تعيش رفته بوديم در ضمن صحبت يكي از آنها اظهار داشت كه محمود كاوه هم كه بحمد الله تصديق نموده و از احباب شده است و بالاخره معلوم شد كه ما تصديق كرده ايم ولي همه جا خبر بود غير از خانه عروس - بسيار خوب ناچارا حالا كه احباب شده ايم گوش به لاطائلات حضرات مي دهيم و همه را زيرسبيلي در مي كنيم دستورات است كه هر روز از لجنه ها و محفل روحاني مي رسد با مطالب كوچكتر از خود و مرامشان يا مفردات بد تركيب و عبارات خنده آور و يك وقت هم ديدم به من اظهار مي كنند شما داراي شصت رأي هستيد كه ممكن است به عضويت محفل روحاني انتخاب شويد كه بحمد الله به اين افتخار نائل نشدم و به هر قسمي بود اين يكي را از خود دور كردم در هر حال از آن به بعد رسما ما بهائي شديم ولي همان بهائي كه خودمان هم نمي دانيم كه با چه دليل و چرا بهائي شده ايم در اين دو مسئله ميل ندارم بيان كنم يكي اگر كمك هاي مادي و معنوي كه به اين حضرات داده شده باشد و ديگر اگر زشت كاري هائي كه ديده شده باشد كه با تمام «عادي حتي نظير آن در هيچ قوم و مسلكي ديده و شنيده نشده چه هرگاه بنده اهل آن گونه مذاكرات بودم شايد راجع به قضاياي همان يك شهر ممكن بود صفحات كتبي مانند سه جلد كشف الحيل حضرت عالي را اشغال نمايم ولي اين از رويه من برون است مگر اين كلمه را كه نمي توانم ناگفته بگذارم كه بهائيت و تصديقي كه اين طور بر اثر اغفال و عنوان هاي غير مستقيم ضيافت عروسي و امثالها براي ما حاصل شده به هيچ قسم دست از گريبان ما بر نمي داشت حتي در همين اواخر كه به مرخصي مازندران رفته بودم باز آقايان دست از من بي گناه نكشيد به وسيله ي مراسله ي رسمي محفل روحاني بابل بنده را براي استقبال فلان ميسس آمريكائيه دعوت نموده بودند و هر چه اظهار مي كردم دست از من برداريد در مقابل اظهار مي شد تو فعلا در حال امتحاني زنهار كه كتب آواره در تو تأثير خودش را هم نموده باشد در صورتي كه به ذات احديت قسم است هنوز كشف الحيل منتشر نشده بود كه دامن خود را از چنگ اين حضرات دين سازان قرن بيستم خلاص كرده بودم ولي سخن در اينجا است كه آيا كسي مانند بنده كه قبل از اينكه زياد آلوده شده باشد خود را از معاشرت حضرات دور دارد آيا ايشان دست بر مي دارند؟ آيا او را به زبان و كردار خود نمي آزارند؟ جواب اين مسئله با كساني است كه مبتلا شده اند و الا اشخاص بي خبر چه مي دانند كه اين مردم خوش اخلاق كه براي تصفيه اخلاق بشر آمده اند و مذهب اخلاقي و صلح و سلامت را آورده اند!! با كسي كه همين قدر نخواسته است مهملات آنها را گوش بدهد و در قرن طلائي امروزه زير بار عبارات ننه من غريبم هاي حضرات برود و رؤساي آنها را يك نفر آدم عادي آن هم خيلي محيل تشخيص بدهد چه معاملاتي در حق او خواهند كرد به راستي وقتي كه من كشف الحيل را در محمره خواندم الفاظ ركيكه بهائيان را كه در حق حضرت عالي استعمال مي نمايند و نسبت هاي لاطائلي كه مي دهند جواب سه جلد كتاب را كه تمام مندرجاتش متكي به الواح و كتب خودشان است به همان نسبت ها حرف ها و دشنام ها تمام مي كردند اگر هزار كلمه از آن سخنان را رد مي كردم گاهي يك كلمه ش ممكن بود مورد احتمال من بشود و بگويم شايد راست باشد و شايد حضرتعالي و آقاي نيكو كدورت هائي يافته ايد كه به خرق استار پرداخته و اسرار را علني ساخته ايد ولي همين كه ديدم در حق خودم اين قدر عصبي و غضبي شده اند و به همين گناهي كه من تبليغات آنها را اهميت نداده به صرف همين گناه حرفي نبود كه نزنند و نسبت هائي نبود كه ندهند آن وقت دانستم كه بهائيان متعصب ترين افراد بشرند كه چون غبار تعصب چشمان آنها را فرا گيرد ديگر هيچ نمي بينند نه خدمات سابقه كسي را منظور دارند نه سكوت او را در مقابل اطلاعش كه بر عقايد و اعمال ناهنجارش پيدا كرده غنيمت مي دانند و بالاخره ملاك و مدرك خوبي و بدي در نظر ايشان همين مي شود كه كسي بهائي باشد يا نباشد يعني اگر كسي مروج افكار غلط ايشان شد ولو بدانند باطنا خودش عقيده ندارد تمام محسناتي كه در دنيا هست حتي خصايص انبياء را درباره اش قائل مي شوند و اگر غير از اين شد تمام بدي ها را در حقش بدون دليل قائل خواهند شد سبحان الله الان كه مشغول تحرير اين سطور هستم يك نفر از درب اطاق وارد شد پس از معرفي خود چون اسم پدر ايشان سئوال شد جواب دادند ميرزا طراز الله خان مقيم فلسطين مي باشد اسم ميرزا طراز الله خيلي عجيب به نظر من آمد حدس زدم شايد ايشان هم خداي نخواسته از اغنام هستند چون اين موضوع به نظر بنده خيلي مهم رسيد كه آيا ظني كه به ايشان برده ام صحيح است يا خير ناچار با نهايت ادب سئوال كردم گويا آقا فاميلا از احباب باشند با يك آه و تأثري جواب دادند بله ما احباب بوديم جد بزرگوار من در اثر بابي بودن مدت 80 سال وطن مالوف خود را ترك كرده با حالت پريشاني دنبال بهاءالله رفت ولي افسوس كه آن شخص محترم اغفال شد و زندگاني ننگين براي ما تهيه نمود بدون مقدمه مثل اينكه مترصد بود از ايشان سؤالات شود شروع كرد با كشيدن آه هاي طولاني درد دل خونين خود را اظهار كردن و فرمودند بحمد الله ما ديگر بهائم نيستم و با آنها هم رابطه نداريم بيچاره ها بهائيان محيط تركيه اخيرا چقدر مورد تنفر واقع شده. اما در مقابل شوقي افندي در حيفا مشغول چه كارهائي است با خدمتكارها... چون موقع براي اين صحبت ها مناسب نبود بقيه فرمايشات خودشان را به وقت ديگري موكول نمودند اسم اين شخص محترم آقاي انور ورود فرزند جناب آقاي ميرزا طراز الله از نواده مرحوم ميرزا محمود كه سالها است در فلسطين اقامت و خود ايشان هم اخيرا از آن حدود به وطن مالوف معاودت كرده اند
باري خيلي مزاحم اوقات گرانبهاي محترم شده ام اگر بخواهم تمام مشاهدات خود را عرض كنم شايد به قدر كشف الحيل و فلسفه بنده هم بتوانم حقايق را روي كاغذ بياورم ولي به همين اختصار اكتفا نموده و براي آخرين مرتبه و عرضه مي دارم اين جناب بهائي نبوده و نيستم و عكسم كه در يكي از صفحات كشف الحيل سوم در ضمن عكسهاي بهائيان همدان كه اغلبشان هم يا مرده و يا برگشته اند واقع شده بر اثر همان معاشرت هاي ساده بوده و بس پس از آگاهي كامل دامن برچيده ام و بهائيان هم از من خشمناك شده اند و به قدري از زيان و دستانشان به من لطمه روحي وارد شده كه با همه بي طرفي وقتي كه جلد اول كشف الحيل را در مهمانخانه (ريور) محمره زيارت كردم مانند آب خنكي بود كه بر جگر تشنه برسد و تصديق دارم كه اين كتاب به قدري خدمت به آزادي بشر كرده كه هر انسان با عاطفه بايد رهين منت حضرت تعالي باشد
محمود كاوه
از تبريز به تهران
حضور آقاي آقا ميرزا عبدالحسين خان آيتي دام اقباله العالي مشرف گردد
گرچه كتابهاي كشف الحيل جنابعالي كار را تمام كرده و حقايق گفتني را براي بيداري ملت ايران بلكه آگاهي عالم انسان تا آنجا كه ممكن بوده است توضيح داده و اگر گوش شنوائي باشد مندرجات آن كتب كافي است كه ديگر احتياطي دامنگير كسي نشود و به سبب معاشرت با بهائيان خود و ملت و مملكت خود را ننگين نسازد ولي نظر به اينكه در گفتار هر كسي اثري است كه ممكن است مزيد بر بصارت شود و اينجانب هم اطلاعاتي دارد كه براي تأييد مندرجات كشف الحيل لازم مي داند به گوش هموطنان عزيز خود برساند و با اينكه ده سال است كه دامن خود را از اين بساط برچيده ام و قصد داشتم كه ديده و شنيده هاي خود را فراموش كنم ولي اخيرا ملاحظه نمودم كه ممكن است سكوت مطلعين باز اسباب تزلزل خاطر بي اطلاعان شود و همان قسم كه بهائيان درباره ي مؤلفين كتب كشف الحيل و فلسفه ي نيكو و ايقاظ به غمز و لمز و تلويح و تصريح تهمت و افتراء زده و به غرض راني حمل كرده اند مردم بي خبر هم ولو اندكي باشد باور نمايند و يا اقلا به اغراق گوئي و اجحاف پوئي آن آقايان حمل كنند لذا وظيفه و تكليف خود را بر اين دانستم كه با قلم ناتوان خود اندكي از اطلاعات و مرئيات و مسموعات خويش را به رشته ي تحرير درآورده از خودتان استدعا كنم كه در هر يك از مؤلفات خويش (كشف الحيل، نمكدان و يا هر كتاب ديگر كه صلاح بدانيد) درج نمائيد و با عكس ناقابل بنده منتشر فرمائيد زيرا عقيده مندم كه هر كس روزي چند در بساط بهائي بوده و في الحقيقة بر غلطكاري ها و مفاسد اخلاقي و خيانت هاي ايشان آگهي يافته بي طرفانه به كنار رفتنش خيانتي است به جامعه و البته بايد تا هر جا برايش ممكن و مقدور است قلم فرسائي نمايد و دري از انتباه بر روي مردم بگشايد تا ديگران مانند ما و شما و جمعي ديگر چند سال از عمرشان تلف نشود و به علاوه وجودشان ولو سياهي لشكر باشد موجب رونق بازار بهائيان و گمراهي مردم بي گناه نگردد زيرا مردم تقصير ندارند گاهي يك نفر با يك لوح و نوشته و يك سلسله الفاظ بي حقيقت و يا تظاهرات محبت آميز خادعانه اين طايفه مواجه و كم كم مبتلا مي شود و اگر خيلي ذكي و فطن باشد و عاطفه و وجدانش هم در سايه ي بي علاقگي هاي اين قوم كشته نشد باشد پس از سالها مي فهمد از حرفهاي بي حقيقتي چند پيروي كرده كه يك كلمه ي آن در اهل بها از رئيس تا مرئوس مورد عقيده و عمل نبوده و همه را براي اغفال و فريب مردم به روي كاغذ آورده و يا بر زبان جاري كرده اند و آن وقت بايد سال ها زحمت بكشد تا خود را از آن قوم پر لوم نجات دهد و هرگاه بي وجدان باشد پس از آگاهي بر اين امور يك آدمي مي شود خائن و دروغگو و بي شرم و عاطفه به طوري كه از هيچ خيانتي انفرادي و اجتماعي باك ندارد و هر چه بيشتر بر دروغ رؤساي بهائي و اعضاي محافل و لجان آگاه مي شود بيشتر تعمد بر دروغ و تصنع مي نمايد و بيشتر بر اضلال مردم مي كوشد. پس براي اينكه اقلا مردمي كه به كلي فاسد نشده اند از مضرات معاشرت و تبليغات بهائيان آگاه شوند لازم است هر كس محرم اين بساط بوده يا همين قدر معاشرتي نموده و چيزي فهميده دانسته هاي خود را به اهل وطن خويش قلما و لسانا بفهماند و اين است كه بنده يقين دارم جنابعالي بر اثر اين شهامتي كه فرموديد و پرده ي اين اوهام را دريده قدم در ميدان مبارزت نهاديد و امري كه در مدت هشتاد سال حتي از صدها بهائي برگشته كه همه مانند سركار مطلع شده و منزجر بودند بروز كرده در موقعي قلم به دست گرفتيد كه يك نفر معين و نصير نداشتيد بالاخره بر اثر چنين اقدامات نيرومندانه و شجاعت ادبي مقامي را نزد حق و خلق احراز نموده ايد كه بيان آن از عهده ي امثال من خارج و قلم از شرحش قاصر است كه اگرچه تمام افراد ملت ايران قدر حضرتعالي را مي دانند ولي امثال بنده كه در اين بساط بوده و آگاهي كامل يافته ايم بيشتر از ديگران مي دانيم كه اين بساط چه بساط نيرنگي است و با آن همه تعصبات جاهلانه بهائي ها شما چه كار بزرگي كرديد و چه مقام مهمي را احراز فرموديد حالا بهائيان راضي نيستند البته بايد راضي نباشند چه آنها كه غرق اين درياي اوهام شده اند به قسمي كه عشرت و عيش ايشان و منافع مضارشان بدين بساط پيوسته و بعضي از آنها حتي مايل به خروج از اين بساط هستند ولي مقتضيات فاميلي يا هواهاي نفساني مانعشان است از اين كه اقلا خود را بي طرف سازند البته آنها هر گونه خصومتي با حضرت عالي اولا و شديدا خواهند ورزيد و با آقايان نيكو و اقتصاد ثانيا و خفيفا و با امثال بنده و آقاي صبحي در رتبه ي سوم اقسام عداوت ها مي نمايند ولي آيا فقط براي خصومت ايشان بايد انسان از حق گوئي دست بردارد؟ لا و الله بلكه بايد گفت تا موقعي كه مؤثر افتد و مملكت در بين صدها مفاسدي كه بدان دچار است از اين يكي اقلا نجات يابد و بيش از اين موجبات خسارت مادي و معنوي ملت را فراهم نسازد و حمد خدا را كه اين مقصد در خطه ي آذربايجان تا حدي انجام گرفته و در اين سنين اخيره به طوري بساط بهائيت رو به انحطاط رفته كه بيش از نصف خود يا روزگارشان برگشته و نصف ديگر هم علاقه ي قلبي را تا درجه اي بريده اند مگر دو سه خانواده كه از بس ساده يا در دام افتاده اند بازگشتشان امري محال يا مشكل به نظر مي رسد وگرنه ده خانواده ي بهائي در تبريز امروزه موجود نيست و هذه من بركة البراكة.
اكنون شرح قضيه اينجانب
در ايام طفوليت كه به مدرسه مي رفتم نوكر پيرمردي داشتيم كه در بيروني منزل ما مسكن داشت و سرا بهائي بود ولي فوق العاده از ما مخفي مي داشت من بر حسب عادت طفوليت به او مي گفتم قصه برايم بگو او هم بعضي قصص و افسانه ها مي گفت تا آنكه قدري مرا مميز يافت كم كم بناي تبليغ مرا گذاشته در لفافه ي افسانه بعضي چيزها از بابيت و بهائيت به من مي گفت و اصرار داشت كه اين صحبت ها را بروز مده متدرجا با صحبت هاي او از راست و دروغ انس گرفتم و چون به حد بلوغ رسيدم شروع كردم به تحقيق و تعمق و كنجكاوي و چون ماده ي مرا مستعد يافت جدا به اضلال و گمراهي من پرداخت و يك مشت عكس و الواح و كتب از رفقايش گرفته به من داد و من بالطبع از اين حرف هاي تازه نشاطي يافته مايل شدم كه به خوبي از مبادي و امورشان اطلاع يابم لذا مرا به محفل برد و نخستين محفلي كه ديدم در منزل ميرزا حيدر علي اسكوئي بود كه مبلغ اعظم حضرات بود و امروز به سزاي عمل خود رسيده در كمال فلاكت و پستي است و اين هم دليل است بر ا ينكه شايعات بين مردم كه بهائيان از مروجين خود دستگيري مي نمايند دروغ و بي حقيقت است و خودشان اين گونه حرف هاي بي حقيقت را انتشار مي دهند تا مردم به طمع افتاده بديشان بگروند و حال آن كه هر كس چندي در ميانشان ماند مي فهمد كه اصلا اين بساط را براي گوش بري و كلاه برداري گسترده اند و دايم دستشان دراز است و به اسامي مختلفه پول از مردم مي گيرند خلاصه بر حسب سادگي ذهن و بي خبري از اخبار و آثار اسلامي تزلزلي براي من حاصل شد و هنوز كاملا بهائي نشده بود كه راپرت مرا به عباس افندي دادند و فوري لوحي به نام من فرستاده تعريف و تمجيد زيادي از من كرده بود كه با وجود بي حقيقتي به مفاد اينكه گفته اند (خوش آمد هر كه را گفتي خوش آمد) مرا خوش آمد و متدرجا مرا به حضرات ملحق ساخت و همان قسم كه عادت ايشان است كه هر تازه وارد را به تشويق و تمجيد بي حد بر سر خدمت و تبليغ و شعر و نثر و گفتن و نوشتن وا مي دارند مرا به ترويج واداشتند و چندي نگذشت كه تحصيلات من هم تمام شده و طبعي داشتم و اشعار عربي و فارسي مي سرودم و حتي قصيده ي عربي را حاجي امين براي عباس افندي فرستاد و باز لوحي برايم فرستاد و فوق العاده از من تمجيد نمود. اما از آنجا كه خد اوند متعال هر شخص بي گناه را كه معتمد بر گمراه شدن و گمراه كردن نباشد بالاخره دستگيريش مي فرمايد پس از محرم شدن در بساط بهائيان و آگاهي بر همه ي كتب و الواحشان راه بيداري و آگاهي ام باز شد از طرفي مبلغ مرد و از طرفي احاطه و اطلاعم بر اصول و اساس و فلسفه و مبادي اسلامي بيشتر شد و از طرفي آگاهيم بر اسرار و اعمال خفيه ي اين طايفه رو به ازدياد بود و از جهتي تناقض و تبايني كه هر روز در نوشتجات عبدالبهاء عباس به ظهور مي پيوست و مزيد بر بيداري من مي شد زيرا در هر سال و ماه و هفته يك بي حقيقتي از گفته هاي او بر من واضح مي گشت كه چون بعضي از آنها در كشف الحيل درج است و خود شما بهتر از من مي دانيد به تكرار آنها نمي پردازيم (مانند قضيه محمد علي شاه قاجار كه افندي وعده ي نصرت به او داده حتي او را منصوص اقدس خوانده بود و مانند داخل نشدن آمريكا در جنگ كه افندي وعده داده بود و مانند رفتن خودش به عشق آباد كه به وعد غير مكذوب مؤكد كرده بود و مانند خبري كه بر مصداق گفته دانيال نبي در سيصد و سي و پنج قمري داده بود و هكذا صدها لوح خصوصي كه احمد و محمود و تقي و نقي را به اموري چند وعده داده بود كه حتي اغلب آنها هم امور عادي بود و اگر واقع مي شد امر خارق العاده ي نبود كه دليل بر چيزي باشد مع هذا تمام آ نها مخالف وعود او شد و به علاوه بسي چيزها در الواح او ديده شد كه همه دليل بر جهل و بي علمي افندي حتي از تاريخ و مسائل عاديه بود) خلاصه اين امور هم مزيد بر بصيرت من شد و در همان سال 1340 هجري كه عباس افندي وفات يافت و بقيه ي دروغ هاي او نيز مبرهن گشت پيش از نشر كشف الحيل اين بنده موفق بر عدول و رجوع به عالم اسلامي گشته دامن از ايشان دور داشت و اينك ده سال است كه به كلي از ايشان دورم و مراوده را به كلي قطع كردم اما اين يكي را عرض نكردم كه بنده در بين بهائيان به لقب ملازاده معروف شدم در حالتي كه اين لقب من نبوده و نيست و در هيچ جامعه هم بدين لقب مشهور نبوده و نيستم فقط تفوه بابيها بدين لقب براي آن بود كه چون والد ما جدم از علماء تبريزاند لذا حضرات مرا ملازاده مي گفتند كه در بين يار و اغيار وانمود نمايند كه از خاندان علماء يكي به ايشان گرويده و اين عادتشان است كه از طرفي با علماء نهايت خصومت را دارند و به همه از صغير و كبير دشنام مي دهند بلكه بالاتر از علماء هم... ولي از طرفي براي تخديش ذهن عوام همان قسم كه ظاهرا اسامي ائمه را به احترام در الواح وكتب خود ذكر كرده در خلوت برخلاف آن مي گويند در حق علماء هم همان قسم باطنا بدبين و بدگو و ظاهرا هر كسي نسبتي به خاندان علم دارد او را به خود منسوب مي دارند و بدان افتخار مي نمايند حتي رئيسشان افندي در مقاله ي خودش كه به مقاله سياح شهرت داده دليل حقيقت باب و بها را اين قرار مي دهد كه چند صد نفر از علماي عصر به او ايمان آورده اند. حالا اين حرف هم راست است يا دروغ و آن چند نفر كه او به مبالغه چند صد نفر قلمداد كرده نيمچه ملا بوده اند يا از علماء مطلبي ديگر است كه از موضوع ما خارج است.
خلاصه اينكه بنده به ملازاده مشهور نبوده ام و حتي جنابعالي هم در كشف الحيل كه ذكر مرا مختصرا نگاشته و بدين لقب ملازاده ياد كرده ايد بر اثر شايعات بهائيان و مسموعات از ايشان بوده است و الا در تبريز هر كس مرا مي شناسد به اسم خودم (مرتضي خان فائزي) مي شناسد حال برويم بر سر اعمال و افعال زشت و اقوال و گفتار ناهنجاري كه در مدت ده سال از اوقات معاشرت خود با بهائيان ديده و شنيده ام خدا شاهد است به قدري آنها زياد است كه اگر بخواهم هر چه را در نظرم مانده است بنويسم چند جلد كشف الحيل را مدول مي سازد و البته ذكر تمام آنها غير مقدور است و به علاوه بعضي از آنها را به هيچ عنوان و تحت هيچ لفافه نمي توان نوشت لذا فقط براي نمونه يكي از قضايا را عرض مي كنم كه همين قدر مسطوره ي از اخلاق و اعمال بهائيان به دست آمده باشد و عقلا تصديق كنند كه دوري از چنين قومي لازم بوده و من گناهكار و بي وفا و حق ناشناس نبوده ام كه پس از ملاحظه و اصغا صدها از اين قبيل دامن را از ايشان دور داشته ام. تقريبا سن من به بيست و پنج يا بيشتر رسيده بود كه رسما از مروجين بهائيت و محرم محافل و اسرار ايشان شدم اولا در مدتي كه به محفل خصوصي و عمومي ايشان مي رفتم و مرا كاملا از خود دانسته كمتر چيزي از بنده مكتوم مي داشتند به جز نفاق و نقار و كدورت و بي مهري و تقلب و كلاه برداري چيزي از ايشان نديدم و هر چه مي خواستم يك مجلس بدون كدورت و نفاق و حرفهاي مزخرف بركنار شود و به عقيده ي خودم روحانيتي كه حضرات و رئيسشان بدان تظاهر مي نمودند مشاهده كنم ممكن نمي شد هميشه بر سر امور عادي و مادي با هم در كشاكش بودند و يكديگر را تقبيح مي نمودند در صورتي كه تقبيح كننده نيز از سنخ خودشان بود و اغلب تقبيحي كه مي شد سرا بر سر اين بود كه چرا تقي خيانت كرده و يا عشرت نموده و تقي كه مقبح بود از آن محروم مانده ثانيا يكي چند واقعه رخ داده كه هر بيننده ي از ايشان متنفر مي شد و هر يك از آنها از ديگري قبيح تر بود از آن جمله.
محمد آقا نامي بود شانزده هفده ساله به زيبائي مشهور يك وقت اين محمد آقا مفقود شد و مادرش تا مدتي تلاش مي كرد كه او را پيدا كند تا آنكه خبر رسيد كه با استاد غني به تهران رفته. استاد غني پيرمردي بود شصت بلكه هفتاد ساله و او يكي از بهائيان مخلص بود كه ثاني برايش نبود محمد آقا هم بهائي جواني بود كه محل رجوع خدمات امريه بود و گويا مادرش چندان توجهي به امر بهائي نداشت. يك روز شنيدم استاد غني از تهران آمده پس از چند روز رفتم به مسافرخانه ي بهائيان ديدم مجلسي است مركب از مبلغين و مروجين و اعضاي محفل و من جمله ميرزا حيدر علي اسكوئي حاضر است و استاد غني هم در وسط مجلس نشسته محمد آقا هم در صف نغال قرار گرفته ولي از سيماي همه آثار برودت و خمودتي ظاهر است پس از نشستن و تعارف ديدم ممد آقا شروع به صحبت كرده بي مقدمه رو به استاد غني كرده گفت اي پيره كفتار بد رفتار با توجه كرده بودم كه مرا فريب داده از مادرم جدا كرده به وعده و نويدهائي كه يكي از آنها حقيقت نداشت به تهران بردي و چند مرتبه اظهار مطلبي كردي كه من اهلش نبودم تا فلان شب كه مرا مجبور كرده به زور با من عمل قبيح كردي و از عمل ناشايسته خود كه من بدان عادي نبودم مريضم ساختي و با وجود مرض دست از من برنمي داشتي تا بالاخره از تو فرار كرده با چه زحمت و مشقت و خواري و ذلب به تبريز آمدم اما استاد غني تا آخر جز سكوت جوابي نداشت و بالاخره عوض اينكه محفليان او را از جمع خود خارج سازند محمد آقا را تهديد كردند كه بايد از تكرار اين حرف بپرهيزي كه ضرري به امر نرسد!
باري براي نمونه همين يك قضيه بس است و بقيه را به انصاف اهل نظر مي گذارم كه آيا صاحبان چنين اعمال چگونه مي گويند ما براي تهذيب اخلاق آمديم و حال آنكه از هر شخص متقي پرهيز دارند و به هر فاسقي آميزش؟ زياده تصديع نمي دهد مرتضي خان فائزي عضو دفتر شير و خورشيد سرخ
[1] گويا مقصود آقاي حبيب الله خان مدير باشد كه در كشف الحيل نوشتيم مي گويند از بهائيت برگشته و العلم عند الله (مؤلف).
---------------------------
پايان سخن
پوشيده نماند كه مقالات بسياري از بهائيان برگشته و يا معاشرين با اطلاع و محارم اسرار ايشان به اينجانب رسيده كه همه محض تأييد كشف الحيل و يا صرف براي خدمت به جامعه و ابراز وجدانيات درج آنها را خواستار شده اند ولي افسوس كه قواي مادي و معنوي كفاف نداده معاوني هم كه ديده نمي شود لذا ناچاريم كه همه را مسكوت گذاريم ولي اگر توفيق رفيق شد بعضي را در نمكدان درج خواهيم كرد بعون الله تعالي.
---------------------------
.jpg)




